سلام نمی گویم چون دیگر نه مرا نیازی به سلامتی اش است و نه دلم می خواهد سلامم برای تو سلامتی بیاورد.

نمی دانم تو حرف هایم را کی می خوانی . اما من وقتی از این جهنم می نویسم که بیست ساله ام . خیلی کم است ، نه ؟ همۀ همقطاران بیست ساله ام حالا یا فکر درس و دانشگاهند یا فکر سامان گرفتن و ازدواج .اما من ! منتظرم ، منتظر مرگ . با یک دنیا سلامتی و تازگی . هنوز هم گنگم ، ناتوانم ، بازیچه ام . بازیچۀ افرادی بی هویت ...

امروز یا فردا پیک مرگ در خانۀ مرا هم می کوبد تا بار سفر ببندم و راحت تر از آنچه فکرش را بکنی رها شوم . پرواز کنم . آخر ، بندهای ماندن پاهایم را پر از زخم کاری کرده است .

فراموشت کرده بودم همان گونه که تو سالهاست مرا از یاد برده ای اما حالا ... امروز ... اینجا... می خواهم برایت بنویسم نه از روی دلتنگی مثل همۀ دختران جدا شده از مادر . از روی نفرت ، انتقام . می خواهم همۀ صحنه های فراموش شدۀ زندگیت را عریان عریان پیش چشمت به تصویر بکشم تا تو مادر ذره ای از زجری را که کشیده ام و می کشم حس کنی . می خواهم از آتشی بنویسم که بندبند وجودم را خاکستر کرده . بنویسم تا استخوان های تو را هم خرد کند که تو سزاوار این گونه مردنی نه دختربچۀ ساده ای مثل من !

وقتی در آن روزهای شیرین و دوران کودکی یک روز صبح پدرم رفت و دیگر برنگشت من کجا روزهای بی پدری امروزم را می دانستم . تو مرا بر سر گور سردی بردی و گفتی که پدرت برای همیشه اینجا خواهد خوابید و من خندیدم . در شش سالگی بر مرگ پدر خندیدم و تا بیست سالگی در عزایش گریستم چه می دانستم بی پدری چیست ؟ کجا یتیمی را حس کرده بودم ؟ غربت این لحظه ها را کجا کشیده بودم ؟

زندگی خوبی داشتیم . راضی بودم . چون به سایۀ بلندی که حضورت بر سرم انداخته بود ایمان داشتم . اما چه ایمانی که تکیه بر سراب بود . وضع زندگیمان خوب بود . خانه ، ماشین ، همه چیز داشتیم . اما تو خرابش کردی تو با هوس کودکانه ات .

و باز هم یک روز عصر مردی را به خانه آوردی و گفتی پدر توست .

از نگاهش ترسیدم . دست گرمش پر از تشویشم کرد . اما تو نخواستی که باور کنی . به احساسم خندیدی و ساده گذشتی . تو که سایۀ پدر را همیشه بر سرت حس کرده بودی چه می دانستی بی پدری کدام است ؟ چرا انتظار داشتم درکم کنی ؟

اما بگذار بگویم از وقتی که آن مرد هم سفرۀ ما شد تو مرا هم همراه پدر در گور نشاندی و از یاد بردی . من ! دخترک ۷ ساله ات . در همان دوران قشنگ بچگی ام هم می فهمیدم که مردی که خودش را پدر می داند نه به خاطر تو که به طمع ثروتت پا به آشیانۀ ما گذاشته است . اما نمی دانم تو چرا نمی فهمیدی ؟ شاید نخواستی که بفهمی .

اما من صبر کردم . بر همۀ بی رحمی ها و کم محلی هایش . بر نوازش دست سنگینش که جای جای تنم را کبود کرده بود و بر حرفهای درشت گه گاهش . عاصی و شاکی نبودم . به سقف سرم و مهربانی های گه گاهت دلخوش کردم و تو باز هم به این راضی نشدی .

و تو مادر ... مرا از خانه ات راندی ! چه سخت است نوشتن واژه هایی که در هیچ مکتبی نوشته نشده است .

اما من خوب می نویسم . می بینی چه روان قلم روی کاغذ می چرخد ؟

اگر می ماندم حتماً روزی نویسنده ای بزرگ می شدم اما حالا ....

چه کسی باور می کند که مادری ! دخترش را ، جگرگوشه اش را در ۸ سالگی از خانه براند که مهمان کوچه و بازار شود .

من مزاحم سفرۀ دو نفره ات بودم ؟ فقط من ، مادر ؟ مهمان ناخواندۀ خانه ات بودم و چه سخت است روزی به این باور برسی که کسی که تو را در کشاکش یک لحظه لذت با شوق به وجود آوردت حالا این گونه فراموشت کند و به دست سرنوشت بسپاردت .

سارای ۸ ساله شد دختری از همه جا رانده و مانده . تو ، گرسنگی ام را دیدی ، تنهاییم را ، دردی را که از سرما کشیدم و زجری را که از گرسنگی تحمل کردم . اما در خانۀ بزرگت را به رویم نگشادی .

شاید به خیالت من حتی از جسی سگ شوهرت هم کمتر بودم .

امروز خانۀ پدربزرگ . فردا دایی و پس فردا گوشۀ کوچه ای خلوت . در همان روزهای دربه دری بود که ثریا پا به زندگیم گذاشت .

مرا از گوشۀ خیابان نجات داد و به خانۀ گرمش برد . سیرم کرد و در عوض تنم را ، همۀ سرمایۀ زندگیم را به عنوان بها خواست .

دخترت ! سارایت در ۹ سالگی سوگلی خانه ای شده بود که مردان هوسباز خوب نشانیش را می دانستند .

در لحظه های عذابم ، در دردی که کشیدم ، در کتکی که خوردم همیشه و همه جا تو را نفرین کردم مادر .

برایت نوشتم که کثیفی گناه آزارم می دهد مادر ، نجاتم بده ! اما تو چه پاسخی دادی؟ نوشتی که شوهرت مرا نمی خواهد . همین و دیگر مهم نیست که در مرداب گناه فرو می روم یا امیدی به زندگیم هست ؟

من در همان منجلاب بزرگ شدم . وقتی که همۀ همسن و سالهایم پشت نیمکتهای چوبی دنیای بچگی را قسمت می کردند ، من میان دستها می چرخیدم و از ترس گرسنه ماندن مهمان ناخوانده ای را می پذیرفتم که حتی تو هم از شنیدنش شرمنده خواهی شد . مثل حالا که آنها در فکر آینده اند و من در انتظار مرگ و عاقبت مرا در بسته ای کردند و چون یک جنس از مد افتاده به بندر و بعد به عربستان صادر کردند . دخترت تاراج شد مادر ! موجودی که تو ساختیش زیر بار نامردمی ها در ۱۴ سالگی پیر شد و شکست .

تو در ۱۴ سالگی چه بودی و چه می کردی که راضی شدی من در ۱۴ سالگی مادر شوم و بعد مجبور به کشتن بچه ام . با یک دلیل واضح . برای کودک بی پدر کسی شناسنامه نمی داد .

می دانی چند بار مادر شدم و بچه ام را کشتم ؟ می دانی مادر روی کدام تختها خوابیدم ؟ نوازش کدام دست ها را از ترس سرما و گرسنگی پذیرفتم ؟

تو با هواپیما مسافرت می کنی و مرا در بسته ای در زیرزمین یک کشتی پنهان کردند و به مسافرت بردند . تو هرشب در بهترین رستوران ها شام می خوری و من گاهی کنار خیابان به انتظار نگاهی ، نیازی و یا برق لبخندی تا صبح گرسنه می خوابم . تو در رختخواب نرم و پرآسایشت می خوابی و من یا روی سنگهای سخت یا در تختهای پرنیاز . تو مادری و من دخترت .

چرا فراموشم کردی که به اینجا برسم ؟ چرا خواستی بیایم و بعد طردم کردی ؟

مادر از تو متنفرم . از اسمت ، از رسمت ، از همۀ نشانه های حضورت .

هنوز تمام نشده است ، هنوز هم گله دارم . هنوز برایت نگفته ام که فرار کردم . آخر یک روز به این نتیجه رسیدم که عربستان برایم کم است و گریختم . آمدم اینجا ترکیه ! راه آمدن چندان هم هموار نبود اما عادت کرده بودم . می دانستم که قول یک شب لذت می تواند حتی ناخدای یک کشتی ، خلبان یک هواپیما و رانندۀ یک قطار را هم راضی کند .

آن هم منی که در مدرسۀ ثریا ، طنازی شده بودم که به جای فرمول های فیزیک و شیمی همقطارانش ، راه عشوه گری می دانست و می توانست در چشم برهم زدنی دل هزاران مرد را عاشق کند .

وضع زندگیم اینجا زیاد بد نبود . مستخدم یک هتل بودم . دختر تو ! دختر یکی یکدانۀ تو .

وارث ثروت بی اندازه ات مستخدم هتلی بود که باید کلفتی کسانی را می کرد که تو آن روزها حتی نگاهشان هم نمی کردی .

اما آنجا هم دوام نیاوردم . وقتی یک شب کابوس حضور مدیر هتل کنار رختخوابم به واقعیت پیوست خوش خیالانه باور کردم که دیگر ماندگار شده ام و از گرسنگی و سرمای همیشگی خلاص خواهم شد . اما همین بهانه ای شد که فردا صبحانه ام کتک شد و رختخواب شبم سردی خیابان .

بی پول مانده بودم . خسته و گرسنه بودم و تو مادر در آن لحظه ها هیچ به یاد دختری بودی که در ۷ سالگی مهمان خیابانش کردی و هزاران بار ناله کرد که می خواهد بازگردد و تو ظالمانه گفتی نمی شناسیش .

من چه گناهی کرده بودم که محکوم به این مجازات شدم ؟ مگر خودم خواسته بودم که بیایم ؟ مگر تقاضای آمدن مال من بود ؟ چرا به این زندگیم راضی شدی ؟ چرا دلت برای جگرگوشه ات نسوخت ؟ چرا با بی رحمی حتی حضورش را هم از یاد بردی ؟

دیروز مادری را دیدم که دخترش گم شده بود . زن گریه می کرد و می دوید و از این خیابان به آن خیابان ضجه می زد . فریاد می زد و کودکش را صدا می کرد . چنگ به دامن پلیس می زد و به هر عابر التماس می کرد و وقتی سرانجام کودکش را کنار خیابان و در حال بازی پیدا کرد چنان در آغوشش فشرد که کودک میان احساس بزرگ عشق و فشار دستان مهربان مادرش گم شد . اینجا ترکیه است و آنجا ایران . آن زن اروپایی بود و تو ایرانی مادر !

به کودکش حسودیم شد . چقدر عاطفه کمیاب است .

وقتی از هتل اخراج شدم و چند روزی گرسنه ماندم این بار سراغ گناه تازه تری رفتم . دزدی کردم . اول از یک مغازه بعد کیف قاپی و بعد بانک و سرقت های بزرگ . وارد یک باند شدم . دخترت حرفه ای شد مادر . افتخار کن . کلاهت را بالاتر بینداز و به همه بگو که دخترت چنان اسلحه را در دستانش می چرخاند که در کمتر از یک ثانیه می تواند همۀ فشنگ هایش را خالی کند .

بگو حتی از فاصلۀ ۱۰ متری هم می تواند قلب دشمنش را نشانه رود . راستی مادر می دانی تا به حال چند تا آدم کشته ام ؟ چقدر بی گناه ؟ آخرینش همان مادر و کودک دیروز بودند . باور می کنی ؟

آنها را کشتم . بی دلیل بی دلیل . وقتی مادر کودکش را در آغوش گرفت و بوسید آنقدر حس نفرت و حسادت در دلم ریخت که در کوچه ای خلوت هر دو را کشتم . اول مادر را که التماس می کرد از دخترش بگذرم و بعد دخترک را که بر سر جسد مادرش زانو زده بود . من آنها را کشتم اما تو قاتلی !

چگونه تفنگ من سینۀ مهربانش را درید اما دست تو ، کینۀ تو بود که ماشه را فشار داد . حس نفرت تو قاتل است مادر . تو تا به حال ده ها آدم کشته ای باور کن ! اگر دست من بود همۀ مادران را می کشتم . دلم نمی خواهد هیچ مادری هیچ جا کودکش را در آغوش بکشد که من رنگ آغوش را ندیده ام . دلم نمی خواهد هیچ بوسه ای از روی مهربانی بر گونۀ دختری بنشیند که من هرگز طعم بوسۀ مادر را نچشیده ام .

می توانی این را هم به همه بگویی ، که شاهکارت با این همه قتل و غارت هنوز هم اسمش در لیست سیاه پلیسان پیدا نمی شود و نشانیش در دفاتر بزرگ قتل و غارت ثبت نشده است .

تازه یادم رفت از شاهکار آخرم هم بگویم . به خاطر این آخری باید حتماً به تو تبریک گفت . هرچه باشد تو مادری . تازگی ها معتاد هم شده ام . یکسره با تریاک . بدون سیگار و حشیش . از این جور بچه بازی ها خوشم نمی آید . رفتم سراغ تریاک .

امروز و فردا هم اولین بستۀ هروئین را باز خواهم کرد . جالب است نه ؟ تازه به نظر من خیلی هم دیر بود . کودکی که در ۹ سالگی سوگلی حرمسرای هوسبازان شود در ۲۰ سالگی اعتیاد گریبانش را می گیرد .

دیر نیست ؟ چرا خیلی دیر است . خیلی نجابت به خرج دادم که تا به حال معتاد نشدم و حالا تازه منقل نشین شده ام .

شنیده بودم که دختری به دنیا آورده بودی ؟ چند سال پیش بود ؟ فکر کنم ۸ سال . پس باید ۸ ساله باشد . من ۸ سالگی ام را کجا گذراندم و او کجا .

کاش می توانستم تو را همراه دخترت به سرنوشت همان دختر و مادر دیروز برسانم . آخر می دانی ! من از همۀ دختران و مادران دنیا متنفرم !

خوشحال باش . زیاد زنده نمی مانم . دستم به تو نخواهد رسید . مرگ امروز و فرداست که مرا به خانۀ ابدی ام ببرد . نه آرزویی دارم و نه دعایی . اما نه !

یک آرزو هست . این که خدا کند کسی جسدم را پیدا کند و به خاک بسپارد . می ترسم استخوان هایم همین جا روی زمین خاک شوند .

حرف هایم تمامی ندارد . اما خسته شده ام . مثل همۀ دختران نازپرورده ای که برای مادرانشان نامه می نویسند . نمی نویسم که دوستت دارم چرا که از تو متنفرم . امیدوارم آتش گناهم دامن تو را هم بگیرد .

اما اینها کافی نیست ... بگذار بگویم که نامه ام را اول برای مجله و بعد برای تو می فرستم نمی خواهم نامه ام را خوانده نخوانده دور بیندازی و بعد مثل مرگ پدرم از یاد ببری . می خواهم کوس رسواییت عالم را خبر کند . می خواهم همۀ ایرانیان و اروپاییان بدانند که مادری با دخترش چه کرد . دلم می خواهد اگر روزی هم در
محکمه ای به اعدام محکوم شدم در محکمۀ دل تک تک آدم هایی که قصه ام را خوانده اند تبرئه شوم .

خداحافظی هم نمی کنم . مثل سلام . چون دیگر نه مرا روی نیاز حفاظت خواستن از خداست و نه دلم می خواهد خدا حتی لحظه ای از تو و زندگی کثیفت حفاظت کند.