سروده ها ـ شعری از سهيل محمودی

يا ضامن آهو!
در بند هواييم، يا ضامن آهو!
در فتنه رهاييم، يا ضامن آهو!
بی تاب و شکيبيم، تنها و غريبيم
بی سقف و سراييم، يا ضامن آهو!
عريانی پاييز، خاموشی پرهيز
بی برگ و نواييم، يا ضامن آهو!
سرگشته‌تر از عمر، برگشته‌تر از بخت
جويای وفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده‌ی بدنام، فرسوده‌ی ايام
با خود به جفاييم، يا ضامن آهو!
آلوده مبادا، فرسوده مبادا
اين گونه که ماييم، يا ضامن آهو!
پوچيم و کم از هيچ، هيچيم و کم از پوچ
جز نام نشاييم، يا ضامن آهو!
ننگينی ناميم، سنگينی ننگيم
در رنج و عناييم، يا ضامن آهو!
بی رد و نشانيم، از ديده نهانيم
امواج صداييم، يا ضامن آهو!
صيد شب و روزيم، پابند هنوزيم
در چنگ فناييم، يا ضامن آهو!
چندی است به تشويش، با چيستی خويش
در چون و چراييم، يا ضامن آهو!
با دامنی اندوه، خاموش‌تر از کوه
فرياد رساييم، يا ضامن آهو!
مجبور مخيّر، ابداع مکرر
تقدير قضاييم، يا ضامن آهو!
افتاده به عصيان، تن داده به کفران
آلوده‌رداييم، يا ضامن آهو!
حيران شده‌ی رنج، طوفان‌زده‌‌ی درد
دريای بکاييم، يا ضامن آهو!
تو گنج نهانی، ما رنج عناييم
بنگر به کجاييم، يا ضامن آهو!
با رنج پياپی، در معرکه‌ی ری
بی قدر و بهاييم، يا ضامن آهو!
نه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زندانی ناييم، يا ضامن آهو!
در غربت يمگان، در محبس شروان
زنجير به پاييم، يا ضامن آهو!
رانده ز نيستان، مانده ز ميستان
تا از تو جداييم، يا ضامن آهو!
سودای ضرر ما، کالای هدر ما
اوقات هباييم، يا ضامن آهو!
دل‌خسته و رسته، از هر چه گسسته
خواهان شماييم، يا ضامن آهو!
روزی بطلب تا، يک شب به تمنا
نزد تو بياييم، يا ضامن آهو!
در صحن و سرايت، ايوان طلايت
بالی بگشاييم، يا ضامن آهو!
با ما کرم تو، ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم، يا ضامن آهو!
چشم از تو نگيريم، جز تو نپذيريم
اصرار گداييم، يا ضامن آهو!
در حسرت کويت، با حيرت رويت
آيينه‌لقاييم، يا ضامن آهو!
مشتاق زيارت، تا جبهه‌ی طاعت
بر خاک تو ساييم، يا ضامن آهو!
گو هر چه نبايد، گو هر چه ببايد
در کوی رضاييم، يا ضامن آهو!
آيا بپذيری، ما را بپذيری؟
در خوف و رجاييم، يا ضامن آهو!
مِهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم، يا ضامن آهو!
فريادرسی تو، عيسی‌نفسی تو
محتاج شفاييم، يا ضامن آهو!
هر چند گنه‌کار، هر قدر سيه‌کار
بی رنگ و رياييم، يا ضامن آهو!
ما بنده‌ی درگاه، در پيش تو، اما
در عشق خداييم، يا ضامن آهو!
در رنج و تباهی، وقتی تو بخواهی
آزاد و رهاييم، يا ضامن آهو!
ای چشمه‌ی خورشيد، مهر تو درخشيد
در عين بقاييم، يا ضامن آهو!
ما همسفر شوق، فريادگرشوق
آوای دراييم، يا ضامن آهو!
همخانه‌ی شبگير، همسايه تأثير
پرواز دعاييم، يا ضامن آهو!
همراز به خورشيد، دمساز به ناهيد
در شور و نواييم، يا ضامن آهو!
هم‌صحبت صبحيم، هم‌سوی نسيميم
هم‌دوش صباييم، يا ضامن آهو!
ما خاک ره تو، در بارگه تو
گويای ثناييم، يا ضامن آهو!
سوگند الستيم، پيمان نشکستيم
در عهد «بلی»ييم، يا ضامن آهو!
يار ضعفا تو، خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم، يا ضامن آهو!
هم مسکنت ما، هر مرحمت تو
مسکين غناييم، يا ضامن آهو!
از فقر سروديم، يا فخر نموديم
فخر فقراييم، يا ضامن آهو!
نه نقل فلاطون، نه عقل ارسطو
جويای هداييم، يا ضامن آهو!
هنگامه‌ی وهم آن، کجراهه‌ی فهم اين
ما اهل ولاييم، يا ضامن آهو!
از گوهر پاکيم، از کوثر صافيم
فرزند نياييم، يا ضامن آهو!
چاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداييم ، يا ضامن آهو!
ايمان به تو داريم، يونان بگذاريم
تشريک‌زداييم، يا ضامن آهو!
منشور نشابور، سرسلسله‌ی نور
با حکمت و راييم، يا ضامن آهو!
تو راه مجسّم، گر راه به عالم
جز تو بنماييم، يا ضامن آهو!
تا صور قيامت، با شور ندامت
شايان جزاييم، يا ضامن آهو!
همراهی استاد آگاهی‌مان داد
کز تو بسراييم، يا ضامن آهو!
اين بخت سهيل است، کش سوی تو ميل است
در نور و ضياييم، يا ضامن آهو!
زين نظم بدايع، وين اختر طالع
اقبال‌هماييم، يا ضامن آهو!

سهِيل محمودی


کوچه‌های خراسان

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پريشان تو را می‌شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی ريگ‌های بيابان تو را می‌شناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت زين سبب برگ و باران تو را می‌شناسند
هم تو گل‌های اين باغ را می‌شناسی هم تمام شهيدان تو را می‌شناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند
بوی توحيد مشروط بر بودن توست ای که آيات قرآن تو را می‌شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشيده داری آی پيدای پنهان تو را می‌شناسند
اينک ای خوب، فصل غريبی سر آمد چون تمام غريبان تو را می‌شناسند
کاش من هم عبور تو را ديده بودم کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

قيصر امين‌پور


عاشقان را کو پناهی غير توس؟
ای دل! من آتشين آهی بر آر
تا بسوزی دامن ايـن روزگار
روزگـار مـردمی‌ها سوخته
چهره‌ی نامــردمی افروخـته
کينه‌ها در سينه‌ها انباشته
پرچــــم رنگ و ريـا افراشته
دشت سبز اما ز خار و کاکتوس
وز تبر شد هيمـه عود و آبنوس
آب دريا تن به موج کف سپرد
مـوج دريا اوج را از يــاد بـرد
جان‌به‌لب شد از رياکاری شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آييــنه را گم کرده اسـت
سنگ در دل‌ها تراکم کرده است
تيرگی انبوه شـد پشت سحـر
صبح در آفاق شب شد دربه‌در
نغمه‌های عشق هم خاموش شد
اين قلندر بـاز شولاپوش شد
ارغوان روی او کم‌رنگ شد
پرنيانش هم‌نشين سنـگ شـد
خاک را از خار و خس انباشتند
ياس را در کرت شبدر کاشتنـد
نامرادی را دوا در کـار نيست
مـهر دارو در دل بازار نيـست
گـر دلی مجروح گردد از جفا
نيست گلخندی که تا يابد شفـا
نسخه‌ای نو در فـريب آورده‌اند
بوسه، دارويی که پنهان کرده‌اند
در دل اين روزگار پرفـسوس
عاشقان را کو پناهی غير توس
ای شفابخش دل بـيمار ما!
چاره‌ای کن از نگه در کار ما
خيل صيادان که در هر پشته‌اند
آهوان دشـت‌ها را کـشته‌اند
تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب
اشک پيش افتاد و دل را زد به آب

سيدعلی موسوی گرمارودی
 

سؤال هميشه
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

آرش شفاعى


نگاه آهو
آهو از كجا فهميد
بايد از تو يارى خواست؟
از پناه تو بايد
سايه اى بهارى خواست؟
آهو از كجا فهميد
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پيش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمين بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترين بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى كنى جدا از او
ترس و بيقرارى را

قاسم رفيعا


دامنى اشك

مى رسم خسته، مى رسم غمگين گـرد غـربت نشسته بر دوشـم
آشـنـايـى نـديـده چـشمانـم آشـنـايـى نـخوانده در گوشم
مـى رسـم چون كويرى از آتش چون شب تيره اى كه نزديك است
تـشـنـه آفـتـاب و بـارانـم چـشم كم آب و سينه تاريك است
مـى رسـم تـا كـنـار مرقد تو دامــنــى اشــك و آه آوردم
مـثـل آهـوى خـسته از صياد بـه ضـريـحـت پـنـاه آوردم
مـثـل پـروانه در طواف حرم هـسـتي ام را به باد خواهم داد
تـا نـگـاهم كنى ، تو را سوگند بـه عـزيـزت خـواهــم داد

مصطفى محدثى خراسانى


غريب آشنا

تـو يـادگـار هـفتمين سپيده اى

شـكـوه مـاندنى ترين قصيده اى
اشـارتـى ز بـيـكران روشنى كـه از ديـار بى نشان رسيده اى
سـتـاره حـريـم سـبز فاطمه ز بـى نـهـايـت خدا دميده اى
بـهـار سـبـز بـاغهاى آرزو امـام قـصـه هـاى ناشنيده اى
گـل نـجـيـب بـاغ آفـرينشى كـه در دلـم بـهـار آفريده اى
تـو قـلب عاشقان هر زمانه را بـه لـطف و بخششت خريده اى
تـو مـنتهاى مهر و رحمت خدا ز هرچه غير اوست دل بريده اى
زمـهربانى ات، ز دل ستانى ات چـه نقش ها به لوح دل كشيده اى
مـيـان لالـه هـاى سـرخ آشنا غريـب آشـنـا! تو برگزيـده اى
ز سـاغـر كرامـت مـحمـدى زلال نـور مـعـرفت چشيده اى
ز بـاغهـاى بـى زوال سرمدى سـبدسـبد گـل حضور چيده اى
دلا! ز شـوق لـحـظـه زيارتى چـه عـاشقانه از قفس پريده اى!
بـهـار شـد دوبـاره باغ باورم ز عـشق تو كه روشناى ديده اى
بـه شـام غـربـت سياه عالمى طـلـوع فجر هشتمين سپيده اى

نسترن قدرتى


زائر هميشه

ايـن جتا ز شمع وسوسه بيگانه مى شوم گـرد ضـريـح پاك تو پروانه مى شوم
ايـن جا به جام بوسه شراب ضريح را تـا انـتـهـاى ذائـقـه پيمانه مى شوم
ديـوانـه را بـگو طلب عقل تا به چند؟ مـن مـى رسم كنار تو ديوانه مى شوم
اى كـاش تـا كـبوتر صحن توام كنند چـون زائـر هميشه اين خانه مى شوم
گو جان فداى نام تو سازم رضا! كه من مـى سازم اين حقيقت و افسانه مى شوم

عليرضا سپاهى


طواف گنبد
هر شب در خيال خويش
ضريحت را
با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
و با نسيم
كبوتران ضريحت را
در ديدگانم
مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو
طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا
براى يك لحظه
يك ثانيه
حضور صميمى ات را
در ضريح ترسيم مى كند
و من
بى قرار مثل يك قطره حباب
رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون
مى گردم
و از خطوط سبز تخيل
بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو
يا غريب الغربا!
حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
و كبوتر ذهنم را
از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم

* * *

عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

* * *

عشق،
پنجره فولادت را معنا مى كند
و دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى ضريح سراسر نور!
با دلى آكنده از صداقتهاى تو
با جامى تهى از عشق
و چشمانى بر گل نشسته
به سوى تو مى آيم
و پرندگان حرمت
عروجت را معنا مى كنند
و عاشقانه دانه از لانه نور برمى چينند
و تو را مى ستايند
اى بزرگ ترين واژه كلام!
تو عروج آسمانى كرده اى
و تمامى زائران ضريحت را
به سوگ عشق نشانده اى
كه همه سينه ها و همه جانها
تو را مى طلبد
اى غريب الغربا!

محبوبه باقرى آزاد


آرزوهاى من

كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها
توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را
كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مى شوم بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است
بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب در مـيـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن
بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن

افسانه شعبان نژاد


رؤياى آسمانى
شبى تنها
ميان اين همه رؤيا
تو را ديدم...
تو را با قامتى زيبا
ميان دشتى از گلها
كنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ ياس و سوسن و مريم
و من سر تا به پا حيرت
دلم سنگين از اين غمها
از اين دنيا
كه ناگه
آهويى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدايى از دل دريا
چنين مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشك ها پر كرده بود، آرى
چنين رؤيا مرا واداشت
كه بنويسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!

مليحه طاهرى عمرانى


دعاى نور
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند
من در حيرت عكس
شگرف گريستم
يك لحظه بى قرار فرياد برآوردم:
الهى !
چه مكانى است بزرگ، وسيع
به وسعت بيكرانه ها
كه عقل را حيران مى كند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
يك لحظه
باران سكوتم را شكست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گريستم
و اشك،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عكس ضريح
فرو ريخت
و من
به نورانيت ضريح
به حجم بيكرانه ها
نگريستم
و زير لب دعاى نور را
زمزمه كردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سكوت تنهايى ام
پيدا كردم
و قصه غصه هايم را
بر سينه خوان نعمتش
فرو ريختم
و سبكبال
بر بلنداى ضريح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شايد
كوله بار گناهم را در خاكى خاك
فرو نهم
تا شايد امام
دلم را پر از استجابت دعاهايم گرداند
يا معين الضعفا!
يا ضامن آهوان!
مرا درياب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شكست خورده ام در توفان
مرا درياب
بر بلنداى اوج قاب عكس ضريحت
مرا سير ده
تا پر از استجابت دعا�%8