یکی از بزرگان اهل خرد

برای خرش ساندویچ می خرد

یکی از بزرگان اهل تمیز

 زترس زنش می رود زیر میز

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

بچه جان درس نخوان دیپلمه ها بیکارند

 بنی آدم اعضای یکدیگرند

سر لقمه نانی به هم می پرند

ای که در نسیه بری همچو گل خندانی

پس سبب چیست که در دادن آن گریانی؟

مزن بر سر ناتوان دست زور
بزن بر سرش سنگی از راه دور...