کورش بزرگ یا ذوالقرنین:
کوروش کبیر (کورش دوم):
کوروش کبیر در سال ۵۸۳ قبل از میلاد مسیح به دنیا آمد. جزییات کمی در مورد زندگی کوروش کبیر در دست است و اغلب این منابع یا صدمه دیده و یا از دست رفته است.
کوروش کبیر نه تنها برای ایرانیان بلکه برای تمام انسان های کره زمین در تمام ادوار زمانی یک افتخار و نمونه ارزشمند انسانی بوده است. قرآن کریم با نام ذوالقرنین از کوروش کبیر یاد کرده و انجیل و تورات هم نام او را در کتابشان آورده اند.
خیلی از علما اثبات کرده اند که ذوالقرنین(در عربی به معنای دوشاخ است)همان کوروش کبیر است از آن جمله میتوان به اثبات علامه طباطبایی و مکارم شیرازی که در اینجا آمده، اشاره کرد.
کوروش کبیر، “دوشاخ”، در حال مبارزه با شیطان
قرآن کریم می فرماید:
۱- ما ذوالقرنین را بر زمین تسلط و تمکین بخشیدیم و آنچه را که براى استوارى حکومت و اکمال فتوحات خود لازم داشت در اختیارش نهادیم(آیه ۸۳ کهف)
۲- سه پیشروى مهم نصیب ذوالقرنین شد، اول نفوذ (و لشکر کشى) در سمت غرب، دوم نفوذ (و لشکرکشى) در سمت شرق، سوم هجوم به طرف بلاد کوهستانى و دشتهاى شمال شرقى براى جلوگیرى از یاءجوج و ماءجوج (قبایل وحشى بیابانى که در شمال شرقى مى زیسته اند) و ساختن (سد) بخاطر مسدود کردن راه تجاوز آنها(آیه ۸۵ - ۸۹ - ۹۴ - ۹۵ - ۹۶ کهف)
۳- ذوالقرنین طرفدار عدالت بود و از ظلم و ستم دورى مى کرد و از ضعفا و ناتوانان حمایت مى نمود(چنانکه از آیه ۸۷ و آیه ۹۳ به بعد سوره کهف که در مورد ساختن سد براى جلوگیرى از تجاوز قبایل وحشى است، استفاده مى شود)
۴- او به خدا و آخرت ایمان داشت(چنانکه از آیه ۸۷ و ۹۴ و ۹۸ سوره کهف بدست مى آید)
۵- او حرص به ثروت اندوزى نداشت از اینرو پس از ساختن سد، مغلوبین خواستند مالى فراهم کنند و به او بدهند، او نپذیرفت و گفت :
آنچه خدا به من عطا کرده مرا از اموال شما بى نیاز خواهد کرد(چنانکه آیه ۹۵ سوره کهف به این مطلب دلالت دارد)
این آیات دلیل محکمی بر پاک بودن و عادل بودن کوروش کبیر است. همین بس که قرآن کریم از او به عنوان یک مومن و عادل یاد کرده است.
کوروش کبیر برای اولین بار ۵۰۰ سال و اندی قبل از اینکه حضرت مسیح(ع) به دنیا بیاید، منشور حقوق بشر را برای ملل ایران منتشر کرد. تساوی زن، مرد، سیاه، سفید،زرتشت، یهود.
کوروش کبیر به خاطر قانون حقوق بشرش(که در پست بعدی به طور مفصل شرح داده خواهد شد)، سیاست هایش و استراتژی های نظامیش به خوبی در بین مردم شرق و غرب شناخته شده است. تاثیرات کوروش کبیر علاوه بر روی افرادی همچون Thomas Jefferson(سومین رییس جمهور ایالات متحده – ۱۸۰۱تا ۱۸۰۹) حتی در دورترین نقاط دنیا از جمله ایسلند و مستعمرات ایالات متحده نیز مشاهده می شود.
کوروش کبیر اولین حکومت دموکراتیک را بنا کرد، حکومتی که از دیدگاه او، یک سرباز با یک سیاستمدار دارای حقوق یکسانی بودند و هیچ تفاوتی از دیدگاه قانون نداشتند. و در واقع راز ماندگاری امپراطوری او نیز عمل به این بود.
پس از تولد کوروش کبیر، پدربزرگش Astyages خوابی دید که مجوسیان(Magi) این خواب را نشانه این دانستند که نوه اش سرانجام سلطنت او را سرنگون خواهد کرد. او سپس به مباشرش، Harpagus، دستور کشتن بچه(کوروش) را داد.
ولی Harpagus انسانی نبود که بتواند یک طفل را به قتل برساند پس یک روحانی شاهنشاهی، به نام Mithridates را احضار کرد و به او دستور داد که ترتیب این کودک را بدهد. ولی تقدیر انگار چیز دیگری بود، روحانی او را نزد خود نگه داشت و پرورش داد.
زمانی که کوروش ۱۰ ساله بود، Astyages با پسر در طی گفت وگو متوجه شباهت بین او و کودک شد. Astyages به Harpagus دستور داد تا در مورد کاری که با کودک انجام داده است، توضیح دهد و سپس اقرار کرد که او، کودک را به قتل نرسانده است.
سپس Astyages اجازه داد که او به کنار والدینش، کامبوزیا (پدر کوروش – Cambyses) و ماندانا (مادرش – Mandane) باز گردد.
کوروش با زنی به نام Cassandane ازدواج کرد. بر طبق نوشته بیستون، او برای کوروش ۲ پسر به نامهای کامبوزیا(که به نام کامبوزیای دوم شناخته میشد) و Smerdis به دنیا آورد. کوروش چندین دختر دیگر هم داشت که ۲ تای آنها، Artystone و دیگری آتوسا بودند. آتوسا بعدها با دایوش کبیر(پادشاه ایران) ازدواج کرد که آنها نیز صاحب فرزندی به نام خشایارشا(پادشاه ایران) شدند.
در سن ۲۴ سالگی، پدرش را از دست داد، پس از این واقعه کوروش پادشاه Anshan شد اما کوروش هنوز یک فرمانروای مستقل نبود. در طول سلطنت Astyages، امکان این وجود داشت که امپراطوری مادها بر اکثر خاور شرق از مرز Lydian(ناحیه ایی در ترکیه کنونی) در غرب به پارت ها و ایرانی ها در شرق حکمران شوند.
Harpagus به علت کینه ایی که داشت، کوروش را متقاعد کرد که مردم ایران را برای شورش بر علیه حکومت فئودالی و حکومت مادها، آماده رزم کند.
پس از آغاز شورش در تابستان ۵۵۳ق.م یا ۵۵۲ق.م، اولین جنگ کوروش رخ داد و با کمک Harpagus، کوروش نیروها را بر علیه مادها تا تصرف اکباتان در سال ۵۴۹ق.م رهبری کرد(برای ۳ سال). که سرانجام تمام امپراطوری مادها را فتح کرد.
زمانی که کوروش تاج و تخت مادها را در سال ۵۴۶ق.م قبول کرد، عنوان پادشاه ایران (King of Persia) را برای عنوان خود برگزید.
پیروزی کوروش بر مادها تنها شروع جنگهایش بود. Astyages با برادرش در Lydia، فرزند Alyattes، Nabonidus در بابل و Amasis دوم در مصر اتحاد بست و شایعه کرد که اینها میخواهند به نیروهای علیه کوروش اضافه شوند.
دقیقا امپراطوری Lydianها مشخص نیست اما باید مکانی بین پادشاهی منقرض شده مادها توسط کوروش(۵۵۰ق.م) و پیروزی هایش بر بابلی ها باشد(۵۳۹ق.م). Lydianها ابتدا به شهری به نام Pteria در Cappadocia تحت امپراطوری هخامنشیان حمله کردند. Croesus (آخرین فرمانروای Lydianها) شهر را محاصره کرد و سپس مردمانش را به عنوان برده، اسیر کرد. در این بین ایرانی ها از مردم Ionia که قسمتی از پادشاهی Lydianها بودند، خواستند که بر علیه فرمانروایی خود قیام کنند. این پیشنهاد رد شد.
و سپس کوروش نیروهای خود را برای عزیمت و آغاز جنگ آماده کرد، تعداد نیروهای کوروش با عبور از راه کشورهای امپراطوریش اضافه میشد. جنگ Pteria یک حرکت موثر بود، هر دو طرف در شب هنگام تلفات سنگینی را متحمل شدند. Croesus در صبحدم به سمت Sardis عقب نشینی کرد.
Sardis غربی ترین و آخرین نقطه Lydian بود، Croesus در زمانی که در Sardis بود، درخواست نیروی کمکی به متحدانش فرستاد. اما در روزهای آخر زمستان، قبل از اینکه نیروهای متحدین اضافه شوند، کوروش کبیر کار را تمام کرد و جنگی را در داخل قلمرو Lydian آغاز کرد و Croesus را در پایتخت کشور خودش، Sardis محاصره کرد.
اندکی بعد، جنگ Thymbra بین دو فرمانروایی، Harpagus هوشمند به کوروش پیشنهاد استفاده از شترهایی را در جلوی رزمجویانش داد. بوی این شترها، اسب های Lydianها را به شدت هراسان میکرد.
استراتژی کار کرد و سواره نظام Lydianها در کمال آشفتگی پا به فرار گذاشتند. کوروش کبیر، Croesus را شکست داد و پایتخت را در Sardis تصرف کرد و قلمرو پادشاهی Lydianها را در ۵۴۶ق.م فتح کرد. کوروش، زندگی Croesus را به او بخشید و او را به عنوان مشاور خود برگزید.
پس از بازگشت به پایتخت، یک Lydian به نام Pactyes که جانش توسط کوروش بخشیده شده بود توسط خزانه Croesus به ایران فرستاده شد. اما اندکی پس از حرکت کوروش کبیر، Pactyes افرادی را برای ایجاد شورش اجیر کرد، شوروش بر علیه حاکم Lydian و با توصیه Croesus که باید عقاید مردم Lydian نسبت به وضع فعلی تغییر کند، ایجاد شد. کوروش کبیر یکی از فرماندهان خودش به نام Mazares را برای آرام کردن شورش، فرستاد ولی از Mazares خواست که Pactyes را سالم بازگرداند.
به محض رسیدن Mazares به آنجا، Pactyes به Ionia فرار کرد، جایی که او شورشیان را اجیر کرده بود. Mazares به همراه نیروهای نظامی خودش به کشور یونان رفت و شهرهای Magnesia و Priene را تصرف کرد تا جایی که Pactyes را دستگیر کند و برای تنبیه به ایران بازگرداند.
Mazares پیروزی های خودش را در آسیای صغیر ادامه داد ولی به علت نامعلومی در طی لشکرکشی اش به Ionia درگذشت. کوروش، Harpagus را برای کامل کردن فتح ها و پیروزی های Mazares به آسیای صغیر فرستاد. Harpagus شهرهای Lycia، Cilicia و Phoenicia را با استفاده از تکنیک سوراخ کردن دیوارها برای تصرف شهر که برای یونانی ها ناشناخته بود به تصرف ایران درآورد. او به فتح های این ناحیه در سال ۵۴۲ق.م پایان داد و به ایران بازگشت.
آیات قرآن درباره ذوالقرنین:
این نوشته مربوط به آیات قرانی است که در سورهٔ کهف و در مورد کوروش بزرگ ذوالقرنین آمدهاست.
در زبان عربی معنای واژهٔ ذوالقرنین بر این قرار است:
-
ذو = صاحب ،دارنده
-
قرنین = دوشاخ (تاج دوشاخ دار)
ترجمهٔ سورهٔ کهف
-
۸۳. از تو از ذوالقرنین پرسند. بگو: برای شما از او خبری خواهم رساند.
-
۸۴. ما به او در زمین تمکن دادیم و از هر چیز وسیلهای عطا کردیم
-
۸۵. پس راهی را تعقیب کرد.
-
۸۶. چون به غروبگاه آفتاب رسید، آن را دید که در چشمهای گل آلود فرو میرود و نزدیک چشمه گروهی را یافت. گفتیم : ای ذوالقرنین، یا عذاب میکنی یا میان آنان طریقهای نیکو پیش میگیری.
-
۸۷ .گفت : هر که ستم کند، زود باشد که عذابش کنیم و پس از آن سوی پروردگارش برند و سخت عذابش کند.
-
۸۸. و هر که ایمان آورد و کار شایسته کند، پاداش نیک دارد و او را از فرمان خویش کاری آسان گوییم.
-
۸۹. و آنگاه راهی را دنبال کرد
-
۹۰. تا به طلوع گاه خورشید رسید و آن را دید که بر قومی طلوع میکند که ایشان را در مقابل آفتاب پوششی نداده ایم.
-
۹۱. چنین بود و ما از آن چیزها که نزد وی بود، به طور کامل خبر داشتیم.
-
۹۲. آنگاه راهی را دنبال کرد.
-
۹۳. تا وقتی میان دو کوه رسید، مقابل آن قومی را یافت که سخن نمیفهمیدند.
-
۹۴. گفتند: ای ذوالقرنین، یاجوج و ماجوج در این سرزمین تباهکارند. آیا برای تو خراجی مقرر داریم که میان ما و آنها سدی بنا کنی ؟
-
۹۵. گفت : آن چیزها که پروردگارم مرا تمکن آن را داده، بهتر است. مرا به نیرو کمک دهید تا میان شما و آنها حایلی کنم.
-
۹۶. قطعات آهن پیش من آرید. تا چون میان دو دیواره پر شد، گفت : بدمید. تا آن را بگداخت. گفت : روی گداخته نزد من آرید تا بر آن بریزم.
-
۹۷. پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن را نقب زنند.
-
۹۸. گفت : این رحمتی از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بیاید، آن را هموار سازد و وعده پروردگارم درست است. (از سوره کهف)
ذوالقرنین کیست؟
در این مورد تفاسیر زیادی آمده است که یکی از آنها به کورش کبیر مربوط می شود. ذوالقرنین به معنی صاحب دو شاخ است و این همان تاج کورش است که در نقش کورش در پاسارگاد به وضوح قابل رویت است.
-
آیات قران
«و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساتلوا عليكم منه ذكرا» «انا مكنا له فى الارض و اتيناه من كل شىء سببا»
-
سفر به مغرب
«فاتبع سببا» «حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حماة و وجد عندها قوما» «قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا» «قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يرد الى ربه فيعذبه عذابا نكرا»
«واما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى وسنقول له من امرنا يسرا»
-
سفر به مشرق
«ثم اتبع سببا» «حتى اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا»
«كذلك و قد احطنا بما لديه خبرا» ياجوج و ماجوج - «ثم اتبع سببا» «حتى اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوما لا يكادون يفقهون قولا».
«قالوا يا ذا القرنين ان ياجوج و ماجوج مفسدون فى الارض فهل نجعل لك خرجا على ان تجعل بيننا و بينهم سدا» «قال ما مكنى فيه ربى خير فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما».
-
بنای سد
«اتونى زبر الحديد حتى اذا ساوى بين الصدفين قال انفخوا حتى اذا جعله نارا» «قال اتونى افرغ عليه قطرا» «فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقبا» «قال هذا رحمة من ربى.» «فاذا جاء وعد ربى جعله دكاء و كان وعد ربى حقا»
ذوالقَرنَین واژهای است عربی به معنی دارنده دو شاخ، دو سده یا صاحب دویست سال. ذوالقرنین یکی از شخصیتهای قرآن کتاب مقدس اسلام است.
برخی از مفسران و تاریخدانان از آن میان ابوالکلام آزاد متفکر هندوستانی در کتاب ذو القرنین یا کوروش کبیر و شماری از مفسرین معاصر مانند مودودی، علامه طباطبایی صاحب المیزان و مکارم شیرازی و سلطان حسین و نورعلی تابنده گنابادی حکایت از آن دارد که مشخصاتی که از این فرد در قران و تاریخها و داستانها آمدهاست با منش تاریخی کوروش بزرگ همسویی دارد.
برخی دیگر او را همان اسکندر مقدونی دانستهاند، و برخی منابع دیگر ذوالقرنین را از ملوک یمن ذکر کردهاند.[۱]
داستان ذوالقرنین:
-
تعداد کمی از مردم مکه و مدینه از این داستان خبر داشتهاند که بیشتر اهل کتاب بودند، و این نکته از متن چند آیه با جمله «یسئلونک عن ذی القرنین» و «قلنا یا ذا القرنین» و «قالوا یا ذی القرنین» به خوبی مشخص میشود، این داستان از پیش از اسلام مطرح بوده ولی بسیاری از مردم به دلیل کسب آگاهی بیشتر یا برای امتحان پیامبر درباره آن از ایشان سوال میکردند.(یهودیان چنین پرسشهایی را درباره ماجرای خضر و اصحاب کهف میپرسیدند.)
-
دوم اینکه مردی با تاج دو شاخ شخصی سترگ و معتقد به خدا و روز جزا و متدین به دین حق بوده و هدفش دادگری و رفع ستم بوده و خداوند نیز او رادر این راه یاری کرد.آیات :
«قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد الی ربه فیعذبه عذابا نکرا . واما من آمن وعمل صالحا ...» ،
« قال هذا رحمة من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء وکان وعد ربی حقا » ،
همچنین درآیه « قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب واما ان تتخذ فیهم حسنا » که خداوند اختیار تام به او میدهد، کرامت و مقام دینی او را نشان میدهند، و چنین بر میآید که او به وحی و یا الهام و یا بدست پیغمبری از پیغمبران تایید میشد، و به او کمک میکرد. سومین ویژگی آن است که او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا وآخرت رابه او عطا کرد. خیر دنیادرسلطنت و قدرت واختیاری که به او عطا شده بود و خیر آخرت ، برای اینکه او به گسترش داد و اقامه حق و به صلح و بخشش و رفق و کرامت نفس و گستردن خیر و دفع شر درآدمیان عمل میکرد، چنان که در آیه «انا مکنا له فی الارض و اتیناه من کل شی ء سببا» بیان شدهاست. جهت چهارم اینکه به جماعتی ستمکار در باختر برخورد و آنان را عذاب نمود. جهت پنجم اینکه سدی که بنا کرده در غیر باختر و خاور آفتاب بوده، چون پس از آنکه به خاور آفتاب رسیده پیروی سببی کرده تا به میان دو کوه رسیدهاست، و از مشخصات سد او افزون بر اینکه گفتیم در خاور و باختر جهان نبوده این است که میان دو کوه ساخته شده، و این دو کوه را که چون دو دیوار بودهاند به گونه یک دیوار دنباله دار در آوردهاست. و در سدی که ساخته پارههای آهن و قطر يعنى (مس گدازشده)به کار رفته، چنان که در آیه « آتونی زبر الحدید حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا حتی اذا جعله نارا قال آتونی افرغ علیه قطرا ».
و بی گمان در تنگنائی بوده که آن تنگنا رابط میان دو قسمت مسکونی زمین بودهاست. همچنین به او عمری طولانی داده شده بود. بنابر آنچه گفته شد هیچیک از مشخصات فوق با اسکندر مقدونی مطابقت نمیکند و تنها موردی که میتواند مصداق ان آیه باشد کوروش است زیرا هم کتابها تاریخی قدیم و هم موشکافی منابع جدید تاریخی و هم علوم باستانشناسی آن را تایید میکند ولی بر پایه آنچه در کتابها تاریخی و منابع اسلامی و یهودی آمدهاست و با نگرش به آثار باستانی کشف شده در ایران و عراق میتوان گفت و با نگرش به اینکه کوروش دو شاخ گاو را مظهر قدرت میدانسته که زمین بر روی آن استوار است و آن را نماد و نشانه هخامنشیان ساخته و مجسمههای فراوانی از سر گاو و دوشاخ در بیشتر مناطق ایران و عراق از آن دوره به جا ماندهاست و تصویری نیز نقش شده به تازگی پیدا شده با فردی با کلاه خود همانند شاخ قوچ این پیکر میتواند به کوروش و یا یکی از شاهان پارسی باشد. برداشت مفسران درباره نسبت دادن ذو القرنین به اسکندر و یا مردی از قبیله عرب در یمن بدلایل مختلفی اعم از معنی و سیاق آیات قران و دوم تاریخ یونان و ایران، قابل پذیرش بنظر نمیرسد.در آثار و تندیسهای کشف شده نیز آنچه تا کنون بدست آمده که تاج با شاخ و یا تاج خروس باشد تندیسهای و یا سکههایی است از دوره عیلامی و هخامنشی.
سد ذوالقرنین:
تاریخدانان و تفسیرگران در این باره دیدگاههای متفاوتی در تطبیق داستان دارند:
-
به بعضی از مورخین نسبت میدهند که گفتهاند: سد یادشده در قرآن همان دیوار چین است. آن دیوار طولانی میان چین و مغولستان حائل شده، و یکی از پادشاهان چین به نام «شین هوانک تی» آن را بنا نهاده، تا جلو هجومهای مغول را به چین بگیرد. درازای این دیوار سه هزار کیلومتر و پهنا آن ۹ متر و ارتفاعش پانزده متر است، که همه با سنگ چیده شده، و در سال ۲۶۴ پیش از زادروز آغاز و پس از ده و یا بیست سال خاتمه یافتهاست، پس ذوالقرنین همین پادشاه بوده. ولی این تاریخدانان توجه نکردهاند که اوصاف و مشخصاتی که قرآن برای ذوالقرنین ذکر کرده و سدی که قرآن بنایش را به او نسبت داده با این پادشاه و این دیوار چین تطبیق نمیکند، چون درباره این پادشاه نیامده که به باختر اقصی سفر کرده باشد، و سدی که قرآن ذکر کرده میان دو کوه واقع شده (بین الصدفین) ، و در آن تکههای آهن و قطر، یعنی مس مذاب به کار رفته، چناكه در آيه آمده است:( آتونی زبر الحدید حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا حتی اذا جعله نارا قال آتونی افرغ علیه قطرا). و دیوار بزرگ چین که سه هزار کیلومتر است از کوه و زمین همینگونه، هر دو میگذرد و میان دو کوه واقع نشدهاست، و دیوار چین با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطری به کاری نرفته.
-
به بعضی دیگری از تاریخدانان نسبت دادهاند که گفتهاند: آنکه سد یادشده را ساخته یکی از شاهان آشور بوده که در حوالی سده هفتم پیش از زادروز مورد هجوم اقوام سیت یا سکا قرار میگرفته، و این اقوام از تنگنای کوههای قفقاز تا ارمنستان آنگاه ناحیه غربی ایران هجوم میآوردند و چه بسا به خود آشور و پایتختش نینوا هم میرسیدند، و آن را محاصره نموده دست به قتل و تاراج و برده گیری میكردند، بناچار پادشاه آن دیار برای جلوگیری از آنها سدی ساخت که گویا مراد از آن سد باب لابواب میباشد که تعمیر و یا ترمیم آن را به خسرو انوشیروان یکی از شاهان ساسانی نسبت میدهند. این گفته آن تاریخدانان است و لی همه گفتگو در این است که آیا با قرآن برابر است یا خیر ؟
-
در کتاب روح المعانی چنین آمدهاست که ذوالقرنین، همان فریدون پسر اثفیان پسر جمشید پنجمین پادشاه پیشدادی ایران زمین بوده، و پادشاهی دادگر و فرمانبردار خدا بوده. از سوی دیگر در کتاب صور الاقالیم نوشته ابی زید بلخی آمده که او مؤید به وحی بوده و در عموم تواریخ آمده که او همه زمین را به تصرف در آورده میان فرزندانش بخش کرد، قسمتی را به ایرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج سلطنت کرد، قسمت دیگر زمین یعنی روم و دیار مصر و باختر را به پسر دیگرش سلم داد، و چین و ترک و شرق را به پسر سومش تور بخشید، و برای هر یک قانونی وضع کرد که با آن دستور براند، و این قوانین سه گانه را به زبان عربی سیاست نامیدند(؟!)، چون اصلش «سی ایسا» یعنی سه قانون بوده. و وجه تسمیه اش به ذوالقرنین «صاحب دو شاخ» میشود این باشد که او دو طرف جهان را مالک شد، و یا در درازای روزهای سلطنت خود مالک آن گردید، چون سلطنت او به طوری که در روضة الصفا آمده پانصدسال درازای کشید، و یا از این رو بوده که شجاعت و قهر او همه ملوک جهان را تحت الشعاع قرار داد. اشکال این گفتار این است که تاریخ بدان اعتراف ندارد.
-
بعضی دیگر گفتهاند: ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است که در زبانها نامی است، و سد اسکندر هم همانند یک مثلی شده، که همیشه بر سر زبانها هست. و بر این معنا روایاتی هم آمده، مانند روایتی که در قرب الاسناد از موسی بن جعفر (ع) نقل شده، و داستان عقبة بن عامر از فرستاده خدا، و داستان وهب بن منبه که هر دو در الدرالمنثور نقل شده. و بعضی از قدمای مفسرین از صحابه و تابعین، مانند معاذ بن جبل - به نقل گردهمایی البیان - و قتاده - به نقل الدرالمنثور نیز همین قول را اختیار کردهاند. و بوعلی سینا هم وقتی اسکندر مقدونی را وصف میکند او را به نام اسکندر ذوالقرنین مینامد، فخر رازی هم در برداشت بزرگ خود بر این دیدگاه پافشاری و پافشاری دارد. و خلاصه آنچه گفته این است که: قرآن دلالت میکند بر اینکه سلطنت این مرد تا اقصی نقاط باختر، و اقصای خاور و جهت شمال گسترش یافته، و این به راستی همان معموره آن روز زمین است، و همانند چنین پادشاهی باید نامش جاودانه در زمین بماند، اسکندر نیز در این ویژگی با کوروش میماند چون او پس از مرگ پدرش همه ملوک روم و باختر را برچیده و بر همه آن سرزمینها چیره شد، و تا آنجا پیشروی کرد که دریای سبز و سپس مصر را هم بگرفت. آنگاه در مصر به بنای شهر اسکندریه پرداخت، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سرکوبی بنی اسرائیل به طرف بیت المقدس رفت، و در قربانگاه (مذبح) آنجا قربانی کرد، پس متوجه جانب ارمینیه و باب الابواب گردید، عراقیها و قطبیها و بربر خاضعش شدند، و بر ایران مستولی گردید، و قصد هند و چین نموده با امتهای خیلی دور جنگ کرد، سپس به سوی خراسان بازگشت و شهرهای بسیاری ساخت، سپس به عراق بازگشته در شهر «زور» و یا رومیه مدائن از جهان برفت، و مدت سلطنتش دوازده سال بود. اشکالی که در این قول است این است که: «اولا اینکه گفت پادشاهی که بیشتر آبادیهای زمین را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدونی است» قبول نداریم، زیرا چنین ادعائی در تاریخ مسلم نیست، زیرا تاریخ، پادشاهان دیگری را سراغ میدهد که ملکش اگر بیشتر از ملک مقدونی نبوده کمتر هم نبودهاست. و دوم اوصافی که قرآن برای ذوالقرنین برشمرده تاریخ برای اسکندر مسلم نمیداند، و بلکه آنها را انکار میکند. برای نمونه قرآن کریم چنین میفرماید که «ذو القرنین مردی مؤ من به خدا و روز جزا بوده و خلاصه دین یکتاپرستی داشته در حالی که اسکندر بر پایه داستان یونانیان خداپرست نبودهاست، همچنان که قربانی کردنش برای مشتری، خود گواه آن است. و نیز قرآن کریم فرموده ((ذو القرنین یکی از بندگان درستکار خدا بوده و به داد و رفق مدارا میکرده» و تاریخ برای اسکندر خلاف این را نوشتهاست. و سوم در هیچ یک از تواریخ آنان نیامده که اسکندر مقدونی سدی به نام سد یاجوج و ماجوج به آن اوصافی که قرآن ذکر فرموده ساخته باشد. و در کتاب «البدایة و النهایه» در باره ذوالقرنین گفته: اسحاق بن آدمی از سعید بن بشیر از قتاده نقل کرده که اسکندر همان ذوالقرنین است، و پدرش نخستین قیصر روم بوده، و از دودمان سام بن نوح بودهاست. و ولی ذوالقرنین دوم اسکندر پسر فیلبس بودهاست. (آنگاه نسب او را به عیص بن اسحاق بن ابراهیم میرساند و میگوید:) او مقدونی یونانی مصری بوده، و آن کسی بوده که شهر اسکندریه را ساخته، و تاریخ بنایش تاریخ رایج روم گشته، و از اسکندر ذوالقرنین به مدت بس طولانی متاخر بوده. و دومی نزدیک سیصد سال پیش از مسیح بوده، و ارسطاطالیس حکیم وزیرش بوده، و همان کسی بوده که دارا پسر دارا را کشته، و ملوک فارس را ذلیل، و سرزمینشان را لگدکوب نمودهاست. در دنباله کلامش میگوید: این مطالب را بدان جهت خاطرنشان کردیم که بیشتر مردم گمان کردهاند که این دو نام یک مسمی داشته، و ذوالقرنین و مقدونی یکی بوده، و همان که قرآن نام میبرد همان کسی بوده که ارسطاطالیس وزارتش را داشتهاست، و از همین راه به خطاهای بسیاری دچار شدهاند. آری اسکندر نخست، مردی مؤ من و درستکار و پادشاهی دادگر بوده و وزیرش خضر بودهاست، که به طوری که پیشتر بازگو کردیم خود یکی از پیامبران بوده. و ولی دومی مردی مشرک و وزیرش مردی فیلسوف بوده، و میان دو عصر آنها نزدیک دو هزار سال فاصله بودهاست، پس این کجا و آن کجا؟ نه بهم شبیهند، و نه با هم برابر، مگر کسی بسیار کودن باشد که میان این دو اشتباه کند. در این سخن به کلامی که پیشترها از فخر رازی نقل کردیم کنایه میزند دقت نماید سپس به کتاب او آنجا که سرگذشت ذوالقرنین را بازگو میکند مراجعه نماید، خواهد دید که این آقا هم خطائی که مرتکب شده کمتر از خطای فخر رازی نیست، برای اینکه در تاریخ اثری از پادشاهی دیده نمیشود که دو هزار سال پیش از مسیح بوده، و سیصد سال در زمین و در اقصی نقاط باختر تا اقصای خاور و جهت شمال سلطنت کرده باشد، و سدی ساخته باشد و مردی مؤ من درستکار و بلکه پیغمبر بوده و وزیرش خضر بوده باشد و در درخواست آب حیات به تاریکی رفته باشد، حال چه اینکه اسمش اسکندر باشد و یا غیر آن.اصلاً در دوره صدر اسلام هیچگونه اطلاعی از اسکندر در میان اعراب وجود نداشتهاست اسکندر شخصیتی است که در قرون بعد و پس از ترجمه متون لاتین به عربی وارد ادبیات عرب شدهاست.
جمعی از تاریخدانان از قبیل اصمعی در «تاریخ عرب پیش از اسلام» و ابن هشام در کتاب «سیره» و «تیجان» و ابو ریحان بیرونی در «آثار الباقیه» و نشوان بن سعید در کتاب «شمس العلوم»و دیگران، گفتهاند که ذوالقرنین یکی از شاهان حمیر بوده که در یمن سلطنت میکرده. آنگاه در نام او اختلاف کردهاند، یکی گفته: مصعب بن عبدالله بوده، و یکی گفته صعب بن ذی المرائد نخست تبابعه اش دانسته، و این همان کسی بوده که در محلی به نام بئر سبع به سود ابراهیم دستور کرد. یکی دیگر گفته: تبع الاقرن و اسمش حسان بوده. اصمعی گفته وی اسعد الکامل چهارمین تبایعه و فرزند حسان الاقرن، ملقب به ملکی کرب دوم بوده، و او فرزند ملک تبع نخست بودهاست. بعضی هم گفتهاند نامش «شمر یرعش» بودهاست. البته در برخی از سرودههای حمیریها و بعضی از شعرای جاهلیت نامی از ذوالقرنین به نام یکی از مفاخر برده شده. از آن میان در کتاب «البدایة و النهایة» نقل شده که ابن هشام این شعر اعشی را خوانده و انشاد کردهاست: و الصعب ذوالقرنین اصبح ثاویابالجنوفی جدث اشم مقیماو در بحث روایتی پیشین گذشت که عثمان بن ابی الحاضر برای ابن عباس این سرودههای را انشاد کرد: قد کان ذوالقرنین جدی بی گمان ملکا تدین له الملوک و تحشدو دو بیت دیگر که برگردان اش نیز گذشت. مقریزی در کتاب «الخطط» خود میگوید: بدان که پژوهش علمای اخبار به اینجا منتهی شده که ذوالقرنین که قرآن کریم نامش را برده و فرموده: «و یسالونک عن ذی القرنین...» مردی عرب بوده که در سرودههای عرب نامش بسیار آمدهاست، و نام اصلی اش صعب بن ذی مرائد فرزند حارث رائش، فرزند همال ذی سدد، فرزند عاد ذی منح، فرزند عار ملطاط، فرزند سکسک، فرزند وائل، فرزند حمیر، فرزند سبا، فرزند یشجب، فرزند یعرب، فرزند قحطان، فرزند هود، فرزند رهگذر، فرزند شالح، فرزند أ رفخشد، فرزند سام، فرزند نوح بودهاست. و او پادشاهی از شاهان حمیر است که همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم نامیده شدهاند. و ذوالقرنین تبعی بوده صاحب تاج، و چون به سلطنت رسید نخست تجبر پیشه کرده و سرانجام برای خدا فروتنی کرده با خضر دوست شد. و کسی که گمان کرده ذوالقرنین همان اسکندر پسر فیلبس است اشتباه کرده، برای اینکه واژه «ذو» عربی است و ذوالقرنین از لقبهای عرب برای پادشاهان یمن است، و اسکندر لفظی است رومی و یونانی. ابو جعفر طبری گفته: خضر در روزهای فریدون پسر ضحاک بوده البته این دیدگاه عموم علمای اهل کتاب است، ولی بعضی گفتهاند در روزهای موسی بن عمران، و بعضی دیگر گفتهاند در سرآغاز لشکر ذوالقرنین بزرگ که در زمان ابراهیم خلیل () بوده قرار داشتهاست. و این خضر در سفرهایش با ذوالقرنین به چشمه حیات برخورده و از آن نوشیدهاست، و به ذوالقرنین اطلاع نداده. از همراهان ذوالقرنین نیز کسی خبردار نشد، برآیند اینکه تنها خضر جاودان شد، و او به باور علمای اهل کتاب همین الا ن نیز زندهاست. ولی دیگران گفتهاند: ذو القرنینی که در عهد ابراهیم () بوده همان فریدون پسر ضحاک بوده، و خضر در سرآغاز لشکر او بودهاست. ابو محمد عبد الملک بن هشام در کتاب تیجان که در معرفت ملوک زمان نوشته بعد ازذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفتهاست: ذکر حسب و نسب ذوالقرنین گفتهاست: وی تبعی بوده دارای تاج. در آغاز سلطنت ستمگری کرد و در پایان فروتنی پیشه گرفت، و در بیت المقدس به خضر برخورده با او به مشارق زمین و مغارب آن سفر کرد و همانگونه که خدای تعالی فرموده همه رقم اسباب سلطنت برایش فراهم شد و سد یاجوج و ماجوج را بنا نهاد و در پایان در عراق از جهان رفت. و ولی اسکندر، یونانی بوده و او را اسکندر مقدونی میگفتند، و مجدونی اش نیز خواندهاند، از ابن عباس پرسیدند ذوالقرنین از چه نژاد و آب خاکی بوده؟ گفت: از حمیر بود و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و او همان است که خدایش در زمین مکنت داده و از هر سببی به وی ارزانی داشت، و او به دو سده آفتاب و به رأس زمین رسید و سدی بر یاجوج و ماجوج ساخت. بعضی به او گفتند: پس اسکندر چه کسی بوده؟ گفت: او مردی حکیم و درستکار از اهل روم بود که بر کناره دریا در افریقا مناری ساخت و سرزمین رومه را گرفته به دریای عرب آمد و در آن دیار آثار بسیاری از کارگاهها و شهرها بنا نهاد. از کعب الاحبار پرسیدند که ذوالقرنین که بوده؟ گفت: قول درست نزد ما که از احبار و یشینیان خود شنیدهایم این است که وی از قبیله و نژاد حمیر بوده و نامش صعب بن ذی مرائد بوده، و ولی اسکندر از یونان و از دودمان عیصو فرزند اسحاق بن ابراهیم خلیل بوده. و رجال اسکندر، زمان مسیح را درک کردند که از آن میان ایشان جالینوس و ارسطاطالیس بودهاند. و همدانی در کتاب انساب گفته: کهلان بن سبا صاحب فرزندی شد به نام زید، و زید پدر عریب و مالک و غالب و عمیکرب بودهاست. هیثم گفته: عمیکرب فرزند سبا برادر حمیر و کهلان بود. عمیکرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالک فدرحا و مهیلیل گردید و غالب دارای فرزندی به نام جنادة بن غالب شد که پس از مهیلیل بن عمیکرب بن سبا سلطنت یافت. و عریب صاحب فرزندی به نام عمرو شد و عمرو هم دارای زید و همیسع گشت که ابا الصعب کنیه داشت. و این ابا الصعب همان ذوالقرنین نخست است، همدانی سپس میگوید: (علمای همدان میگویند: ذوالقرنین اسمش صعب بن مالک بن حارث الاعلی فرزند ربیعة بن الحیار بن مالک، و در باره ذوالقرنین گفتههای زیادی هست. و این کلامی است فراگیر، و از آن بهره گیری میشود که نخست فرنام ذوالقرنین مختص به شخص مورد بحث نبوده بلکه پادشاهانی چند از ملوک حمیر به این نام ملقب بودهاند، ذوالقرنین نخست، و ذو القرنینهای دیگر. و دوم ذوالقرنین نخست آن کسی بوده که سد یاجوج و ماجوج را پیش از اسکندر مقدونی به چند سده بنا نهاده و معاصر با ابراهیم خلیل () و یا پس از او بوده - و مقتضای آنچه ابن هشام آورده که وی خضر را در بیت المقدس زیارت کرده همین است که وی پس از او بود، چون بیت المقدس چند سده پس از ابراهیم () و در زمان داوود و سلیمان ساخته شد - پس به هر روی ذوالقرنین هم پیش از اسکندر بوده. افزون بر اینکه تاریخ حمیر تاریخی مبهم است. و اینکه اگر او عرب بود بی گمان باید اطلاعات کامل تری از او در زمان پیامبر وجود میداشت بنا بر آنچه مقریزی آورده گفتار در دو جهت باقی میماند. یکی اینکه این ذوالقرنین که تبع حمیری است سدی که ساخته در کجا است ؟. دوم اینکه آن امت مفسد در زمین که سد برای جلوگیری از تباهی آنها ساخته شده چه امتی بوده اند؟ و آیا این سد یکی از همان سدهای ساخته شده در یمن، و یا پیرامون یمن، از قبیل سد مارب است یا نه؟ چون سدهایی که در آن نواحی ساخته شده برای اندوخته ساختن آب برای آشامیدن، و یا کشاورزی بودهاست، نه برای جلوگیری از کسی. افزون بر اینکه در هیچ یک آنها تکههای آهن و مس گداخته به کار نرفته، در حالی که قرآن سد ذوالقرنین را اینچنین معرفی نموده. و آیا در یمن و حوالی آن امتی بوده که بر مردم هجوم برده باشند، با اینکه همسایگان یمن به جز همانند قبط و آشور و کلدان و... کسی نبوده، و آنها نیز همه ملتهایی متمدن بودهاند ؟. یکی از بزرگان و پژوهشگران معاصر ما این قول را تایید کرده، و آن را چنین توجیه میکند: ذوالقرنین یادشده در قرآن صدها سال پیش از اسکندر مقدونی بوده، پس او این نیست، بلکه این یکی از ملوک درستکار، از پیروان اذواء از ملوک یمن بوده، و از عادت این تیره این بوده که خود را با واژه «ذی» فرنام میدادند، برای نمونه میگفتند: ذی همدان، و یا ذی غمدان، و یا ذی المنار، و ذی الاذغار و ذی یزن و همانند آن. و این ذوالقرنین مردی مسلمان، موحد، دادگر، نیکو سیرت، قوی، و دارای هیبت و شکوه بوده، و با لشکری بسیار انبوه به طرف باختر رفته، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن مستولی شده، و آنگاه همچنان در کناره دریای سفید به سیر خود ادامه داده تا به کناره اقیانوس غربی رسیده، و در آنجا آفتاب را دیده که در عینی حمئة و یا حامیه فرو میرود. سپس از آنجا رو به خاور نهاده، و در راه خود افریقا را بنا نهاده. مردی بوده بسیار حریص و خبره در بنائی و عمارت. و همچنان سیر خود را ادامه داده تا به شبه جزیره و صحراهای آسیای وسطی رسیده، و از آنجا به ترکستان، و دیوار چین برخورده، و در آنجا قومی را یافته که خدا میان آنان و آفتاب ساتری قرار نداده بود.
ذو القرنین در کتاب عهد عتیق:
ازیاجوج و ماجوج در کتاب عهد عتیق نیز نام برده شده. در اصحاح دهم از سفر تکوین تورات: «اینان فرزندان دودمان نوح اند: سام و حام و یافث که پس از طوفان برای هر یک فرزندانی شد، فرزندان یافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و مادای و باوان و نوبال و ماشک و نبراس».
در کتاب حزقیال اصحاح سی و هشتم آمده: «خطاب سخن رب به من شد که میگفت: ای فرزند آدم روی خود متوجه جوج سرزمین ماجوج رئیس روش ماشک و نوبال، کن، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سید و رب این چنین گفته: ای جوج رئیس روش ماشک و نوبال، علیه تو برخاستم، تو را برمی گردانم و دهنههایی در دو فک تو میکنم، و تو و همه لشکرت را چه پیاده و چه سواره بیرون میسازم، در حالی که همه آنان فاخرترین لباس بر تن داشته باشند، و جماعتی سترگ و با سپر باشند همه شان شمشیرها به دست داشته باشند، فارس و کوش و فوط با ایشان باشد که همه با سپر و کلاه خود باشند، و جومر و همه لشکرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشکرش شعبههای کثیری با تو باشند». میگوید: «به همین جهت ای پسر آدم باید ادعای پیغمبری کنی و به جوج بگویی سید رب امروز در نزدیکی سکنای شعب اسرائیل در حالی که در امن هستند چنین گفته: آیا نمیدانی و از محلت از بالای شمال میآیی».
در اصحاح سی و نهم داستان پیشین را دنبال نموده میگوید: «و تو ای پسر آدم برای جوج ادعای پیغمبری کن و بگو سید رب اینچنین گفته: اینک من علیه همراهای جوج ای رئیس روش ماشک و نوبال و اردک و اقودک، و تو را از بالاهای شمال بالا میبرم، و به کوههای اسرائیل میآورم، و کمانت را از دست چپت و تیرهایت را از دست راستت میزنم، که بر کوههای اسرائیل بیفتی، و همه لشکریان و شعوبی که با تو هستند بیفتند، آیا میخواهی خوراک مرغان کاشر از هر نوع و وحشیهای بیابان شوی؟ بر روی زمین بیفتی؟ چون من به سخن سید رب سخن گفتم، و آتشی بر ماجوج و بر ساکنین در جزائر ایمن میفرستم، آنگاه است که میدانند منم رب...».
در خواب یوحنا در اصحاح بیستم میگوید: «فرشتهای دیدم که از آسمان نازل میشد و با او است کلید دوزخ و سلسله و زنجیر بزرگی بر دست دارد، پس میگیرد اژدهای زنده قدیمی را که همان ابلیس و اهریمن باشد، و او را هزار سال زنجیر میکند، و به جهنمش میاندازد و درب دوزخ را به رویش بسته قفل میکند، تا دیگر امتهای بعدی را گمراه نکند، و پس از همه شدن هزار سال البته باید آزاد شود، و مدت اندکی رها گردد». آنگاه میگوید: «پس وقتی هزار سال تمام شد اهریمن از زندانش آزاد گشته بیرون میشود، تا امتها را که در چهار گوشه زمینند جوج و ماجوج همه را برای جنگ جمع کند در حالی که عددشان مانند ریگ دریا باشد، پس بر پهنای گیتی سوار شوند و لشکرگاه قدیسین را احاطه کنند و نیز مدینه محبوبه را محاصره نمایند، آنگاه آتشی از ناحیه خدا از آسمان نازل شود و همه شان را بخورد، و ابلیس هم که گمراهشان میکرد در دریاچه آتش و کبریت بیفتد، و با وحشی و پیغمبر دروغگو بباشد، و به زودی شب و روز عذاب شود تا ابد الا بدین». از این قسمت که نقل شده بهره گیری میشود که «ماجوج» و یا «جوج و ماجوج» امتی و یا امتهائی سترگ بودهاند، و در قسمتهای بالای شمال آسیا از آبادیهای آن روز زمین میزیستهاند، و مردمانی جنگجو و سرشناس به جنگ و تاراج بودهاند.
اینجاست که ذهن آدمی حدس قریبی میزند، و آن این است که ذوالقرنین یکی از ملوک بزرگ باشد که راه را بر این امتهای مفسد در زمین سد کردهاست، و حتما باید سدی که او زده فاصل میان دو منطقه شمالی و جنوبی آسیا باشد، مانند دیوار چین و یا سد باب الابواب و یا سد داریال و یا غیر آنها. تاریخ امم آن روز جهان هم اتفاق دارد بر اینکه ناحیه شمال شرقی از آسیا که ناحیه احداب و بلندیهای شمال چین باشد موطن و محل زندگی امتی بسیار بزرگ و وحشی بوده امتی که مدام رو به زیادی نهاده جمعیتشان فشرده تر میشد، و این امت همواره بر امتهای مجاور خود مانند چین حمله میبردند، و چه بسا در همانجا زاد و ولد کرده به سوی بلاد آسیای وسطی و خاورمیانه سرازیر میشدند، و چه بسا که در این کوهها به شمال اروپا نیز رخنه میکردند. بعضی از ایشان طوائفی بودند که در همان سرزمینهائی که تاراج کردند سکونت نموده متوطن میشدند، که بیشتر سکنه اروپای شمالی از آنهایند، و در آنجا تمدنی پدید آورده، و به کشاورزی و صنعت میپرداختند. و بعضی دیگر برگشته به همان غارتگری خود ادامه میدادند. بعضی از مورخین گفتهاند که یاجوج و ماجوج امتهائی بودهاند که در قسمت شمالی آسیا از تبت و چین گرفته تا اقیانوس یخبسته شمالی و از ناحیه غرب تا بلاد ترکستان زندگی میکردند این قول را از کتاب «فاکهة الخلفاء و تهذیب الاخلاق» ابن مسکویه، و رسائل اخوان الصفاء، نقل کردهاند. و همین خود موءید آن احتمالی است که پیشتر تقویتش کردیم، که سد مورد بحث یکی از سدهای موجود در شمال آسیا فاصل میان شمال و جنوب است.
کوروش بزرگ همان ذوالقرنین پیامبر است:
مفسرين در باره اينکه کداميک از مردان نامی تاريخ ذوالقرنين بوده است نظرات متفاوتی ارائه کرده اند:
بيشتر مفسران قديمی ( از جمله طبری ) و از معاصران مونتگمری وات در « دايره المعارف اسلام » و آقای دکتر حسن صفوی در « ذوالقرنين کيست ؟» نظرشان بر اين بوده که مراد از ذوالقرنين ، اسکندر مقدونی است.
اما مفسران عصر جديد از جمله ؛ مولانا ابوالکلام محيی الدين احمد آزاد ( ۱۹۵۸-۱۸۸۸) وزير فرهنگ سابق کشور هند - گويا به اقتباس از سر سيد احمدخان مصلح معروف به مسلمان هندی مفسر معروف قرآن ) در تفسير معروفش به اردو بنام « ترجمان قرآن » ( که استاد باستانی پاريزی رساله او را با شرح و بسط لازم به فارسی ترجمه کرده : « ذوالقرنين يا کوروش کبير» ) و مفسر بزرگ حضرت علامه طباطبائی صاحب الميزان و آيت الله مکارم شيرازی صاحب تفسير نمونه ، و بعضی از قرآن پژوهان از جمله شادروان خزائمی صاحب « اعلام القرآن » و زبانشناس بزرگ معاصر آقای دکتر فريدون بدره ای در کتاب « کوروش کبير در قرآن مجيد و عهد عتيق » اظهار عقيده کرده اند که ذوالقرنين همان کوروش هخامنشی است.
رد نظريه ذوالقرنين بودن اسکندر مقدونی:
۱- يادی از اسکندر مقدونی در عهد عتيق نيست. حال انکه از کوروش بارها به نيکی ياد شده است.
۲- اسکندر موحد و خداپرست نبوده و نيز سفاک و عياش بوده است ( چنانچه در ماجرای آتش زدن تخت جمشيد معروف است ) ، حال آنکه ذوالقرنين به توصيف و تصريح قرآن مجيد خداشناس و مومن بوده است.
۳-هيچ سدی با مشخصات قرآنی که دارای مس و آهن باشد به اسکندر منسوب نيست.
۴-مسير لشکر کشی اسکندر از غرب به شرق بوده است و حال آنکه به تصريح قرآن شروع لشکر کشی ذوالقرنين به سمت غرب بوده است.
دلايلی دال بر اين که ذوالقرنين همان کوروش کبير بوده است:
۱- کوروش شخصيتی است که در کتاب مقدس يعنی عهد عتيق ( در کتاب رويای دانيال و کتاب عزرا و چند رساله ديگر ) از او با تلويحی شبيه به تصريح ياد شده است . دانيال در رويايی می بيند که در قصر شوشان در کشور عيلام و در کنار نهر « اولای » است و قوچی با دوشاخ به همه حيوانات غلبه می کند ، مگر بزی با يک شاخ که سرانجام بر او غلبه می يابد . سپس دانيال پس از اين خواب از خود بيخود می شود و فرشته وحی بر او ظاهر می گردد و می گويد « آن قوچ صاحب دو شاخ را که ديدی ، پادشاهان ماديان و پارسيان می باشد و آن بز نر از پادشاهان يونان است ( بز تک شاخ می تواند همان اسکندر مقدونی باشد که عاقبت بر سلسله هخامنشيان چيره شد و بساط انان را برچيد).
۲- با استفاده از شان نزول اين آيات و به تصريح خود قرآن کريم ، پرسش کنندگان يهود ( يا به تحريک يهود ) بوده اند و با توجه به ذکر نام کوروش در عهد عتيق ، احتمال اينکه ذوالقرنين کوروش باشد بسيار بيشتر از اسکندر مقدونی است.
۳- ذوالقرنين قرآن خداشناس و موحد است و کوروش هم خداشناس و يکتاپرست بوده و معقول ترين تاريخی که برای ظهور زرتشت ياد می شود قرن ششم پيش از ميلاد است که با تاريخ حيات کوروش توافق دارد.
۴- ذوالقرنين قران شخصيتی است که خداوند به او تمکن در روی زمين و قدرت و اختيار داده است و اين با شخصيت کوروش که بر بخش عظيمی از آسيا و اروپا دست يافته و نخستين امپراطوری بزرگ تاريخ را تاسيس کرده است ، توافق دارد.
۵- ذوالقرنين اولين بار سفر يا لشکر کشی به غرب يا مغرب خورشيد داشته است و اين موضوع با لشکر کشی کوروش به غرب و شکست کروزوس پادشاه ليديه و تسلط بر آن سرزمين انطباق دارد.
۶- ذوالقرنين پس از لشکر کشی به مغرب ، متوجه سمت مشرق شده و به سمت مشرق لشکر کشی کرده است که با لشکر کشی کوروش به مکران و سيستان و حدود و حوالی بلخ انطباق دارد و ظن قوی اين است که کوروش در اين سفر ، بلاد سند را هم فتح کرده است و ايرانيان ، سند را هند می ناميده اند و از اين جهت در کتيبه داريوش ، نام هند نيز در ميان نامهای ممالک بيست و هشت گانه مفتوحه ذکر شده است.
۷- ذوالقرنين قرآن با قومی وحشی مواجه شده است و اين با رفتن کوروش به سمت شمال و کوههای قفقاز و نبرد با اقوام وحشی « سکا » که به يک تعبير همان « ياجوج و ماجوج » هستند انطباق دارد. در اينجا کوروش اقوام وحشی را عقب راند و در معبر « داريال » ( تنگه داريول ) که نمها معبر انان بوده است که از آن راه به اقوام مجاور تعدی و تجاوز می کردند ، سدی با آهن و مس می سازد و شک نيست که اين ديوار همان سدی است که کوروش بنا نهاده است زيرا اوصافی که قرآن در باره سد ذوالقرنين بيان کرده کاملا بر آن منطبق است و در آثار باستانی ارامنه اين ديوار « بهاگ کورايی » به معنی « تنگه کوروش » ناميده می شود.
۸- ذوالقرنين قرآن اگر بر قومی مسلط می شد به عدالت و نيکی با انان رفتار می کرد « ستمکاران را مجازات و صالحان را پاداش می داد» و کوروش بنا به قول هرودوت مورخ شهير يونانی « کوروش فرمان داد تا سپاهيانش جز به روی جنگجويان شمشير نکشند و هر سرباز دشمن که نيزه خود را خم کند نکشند ... بطوريکه توده ملت ، مصائب جنگ را احساس نکردند » و حتی بر پادشاهان اسير از جمله کروزوس پادشاه ليديه رحم اورد و او را بخشيد و از ملتزمان رکاب خويش قرار داد . کوروش پادشاهی سخی و کريم و ملايم بود و حرص مال اندوزی نداشت.
البته با وجود ادله فراوان با قاطعيت نمی توان در باره ذوالقرنين تعيين مصداق کرد . اما چنانچه ملاحظه می شود اين نظر که ذوالقرنين همان کوروش کبير است ، نظريه ای معقول و محتمل الصدق است.
امیدوارم که به شما دوستان در این زمینه کمکی کرده باشم
منتظر نظرات شما در این زمینه هستم و از شما می خواهم که اگر اطلاعات دیگری در این زمینه دارید برای من ارسال کنید.
برگرفته از سایت Zolgharnain-Korosh.Blogfa.Com
این وبلاگ، یک وبلاگ فنی، فرهنگی و تفریحی میباشد که مطالب گردآوری شده در آن، نقطهنظرات، سلایق و دیدگاههای نویسنده را در بر دارد.