روز شكست حصر آبادان در 5 مهر ماه 1360 وقتي مجروحين عراقي را به بخش منتقل كرده بودند ما تنفر شديدي از آنها داشتيم؛ زيرا از روزهاي آغازين جنگ تحميلي شاهد جنايات و بيرحمي هاي بسياري از ارتشيان بعث بوديم و مي خواستيم كه انتقام آن جنايتها را از آنها را بگيريم ولي مشكل ما اين بود كه ما امدادگر بوديم و وظيفه ما كمك به مصدومين و مجروحين ولو اسير بوديم.

وارد بخش بيمارستان كه شدم، ديدم مادر شهيدان شولي كه از مادران فداكار و شهيدپرور بود، ظرف آبي به دست گرفته است و با پارچه اي خون از سر و روي اسيراني كه مجروح شده و براي مداوا به بيمارستان آورده شده بودند، پاك مي كند.

خيلي ناراحت شدم و به طرف اين مادر صبور رفتم و گفتم: چرا به اينها كه جوانان ما را كشته اند آب مي دهيد؟ خواستم ظرف آب را از او بگيرم كه نپذيرفت و گفت: دخترم اينها اسير اسلام هستند و بايد آنها را مداوا و رسيدگي كرد.

خاطره از خواهر صفري ـ آبادان
 
کد خبر: ۲۴۴۱۲۵