رفتن و رفتن و رفتن دل به تنهایی سپردن
رفتــــــن اما نرسیدن
لـــب دریا تشنه مردن

رفتــــــــن و رفتن و رفتـــن حرفیه که ناتمومه
بغض یک
گریه ی تلخه که یه عمره تو گلومه

واســـــــــــه من سفر همیشـــــه یه کبوتر سفیده
که روی سینه ی سفیدش
قطره قطره خون چکیده

گفتنی ها رو باید گفت
می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجــــــــــر
نمی شم همســـفر باد

به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم
به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم

گم شــــــدن
مثل یه سایه میون غبار کینه
لب بسته
پای خسته قصه ی سفر همینه