آفرین، به به، هلو یعنی همین...

|
بعد از افطاری ،همین یکشنبه شب |
|
رفته بودم منزل مشتی رجب |
|
در حدود هشت یا نه هفته بود |
|
همسرش از دار دنیا رفته بود |
|
تسلیت گفتم که غمخواری کنم |
|
این مصیبت دیده را یاری کنم |
|
رفت و ظرفی میوه آورد آن عزیز |
|
با ادب بگذاشت آن را روی میز |
|
در همین هنگام آمد خا له اش |
|
خاله ی هشتاد یا صد ساله اش |
|
او زبان بر حرف و بر صحبت گشود |
|
من حواسم پیش ظرف میوه بود |
|
در میان حرف او گفتم چنین |
|
آفرین ، به به ،هلو یعنی همین |
|
ناگهان آن پیرزن از جا پرید |
|
از ته دل جیغ ناجوری کشید |
|
داد زد الاف بودن تا به کی |
|
هی به فکر داف بودن تا به کی |
|
یک کم آدم باش این هیزی بس است |
|
داستان گربه و دیزی بس است |
|
مردکِ کم جنبه ی بی چشم و رو |
|
تو غلط کردی به من گفتی هلو |
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 5:20 توسط اکبر زمانی
|
این وبلاگ، یک وبلاگ فنی، فرهنگی و تفریحی میباشد که مطالب گردآوری شده در آن، نقطهنظرات، سلایق و دیدگاههای نویسنده را در بر دارد.