یاد دارم...
یاد دارم در غروبی سرد سرد ،می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد قالی کهنه می خریم،دست دوم جنس عالی می خریم
کاسه و ظرف سفالی می خریم،گر نداری کوزه خالی می خریم
اشک در چشمان بابا حلقه زذ،عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست،ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود،اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید،گفت آقا سفره خالی می خرید؟!
+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ ساعت 2:50 توسط اکبر زمانی
|
این وبلاگ، یک وبلاگ فنی، فرهنگی و تفریحی میباشد که مطالب گردآوری شده در آن، نقطهنظرات، سلایق و دیدگاههای نویسنده را در بر دارد.