ابوالفضل العباس، مردی که حساب بلد نبود...
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
وقتی گفتند آب بیاور، می شد سپاهی هایی که دو سوی نهر؛
پشت درختها بودند بشمارد و حساب کند که نمی شود.
شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند،
می شد کمی فکر کند قبل از اینکه سرشان داد بزند:
«می گویید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟».
زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.
پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تکیه کرد.
فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد،
حساب یادش می رفت.
یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد.
یادش می رفت همه سپاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی.
یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.
می شد تشنه از سر شط بلند نشود.
می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد...
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 1:20 توسط اکبر زمانی
|
این وبلاگ، یک وبلاگ فنی، فرهنگی و تفریحی میباشد که مطالب گردآوری شده در آن، نقطهنظرات، سلایق و دیدگاههای نویسنده را در بر دارد.