گذشته‌ای که حالمان را گرفته است...

 

آینده‌ای که جانی برای به انتظار نشستنش نمانده است...

 

و حالي که حالمان را هم به هم می‌زند...

 

چه زندگیه شیرینی...!!!



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، نکته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , ‌نكته , زندگي , شيرين

تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 20:0 | نویسنده : اکبر زمانی |
دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كار تو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , دفتر عشق , تير خلاص , التماس

تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 19:57 | نویسنده : اکبر زمانی |

در این شبها چه خاموشم

 

به یاد تو هم آغوشم

 

به من گفتی وفاداری

 

چه شد کردی فراموشم؟؟؟



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خاموش , به ياد تو , وفاداري , چه شد

تاريخ : چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 | 19:45 | نویسنده : اکبر زمانی |
درد دل دختری با مادرش در رختخواب

درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم

روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده

دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر:مادر محبوب من

ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بریک پسر

مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما

بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، هم صحبت یاسر شدم

او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پريد

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود

البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر

دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی

واقعا ً که پوز مادر را زدی!


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی , طنز , درد دل

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 0:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

کارت پستال عاشقانه جدید

ــ به چه دلخوش باشم؟

به دو سه عکس ز تو،

که همه چیز من است؟

یا به خوابی که ندارد سر و ته؟

یا به فردایی که نمی دانم هست،

که اگر هم باشد،

"من و تو" هم باشند؟

که اگر هم باشند،

من و تو "ما" باشد؟

 

ــ به چه دلخوش باشم؟

به پیامک های

که یکی نیست ز تو؟

یا به شهری که در آن

خبری نیست ز تو؟

 

ــ به چه دلخوش باشم؟

به غروری که پس پنجره حوصله مرد؟

یا به قلبی که به امید جوابی بشکست؟

یا به آن احساسی،

که هنوز هم که هنوز است

قوتش پا بر جاست،

جنبشش در رگ من

همچو موج دریاست؟

 

ــ به چه دلخوش باشم؟

به دلی که هرگز با دل من راه نرفت؟

یا به قلبی که در آن،

به جز از کینه ز من

چیز دگر جای نداشت؟

به چه دلخوش باشم. . .؟ ــ

 

ــ راستی یادت هست؟

آن شبی را که به تو گفتم من:

"تا ابد منتظرت می مانم."

حال می فهمم من،

که همین جمله کوتاه که گفتم با تو

هست دردانه ترین دلخوشی ام،

هست تنها سبب سر خوشی ام.



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , شعر , به چه دلخوش باشم , تا ابد منتظرت مي‌مانم

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 0:40 | نویسنده : اکبر زمانی |

عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمياره؛

تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه؛

تا فرياد نكشي كسي به طرفت برنمي گرده؛

تا وقتي نميري كسي تو را نمي بخشه؛

به جاي دسته گلي كه فردا سر قبرم مي آري ،

امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن؛

به جاي متن هاي تسليت فردا، امروز با يه پيام شادم كن؛

من امروز به تو نياز دارم نه فردا...



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , عجيبه , تا نميري , امروز به تو نياز دارم

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 0:30 | نویسنده : اکبر زمانی |

مصدق:

سیب


تـــــوبــه مـــن خندیدی  و نمیدانستی


مـــن به چه دلهره از باغـــچه همســـایه

ســــیب رادزدیدم !

باغبــــان ازپی مــــن تنددوید


ســــیب دندان زده را دست تودید


غضب آلــــود به من کردنـــگاه


ســـیب دندان زده ازدســت توافتادبه خــــاک


و تـــو رفتــی وهنـــوز سالهــــاست


که درگـــوش من آرام آرام


خش خش گام توتکرارکنان میدهد آزارم


ومن اندیشه کــنان


غرق این پنــــدارنم


که چرا باغچه کوچک مــا ســـیب نداشت...

 


پاسخ فروغ



مـــن بــه تو خنـــدیدم


چــون کــه میدانســـتم


تو به چه دلهره ایی ازباغچــه همــسایه


ســیب را دزدیدي


پـــدرم از پـــی توتند دوید


ونمـــیدانستی باغــبان باغــچه همسایه


پـــدرپـــیرمـــن است.


مـــن به توخنـــدیدم


تاکـــه باخــنده به تــوپـــاسخ عشق تـــوراخالـــصانه بدهم


بـــغض چشـــمان تـــولیـــک


لرزه انداخت به دستان من و


ســــیب دندان زده ازدســت مــــن افتادبــه خـــاک


دل مـــن گفت : بــــرو


چون نمیـــخواست بـــه خاطر سپارد


گریــــه تلخ تـــورا...


ومـــن رفتم وهنوز سالهاست


که درذهـــن من آرام آرام


حیرت وبغــــض توتکرارکنان


میــــدهد آزارام


ومــــن اندیشه کنان غرق دراین پندارم


کـــه چه میشد

 

اگـــرباغچه خانـــه ی ما

 

ســـــیب نداشـــت!

 

ناگفته های باغبان


من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟


من گمانم این بود


که یکی بیگانه


 با دلی هرزه و داسی در دست

 

در پی کندن ریشه از خاک


سر ز دیوار درون آورده


مخفی و دزدانه...


تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت


و فکندم بر تو نگهی خصمانه!


من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست


غیر این سیب و درختان در باغ


به دلم بود هراسی که سترون ماند


شاخ نوپای درخت خانه...


و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب

 

دختر پاکدلم، مستانه!


من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»


هان مبادا که برند از باغت


ثمر عمر گرانمایه تو،


گل کاشانه تو،


آن یکی دختر دردانه تو،


ناکسان، رندانه!


و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست


بعد افتادن آن سیب به خاک...


بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...


و تو رفتی و هنوز


سالها هست که در قلب من آرام آرام


خون دل می جوشد


که کسی در پس ایام ندید


باغبانی که شکست بیصدا، مردانه...


؟؟؟


 شعر آقای جواد نوروزی از زبان سیب

 

دخترک خندید و


پسرک ماتش برد !


که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده


باغبان از پی او تند دوید


به خیالش می خواست،


حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد !


غضب آلود به او غیظی کرد !


این وسط من بودم،


سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم،


بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق


و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم


چون رسولی ناکام !


هر دو را بغض ربود...


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:


" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "


پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:


" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "


سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:


این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , شعر , سيب , حميد مصدق , فروغ فرخ‌زاد

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 0:15 | نویسنده : اکبر زمانی |

سرا پا اگـر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

چو گلدان خـالی لب پنجـره

پر از خاطـرات ترک خورده‌ایم

اگـر داغ دل بود مـا دیـده‌ایم

اگـر خون دل بود مـا خورده‌ایم

دلی سربلند و سری سر به زیـر

از این دست عمری به سر برده‌ایم



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , پاييز , داغ دل , دلي سربلند , سري سر به زير

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 18:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

راهی شدیم سوی هدف در صف سبد،

یک صف دو صف هزار و سه صف، در صف سبد

شکر خدا که عصر گدا پروری گذشت،

شد دوره غرور و شرف در صف سبد،

خرم شده ست و سبز سراپای مملکت،

از بس که سبز گشته علف در صف سبد

تقسیم می‌کنند هم اکنون سبد سبد:

تدبیر، امید، شور، شعف در صف سبد

یک شانه تخم‌مرغ هم آذوقه می‎دهند

شد عمرمان اگرچه تلف در صف سبد



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی , شكر خدا , گداپروري , صف هدفمندي

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 17:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

تا  پرچم   تدبیر شما  بر پا شد

گفتم که به کامم همه‌ی دنیا شد

دنیا که نشد به کام من هیچ، ببین

دلواپسی‌ام  یک  سبد  کالا شد

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تدبیر و امید اگر ز خود ساخته‌ای

بر ملت خوش بین خود انداخته‌ای

چون ”‌بنده خدا‌“ به  ریش ما خنده مکن

تو ملت خود هنوز نشناخته‌ای

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

کالا و سبد به ما تعلق نگرفت

نه روغن و نه مرغ  و نه فندق  نگرفت

صد وعده  به ما داد  چو خوبان و یکی

بر سفره‌ی  ما  رنگ تحقق نگرفت

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

چون دار و ندار هسته‌ای وا دادند

جایش سبدی به ما ز کالا دادند

آن حق مسلم که به جایی نرسید

این حق سکوت است که حالا دادند!!



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی , پرچم تدبير , سبد كالا , هسته‌اي

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 17:15 | نویسنده : اکبر زمانی |

عشق تفسیر بسیجی بودن است

تحت تاثیر بسیجی بودن است

ای بسیجی‌‌های صاف بی و ریا

پس کجا  رفتند مردان خدا ؟

باز شعرم سوی جبهه می‌رود

سوی بانه سوی  فکه می‌رود

سوی مردان دلیر و با خدا

آن شهیدان که شدند از ما جدا

در میان خیمه بی سر می‌شدند

توی سنگرها کبوتر می‌شدند

روزها در جبهه مشغول عدو

نیمه شبها با خدا در گفت و گو

توی سنگر یکه‌تازی کرده‌اند

با گلوله  عشق بازی کرده‌اند

بی سر و  بی دست و بی پا می‌شدند

در مبان دجله پیدا می‌شدند

وای از وقتی که سرها می‌رسید

آن زمانی  که خبرها می‌رسید

جمله‌ها دارند  غم می‌آورند

واژه‌ها دارند  کم می‌آورند

باز ما ماندیم و یک دل خاطرات

دست و پاهایی که مانده در فرات



موضوعات مرتبط: ایران و هویت من ، شعر و ادبیات
برچسب‌ها: ایران و هویت من , شعر و ادبیات , عشق , بسيجي

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 17:5 | نویسنده : اکبر زمانی |

گر چه با کپسول اکسیژن مجابت کرده‌اند

مادرت می‌گفت دکترها جوابت کرده‌اند

مرگ تدریجی است این دردی که داری می‌کشی

منتها با قرص‌های خواب خوابت کرده‌اند

خواب می‌بینی که در « سردشتی » و « گیلان غرب »

خواب می‌بینی که بر آتش کبابت کرده‌اند

خواب می‌بینی می‌آید بوی ترش سیب کال

پس برای آزمایش انتخابت کرده‌اند

خواب می‌بینی که مسئولان بنیاد شهید

بر دروازه‌های شهر قابت کرده‌اند

از خدا می‌خواستی محشور باشی با حسین (ع)

خواب می‌بینی دعایت را اجابت کرده‌اند

قصر شیرینی که از شیرینیت چیزی نماند!

یا پلی هستی که مثل سرپل خرابت کرده‌اند

خوشه خوشه بمب‌های خوشه‌ای را چیده‌ای

باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده‌اند ؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی

قطره قطره در وجود خود مذابت کرده‌اند؟

می‌پری از خواب و می‌بینی شهید زنده‌ای

اصغر عظیمی مهر (‌اهورا‌)



موضوعات مرتبط: ایران و هویت من ، شعر و ادبیات
برچسب‌ها: ایران و هویت من , شعر و ادبیات , كپسول , اكسيژن

تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 16:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

از اين عشق‌های امروزي

داستانی به بلندای شنگول و منگول هم نمی‌توان نوشت !!

 

چه برسد به شیرین و فرهاد...

 


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، بدون شرح ، نکته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , بدون شرح , نكته , عشقاي امروزي

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 0:40 | نویسنده : اکبر زمانی |

یادمان باشد:

اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

که در این بحر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , عشق , طلب , آب

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 0:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

 

تا که بودیم نبودیم کسی          کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند          تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست          نه در آن لحظه که افتاد و شکست

 

*******************************************

بودیم و کسی پاس نمی‌داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، بازگشت به جاودانگی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , بازگشت به جاودانگی , زندگي , مرگ

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

در جایی که همه زغال فروش شده‌اند و دیگران را سیاه می‌کنند بیا کمی از مد افتاده باشیم   وسپید بمانیم...


آنان که با افکاری پاک و فطرتی زیبا در قلب دیگران جای دارند را هرگز هراسی از فراموشی نباشد؛ چرا که جاودانه تا ابد در خاطره‌ها می‌مانند.



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، بدون شرح ، نکته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , بدون شرح , نكته , متفاوت باشيم

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 23:35 | نویسنده : اکبر زمانی |

به گزارش شبكه خبري هزاره سوم به نقل از رویش نیوز، اما در حاشیه این اتفاق مهم، رخداد فرهنگی دیگری هم در حال وقوع است، و آن نادیده گرفتن شان افرادی است که یارانه می گیرند. این موضوع تا حدی است که در برخی تبلیغات و حتی اطلاع رسانی های رسمی از الفاظی استفاده می شود که لزومی ندارد این الفاظ را به متقاضیان دریافت یارانه اطلاق کنیم و در مقابل افرادی را که از دریافت یارانه انصراف می دهند را قهرمان و پهلوان بنامیم. در تازه ترین مورد هم دکتر مسعود نیلی - مشاور اقتصادی رئیس‌جمهور - در گفتگوی ویژه خبری گفت: نام انصراف دهندگان به‌عنوان قهرمانان توسعه و پیشرفت کشور درج می‌شود.


اگر در شبکه های اجتماعی و سایت های خبری و غیر خبری، چرخی بزنیم متوجه خواهید شد که موجی طنزگونه در این رابطه به راه افتاده که خواندن برخی از مطالب خالی از لطف نیستند. رویش نیوز گلچینی را برای مطالعه فراهم نموده است:

*
ابن سوبسیت بلخی می گوید ،چند وقتی بود که غذا از مری ام پایین نمی رفت وهر چه در دهان می نهادمی ، در گلو گیر همی کرد ،به نزد طببیان همی رفتم و نسخه ها دادند و افاقه نکرد ،تا شبی پیر طریقتی فرمود از گرفتن یارانه انصراف همی ده ،بهبودی حاصل همی آید ،فردا انصراف همی دادم و از آن روز ، مسیر مری تا معده گشوده همی گشت و بهبود حاصل همی آمد.

*
شیخ را گفتند به جز صدقه ،چه چیز دیگری رفع بلا همی کند فرمود انصراف از گرفتن یارانه

*
آورده اند که یارانه بگیری را دیدند که در قعر جهنم ، گرفتار چهل و پنج اژدهای دو سر همی بود و فریاد کنان کمک همی طلبید و کسی به فریاد او نرسید و صالحان همی گفتند که این چهل و پنج اژدها همان چهل و پنج هزار تو مان یارانه ای است که وی در طول حیات می گرفته است و از گرفتن آن انصراف نداده است.

*
بزرگی می گوید خواب همی دیدم که به بهشت همی رفته ام . اما دست هایم به سوی جهنم همی دراز است و در آتش می سوزد ،خواب خویش نزد معبران همی بردم .گفتند این دستانی است که در دنیا به سوی یارانه گرفتن دراز بوده است و هم اینک به آتش جهنم گرفتار همی شده است.

*
آیا می‌دانید بر اساس آخرین تحقیقات پزشکی، احتمال ابتلا به سرطان معده در کسانی که یارانه می‌گیرند بیست و هشت درصد بیشتر از کسانی است که دست‌شان توی جیب دولت نیست؟

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
یارانه نگیرید که دولت نگران است

دخل همه را کرده طرف خرج عطینا
این کار ز موجودی صندوق عیان است

فیکس است حقوق من و تو در همه سال
نرخ همه اجناس ولی در نوسان است

یارانه نگیرید اگرچند بمیرید
در روز جزا اجر همه باغ جنان است

یارانه نگیرید که چرک کف دست است
چرکی که پر از میکروب و آسیب و زیان است

این چرک ولی بهر فلانی شده نعمت
بابک همه جا در پی این چرک روان است

طی دو سه سالی شده در چرک شناور
دارایی او گُنده تر از حدس و گمان است

* ﺭﻭﺍﻧﮑﺎﻭﺍﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﻭ ﺩﭘﺮﺷﯿﻦ ﻣﺒﺘﻼ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﻫﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﺭﻭﺍﻧﮑﺎﻭﺍﻥ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﻮﺵ ﻭ ﺣﻮﺍﺱ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﯽﺑﺮﺩ.
ﺳﺘﺎﺩ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﺼﺮﺍﻑ ﺍﺯ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ

*
الا ایرانیان، فصل امید است/ بیا بگذر از این چرک کف دست/ بیفروزان چراغ خانه‌ات را/ رها کن مبلغ یارانه‌ات را

*
انصراف از دریافت یارانه هشتاد نوع بلا را دفع می‌کند یا لااقل به تعویق می‌اندازد.

*
آیا می‌دانید نگرفتن یارانه موجب افزایش قد، کاهش وزن، کنترل قند و چربی خون و افزایش طول عمر می‌شود؟



موضوعات مرتبط: هدفمندی یارانه‌ها ، شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: هدفمندی یارانه‌ها , فاز دوم , شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 0:54 | نویسنده : اکبر زمانی |

توی ده شلمرود ... یارانه رو کالا بود

انرژی های ارزون ... حروم میشد چه آسون

برق براه ، آب براه ... انرژیه ناب براه

حسنی ِ مو بلنده ... پشت وانت با دنده

بنزین می سوزوند، این هوا ... انگار می خواست بره فضا

لامپ 200 تو دستشویی ... پودر می ریخت تو رختشویی

روزی 200 تا نون لواش ... می داد به مرغ و خروساش

شیر خونه اش چکه می کرد ... اما درستش نمی کرد

نشسته بود تو ایوون ... می خورد پنیر و ریحون

 

باباش میگفت ... حسنی نکن بلا میاد ... قبض خونه ات بالا میاد

اسرافه بچه جونم ... بند اومده زبونم

می خوای لامپ و عوض کنم؟ نه نمی خوام نه نمی خوام

شیر آب و درست کنم؟ نه نمی خوام نه نمی خوام

 

حسنی با داد و بیداد ... دویید پیش کل مراد

گفت باباجون ، یارانه هست غم ندارم ... غصه و ماتم ندارم

مستم و شاد و خندون ... یه حبه قند تو قندون

دولت مگه پولش کمه ... نفت داره، یه عالمه

ذخیره های ارزی ... با گمرکات مرزی

پسته و فرش و خاویار ... صادرات هر نوع بار

همش میشه یارانه ... مصرف میشه روزانه

منم تو این کار زار ... صبح تا به شب تو بازار

خرج می کنم حسابی ... بدون حساب کتابی 

  

حسنی قصه ما ... بود توی آسمون ها

که یه هویی یه مرد اومد ... یه مرد پر خبر اومد

شیپور ها رو صدا داد ... دو دو رو دودو د ندا داد

آی خونه دار آی بچه دار ... آهای فقیر و مایه دار

از برق و گاز مجانی ... آب و مواد لبنی

از نون لواش و بربری ... تا پودر و مایع ظرفشویی

بنزین و نفت ارزون ... شیشلیک و مرغ بریون

نهاده های دامی ... رب گوجه فرنگی

روغن و قند و نبات ... مرکبات ، حبوبات

قیمتاشون شد آزاد ... تا کشور بشه آباد

یارانه ها تموم شد ... هر چی دادیم حروم شد

به قول مشتی اکبر ... هرچی پول داری ببر

 

اوضاع قاطی پاتی شد ... یه جور تله پاتی شد

حسنی دویید پیش باباش ... گفت بابا فکر چاره باش

پولهای من تموم شد ... خرج اتینا مون شد

باباش سرش دست کشید ... براش یه نقشه ای چید

نقشه رو داد به دستش ... راه اسراف و بستش

 

حسنی از اون روز به بعد ... مصرفش رو درست کرد

وانت رو داد سمند خرید ... سمند و داد یه وَن خرید

فهمید که لامپ دویست ... جاش توی دستشویی نیست

گوشت و مرغ و لبنیات ... با انواع حبوبات

سیب زمینی و پیاز ... خرید در حد نیاز

با لامپهای کم مصرف ... قیمت برقش پس رفت

 

خلاصه بگم آقا جون ... جونم بگه براتون

حسنی قصه ما ... راه و تشخیص داد از چاه

مثل بابا برقی شد ... عاشق ترقی شد

دیگه از اون روز به بعد ... هرجا که بود داد میزد

با مصرف بهینه ... زندگی دل نشینه



موضوعات مرتبط: هدفمندی یارانه‌ها ، شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: هدفمندی یارانه‌ها , فاز دوم , شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 0:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

سخت است ولی بخند بابا
عید است و موظفی بخندی
 
سرخ است همیشه رویت آری
سیلی خور همت بلندی
 
جز شکر خدا جواب نشنید
هر کس به تو گفت چند چندی
 
عمری ست عزیز و آبرومند
عمری ست بزرگ و سربلندی
 
شرمنده مباش اگرچه باید
اقرار کنی "نیازمند"ی
 
شرمنده کسی که خواست اینسان
شرمنده شوی و لب ببندی



موضوعات مرتبط: هدفمندی یارانه‌ها ، شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: هدفمندی یارانه‌ها , فاز دوم , شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 0:37 | نویسنده : اکبر زمانی |

ابن هسانه در کتاب مضرات الیارانه می گوید :" نگرفتن یارانه و انصراف از آن ،موجب طول عمر تا صد و پنجاه سال می شود ".
از ابو بتانه نقل شده است که گفته است : " چند شبی در خواب همی دیدم که کوهی بزرگ بر روی دوشم است چنان که از سنگینی آن جنبیدن نیارستمی وهر شب دچار کابوس همی شدم ، خواب گزاران همی گفتند که این کوه ،همان یارانه است از گرفتنش انصراف ده تا راحت بخسبی ،انصراف همی دادم و راحت خسبیدم :.

پزشکان می گویند یارانه بگیران نسبت به یارانه نگیران ، هفت صد بار بیشتر به بیماری های قلب و عروق مبتلا می شوند ، این پزشکان می افزایند که نتیجه ی تحقیقات نشان داده است در دوسال گذشته نود در صد افرادی که سکته کرده اند ، یارانه بگیر بوده اند.

حکایت کنند که یارانه بگیری با الاغ سوی خود عابر باک همی رفت تا یرانه ی خویش همی ستاند به ناگاه الاغش در چاله ای فرو همی شد ویارانه بگیر بخت بر گشته با مخ بر زمین فرو همی آمد

آن شنیدستی که یک یارانه بر ناگهان افتاد از بالای خر

گفت زرت مرد دنیا دوست را می کند یارانه قمصور ای بشر

ابن سوبسیت بلخی می گوید ،چند وقتی بود که غذا از مری ام پایین نمی رفت وهر چه در دهان می نهادمی ، در گلو گیر همی کرد ،به نزد طببیان همی رفتم و نسخه ها دادند و افاقه نکرد ،تا شبی پیر طریقتی فرمود از گرفتن یارانه انصراف همی ده ،بهبودی حاصل همی آید ،فردا انصراف همی دادم و از آن روز ، مسیر مری تا معده گشوده همی گشت و بهبود حاصل همی آمد.

شیخ را گفتند به جز صدقه ،چه چیز دیگری رفع بلا همی کند فرمود انصراف از گرفتن یارانه/


آورده اند که یارانه بگیری را دیدند که در قعر جهنم ، گرفتار چهل و پنج اژدها ی دو سر همی بود و فریاد کنان کمک همی طلبید و کسی به فریاد او نرسید و صالحان همی گفتند که این چهل و پنج اژدها همان چهل و پنج هزار تو مان یارانه ای است که وی در طول حیات می گرفته است و از گرفتن آن انصراف نداده است.


بزرگی می گوید خواب همی دیدم که به بهشت همی رفته ام . اما دست هایم به سوی جهنم همی دراز است و در آتش می سوزد ،خواب خویش نزد معبران همی بردم .گفتند این دستانی است که در دنیا به سوی یارانه گرفتن دراز بوده است و هم اینک به آتش جهنم گرفتار همی شده است.


روانکاوان می گویند :کسانی که از گرفتن یارانه انصراف داده اند نسبت به کسانی که انصراف نداده اند کمتر به افسردگی و دپرشین مبتلا می شوند / هم چنین روانکاوان اعتقاد دارند که گرفتن یارانه موجب بیماری آلزایمر می شود زیرا هوش و حواس را از بین می برد.



موضوعات مرتبط: هدفمندی یارانه‌ها ، شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: هدفمندی یارانه‌ها , فاز دوم , شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 0:27 | نویسنده : اکبر زمانی |


خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان

ز بین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خر از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من به زیبائی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله

خر عاقد کناب خود گشائید وصال عقد ایشان را نمائید

دوشیزه خر خانم آیا رضائی به عقد این خر خوش تیپ در آیی

یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر بپرسید که خر خانم سرش یکباره جنبید

خران عرعر کنان شادی نمودند یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، بدون شرح ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , بدون شرح , خنده و سرگرمی , خواستگاري خر

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 | 0:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

شب امتحان

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود
این شب امتحان من چرا سحر نمی‌شود؟
مولوی او که سرزده‌، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب، درس به سر نمی‌شود
خر به افراط زدم، گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم، باز سحر نمی‌شود
استرس است و امتحان، پیر شده‌ست این جوان
دوره آخر الزمان، درس ثمر نمی‌شود
مثل زمان مدرسه، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه، گاو بشر نمی‌شود
مهلت ترمیم گذشت، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم، وای دگر نمی‌شود
هر چه بگی برای او، خشم و غصب سزای او
چون که به محضر پدر، عذر پسر نمی‌شود
رفته ز بنده آبرو، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من، دست بسر نمی‌شود
توپ شدم شوت شدم، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی، باز سحر نمی‌شود



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی , شب امتحان , نمي‌شود

تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 15:5 | نویسنده : اکبر زمانی |

ما واسه صداهای کاملا مشابه، حروف مختلف داریم :
واسه این صدا ۲ تا حرف داریم : ت، ط
واسه این ۲ تا : هـ، ح
واسه این ۲ تا : ق، غ
واسه این ۲ تا : ء، ع
واسه این ۳ تا : ث، س، ص
واسه این ۴ تا : ز، ذ، ض، ظ


این یعنی :
«شیشه» رو نمی‌شه غلط نوشت
«دوغ» رو می‌شه ۱ جور غلط نوشت
«غلط» رو می‌شه ۳ جور غلط نوشت
«دست» رو می‌شه ۵ جور غلط نوشت
«اینترنت» رو می‌شه ۷ جور غلط نوشت
«سزاوار» رو می‌شه ۱۱ جور غلط نوشت
«زلزله» رو می‌شه ۱۵ جور غلط نوشت
«ستیز» رو می‌شه ۲۳ جور غلط نوشت
«احتذار» رو می‌شه ۳۱ جور غلط نوشت
«استحقاق» رو می‌شه ۹۵ جور غلط نوشت
و «اهتزاز» رو می‌شه ۱۲۷ جور غلط نوشت!

 

واغئن چتوری شد که ماحا طونصطیم دیکطه یاد بگیریم!



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، بدون شرح ، نکته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , بدون شرح , نكته

تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 15:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

الهــــی! به مــــــردان در خانه‌ات!

به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه‌ات!

به آنان که با امـــــر " روحی فداک "!
نشینند و سبــــــــزی نمایند پاک!

به آنان که از بیـــــــخ و بن زی‌ذی‌اند!
شب و روز با امــــــر زن می‌زیند!

به آنان که مرعــــــــــوب مادر زنند!
ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می‌زنند!

به آن شیــــــــــــرمردان با پیش‌بند!
که در ظـــرف شستن به تاب و تبند!

به آنان که در بچّــــــــــه‌داری تکند!
یلان عوض کــــــــــــردن پوشکند!

به آنان که بی امــــــــــــر و اذن عیال
نیاید در از جیبشان یک ریــــــــال!

به آنان که با ذوق وشــــــــــوق تمـام
به مادرزن خود بگویند: مـــام (!)

به آنان که دارند بــــا افتخـــــــــــــار
نشان ایزو...نه ! "زی ذی ٩٠٠٠"!

به آنان که دامـــــــن رفــو می‌کنند!
ز بعد رفــــــــویش اُتـــو می‌کنند!

به آنان که درگیــــر ســــوزن نخند!
گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!

به آن قرمــــــــه‌سبزی پزان قدر!
به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر(!)

الهـــــــــی! به آه دل زن ذلیــــــل!
به آن اشک چشمان "ممّد سبیل"(!)

به تنهای مردان که از لنگـــه کفش
چو جیـــــــغ عیالاتشان شد بنفش!

که ما را بر این عهـــد کن استوار!
از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار!

به زی ذی جماعت نما لطف خاص!
نفرما از این یوغ مــــــا را خلاص



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی , زن ذليل , زي ذي

تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 14:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش  روی دامن او  کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر  بود

از خدا  در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین از آسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ، سنگت می کند

کج نهادی پای لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خواب هایم خواب  دیو و غول  بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

 مثل از بر کردن یک درس بود ...

مثل تمرین  حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود  پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای ختوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا در زمین ؟

گفت : آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام  او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه  مثل باران  راز گفت

با دو قطره صد هزاران  راز گفت

می توان  با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

قیصر امین پور 



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , قيصر امين‌پور , خداي قبل , خداي حال

تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393 | 14:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

در خبرها آمده بود که سامانه رفاهی دات آی آر که قرار است از چند روز دیگر میزبان میلیونها ایرانی برای درخواست یارنه باشد از کار افتاده است. از آنجا که این دولت از بیخ دولت تدبیر و امید بوده(صفهای سبد کالا که یادتان هست؟!) و همیشه دنبال افزایش کرامت مردم است، بعید است نسبت به این نقص فنی بی‌تفاوت باشد و حتما راهکاری در نظر خواهد گرفت. یکی از این راهکارها می‌تواند سامانه تلفنی باشد. اگرچه این سامانه هنوز تاسیس نشده است اما ما با آن تماس گرفتیم. شرح مکالمات ما و جناب سامانه تلفنی انصراف از یارانه را بخوانید:

 

سامانه: با سلام. شما با سامانه تلفنی انصراف از یارانه نقدی تماس گرفته‌اید. در صورت تمایل برای انصراف از یانه نقدی شماره یک، و در صورت تمایل برای دریافت یارانه نقدی شماره دو را شماره گیری نمایید.

ما: شماره دو.

سامانه: هموطن گرامی، مثل اینکه توجه نفرمودید! عرض کردیم شما با سامانه «انصراف از یارانه نقدی تماس گرفته‌اید» نه سامانه ادامه دریافت یارانه نقدی! حالا اینکه ما بزرگواری کرده و گزینه دریافت یارانه نقدی را هم قرار داده‌ایم دلیل نمی‌شود که آن را فشار دهید! باتوجه به این نکته یکبار دیگر به سوال قبل پاسخ دهید.

ما: شماره دو.

سامانه: صدبار به این فریدون گفتم این گزینه را نگذار ها! حالا عیبی ندارد. هموطن گرامی شما گزینه دریافت یارانه نقدی را انتخاب کردید. اگر درست نیست گزینه یک و اگر خدای نکرده درست است گزینه دو را فشار دهید.

ما: گزینه دو.

سامانه: هموطن گرامی، مایلید تا فرصت هست کمی به جدیدترین احادیث در رابطه با پاداش اخروی انصراف از یارانه نقدی گوش دهید؟ اگر مایلید شماره یک و در غیر اینصورت شماره دو را فشار دهید.

ما: گزینه دو.

سامانه: هموطن گرامی ظاهرا شما هیچ رقمه بی‌خیال یارانه نقدی نمی‌شوید، اگر صحیح است شماره یک و در غیر اینصورت شماره دو را فشار دهید.

ما: شماره یک.

سامانه: هموطن گرامی، چقدر شما پدرسوخته هستی، بلا! با اینکه اینبار جای شماره یک و دو را عوض کردیم اما گول نخوردید! ولی حالا که انقدر اصرار دارید، باید به این سوالات پاسخ دهید. فقط مد نظر داشته باشید که خودتان خواستید! دریافت یارانه نقدی نشانه نیازمندی شماست. با این وصف شما جزو کدام دسته هستید.

شماره یک: من یک آدم بدبخت بیچاره محتاج به نان شب هستم!

شماره دو: من یک سرپرست خانوار بی‌عرضه هستم که جنم درآوردن نان شب خانواده را نداشته و دولت کرامت افزا باید جور مرا بکشد!

شماره سه: من یک تنبل تن پرور هستم که می‌خواهم مثل بختک چنبره بزنم بر سر منابع ملی و زالووار از آن بمکم!

شماره چهار: به من بدبخت عاجز کمک کنید!

شماره پنج: غلط کردم. من از دریافت یارانه انصراف می‌دهم!

ما: ....

سامانه: هموطن گرامی! اگرچه از پشت گوشی دقیقاً معلوم نیست اما مثل اینکه بدجور پوزتان خورد، درست است؟! اگر تا سه ثانیه دیگر شماره مورد نظر را فشار ندهید به منزله انصراف از دریافت یارانه نقدی بوده و ضمناً جهت بیرون کشیدن یارانه‌هایی که تا حالا دریافت کرده‌اید از حلقومتان اقدام خواهد شد!

ما: گزینه پنج.

سامانه: هموطن گرامی، شما از دریافت یارانه نقدی انصراف دادید. البته چون اینکار را با زبان خوش انجام ندادید از شما تشکر که نمی‌شود هیچ، هزینه این تماس بعلاوه بخشی از هزینه پیامکهای نوروزی ما روی قبض تلفنتان اعمال خواهد شد. با تشکر از تماس شما!



موضوعات مرتبط: هدفمندی یارانه‌ها ، شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: هدفمندی یارانه‌ها , فاز دوم , شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی

تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 9:43 | نویسنده : اکبر زمانی |

آن گاه که غرور کسی را له می‌کنی

آن گاه که کاخ آرزو‌های کسی را ویران می‌کنی

آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می‌کنی

آن گاه که بنده‌ای را نادیده می‌انگاری

آن گاه که حتی گوشت را می‌بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آن گاه که خدا را می‌بینی و بنده‌ي خدا را نادیده می‌گیری

می‌خواهم بدانم


دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می‌کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

                                                                                                 (سهراب سپهري)



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , سهراب سپهري , غرور , آسمان

تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 1:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

صبورانه در انتظار گذر زمان بمان؛

هر چیز در زمان خودش رخ می‌دهد؛

باغبان اگر  باغش را غرق آب هم کند،

درختان خارج از فصل خود میوه نمی‌دهند.



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، سخن بزرگان ، نکته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , سخن بزرگان , نكته

تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 0:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

لنگه‌های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه‌اند و جیرجیر می‌کنند؛

ولی خوش به حالشان که همیشه با همند...

                                                                                                (حسین پناهی)



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , حسين پناهي , هميشه با همند , لنگه‌هاي چوبي درب

تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 0:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

در آنجا بر فراز قله کوه


دو پایم خسته از رنج دویدن


به خود گفتم که در این اوج دیگر


صدایم را خدا خواهد شنیدن


به سوی ابرهای تیره پر زد


نگاه روشن امیدوارم


ز دل فریاد کردم کای خداوند


من او را دوست دارم دوست دارم


صدایم رفت تا اعماق ظلمت


بهم زد خواب شوم اختران را


غبار آلوده و بی تاب کوبید


در زرین قصر آسمان را


ملائک با هزاران دست کوچک


کلون سخت سنگین را کشیدند


ز طوفان صدای بی شکیبم


به خود لرزیده در ابری خزیدند


ستونها همچو ماران پیچ در پیچ


درختان در مه سبزی شناور


صدایم پیکرش را شستوی داد


ز خاک ره درون حوض کوثر


خدا در خواب رویابار خود بود


بزیر پلکها پنهان نگاهش


صدایم رفت و با اندوه نالید


میان پرده های خوابگاهش


ولی آن پلکهای نقره آلود


دریغا تا سحر گه بسته بودند


سبک چون گوش ماهی های ساحل


به روی دیده اش بنشسته بودند


صدا صد بار نومیدانه برخاست


که عاصی گردد و بر وی بتازد


صدا می خواست تا با پنجه خشم


حریر خواب او را پاره سازد


صدا فریاد می زد از سر درد


به هم کی ریزد این خواب طلایی


من اینجا تشنه یک جرعه مهر


تو آنجا خفته بر تخت خدایی


مگر چندان تواند اوج گیرد


صدایی دردمند و محنت آلود


چو صبح تازه از ره باز آمد


صدایم از صدا دیگر تهی بود


ولی اینجا به سوی آسمانهاست


هنوز این دیده امیدوارم


خدایا این صدا را میشناسی


من او را دوست دارم دوست دارم


                                                                                               (فروغ فرخزاد)



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , فروغ فرخزاد , صدا , من او را دوست دارم

تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 0:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،....

 سفری بی همراه،

 گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفر ترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم...

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خدا , كوله بار , سفر

تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 0:15 | نویسنده : اکبر زمانی |

تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 22:55 | نویسنده : اکبر زمانی |
تیم رسانه‌ای دولت تدبیر و امید دست یاری خود را دراز کرد. در پی اجرایی شدنِ طرح تشویقیِ «تقاضا از مردم بعضاً در صحنه برای انصراف از دریافت یارانه» تیم رسانه‌ای دولت دست یاری خود را به سوی کلیه شاعران، شعارسازان و قصارپردازان دراز کرد تا در راستای تقاضای هرچه بیشتر از مردم برای انصراف از دریافت یارانه، لااقل بخشی از توان خود را به کار گیرند.

لذا جمعی از شعارسازان میهن به دست یاری تیم رسانه‌ای دولت لبیک گفتند. این جمع، مجموعه‌ای از شعار را بدون هیچ چشمداشت مادی و تنها بخاطر نمایش دادن فرهنگ ایثارگری، طراحی و تدوین کرده و برای استفاده در اختیار تیم رسانه‌ای دولت گذاشته‌اند. شعارهای زیر که بخشی از این شعارهاست:

ـ هم‌وطن، آیا می‌دانید مردم کشورهای پیشرفته یارانه نمی‌گیرند؟ برای کمک به پیشرفت کشور از دریافت یارانه خودداری کنید.

ـ جوایزه بزرگ برای انصراف‌دهندگان از دریافت یارانه: به هزار نفر از کسانی که از دریافت یارانه انصراف دهند، به قید قرعه ماهانه دوبرابر مبلغ یارانه جایزه تعلق خواهد گرفت. بشتابید.

ـ جمشید مشایخی فرزندان میهن آریایی را به رعایت اخلاق عمومی و انصراف از دریافت یارانه فرا خواند.

ـ با توجه به این‌که انصراف از دریافت یارانه نشانگر شخصیت شماست، آیا می‌دانید عدم انصراف از دریافت یارانه نشانه چیِ شماست؟

ـ آیا می‌دانید نگرفتن یارانه موجب افزایش قد، کاهش وزن، کنترل قند و چربی خون و افزایش طول عمر می‌شود؟

ـ جمعی از هنرمندان محبوب شما از دریافت یارانه انصراف داده‌اند. به هنرمندان محبوب‌تان بپیوندید.

ـ الا ایرانیا، فصل امید است/ بیا بگذر از این چرک کف دست/ بیفروزان چراغ خانه‌ات را/ رها کن مبلغ یارانه‌ات را.

ـ آیا می‌دانید بر اساس آخرین تحقیقات پزشکی، احتمال ابتلا به سرطان معده در کسانی که یارانه می‌گیرند بیست و هشت درصد بیشتر از کسانی است که دست‌شان توی جیب دولت نیست؟

ـ یارانه هر ایرانی، تیشه‌ای است بر ریشه درخت تدبیر و امید.

ـ انصراف از دریافت یارانه هشتاد نوع بلا را دفع می‌کند یا لااقل به تعویق می‌اندازد.

ـ ملت غیور و بلندنظر ایران، آیا بهتر نیست خودتان از دریافت یارانه انصراف دهید تا این‌که ما خودمان برای‌تان انصراف بدهیم؟

ـ ثروتمند، حیا کن، یارانه رو رها کن.

ـ مرگ بر یارانه.

ـ گدا! یعنی تو محتاج چهل تومن یارانه‌ای؟ واقعاً خجالت نمی‌کشی؟ بیا برو انصراف بده خب.

ـ یارانه نگیر [...]!

یحتمل ادامه دارد..
امید مهدی‌نژاد - کد مطلب: 221602



موضوعات مرتبط: هدفمندی یارانه‌ها ، شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: هدفمندی یارانه‌ها , فاز دوم , شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی

تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 13:52 | نویسنده : اکبر زمانی |
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده‌ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره‌ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی‌کنم
حق می‌دهم که بنده‌ي دنیا کنی مرا
من، سال‌هاست میوه‌ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا؟
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیايی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه‌ي زهرا کنی مرا



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , مهدي موعود , مهدي فاطمه , امام زمان , حجت ابن الحسن العسكري

تاريخ : پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 14:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

جهان گویی همه دیوارچین است                    که هرجا می روی آثارچین است

امان از این همه کالای چینی                            زمین وآسمان بازارچین است

made in chaina بود حاکی ازاینکه                هرآن چیزی که بینی کارچین است     

یکی از این همه کالای چینی                         عروسکهای بی شلوارچین است!

فر موی سر رپ ها، فشن ها                           ز یمن و برکت سشوارچین است

به دوش دختران قرن حاضر                          به جای کوزه ای گیتارچین است

پسرهای جوان و پیر دنیا                                 میان دستشان سیگارچین است

تو دانشجوی هرجایی که باشی                           نوشت افزارتو ابزارچین است

بخواهی یا نخواهی توی دستت                           مداد و دفتر و پرگارچین است

اگرتعمیرکار هرچه باشی                                    سروکار توبا آچارچین است

همین شعری که دارم می نویسم                     به دستم یک عدد خودکارچین است

خلاصه اینکه هرچیزی که بینی                        به نوعی حاصل افکارچین است

ندارد هیچکس باورخدایا                               جهان در دست استعمارچین است

 

رضا الهامی

کد خبر: ۳۵۹۰۵۳



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی , استعمار , چین

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 | 12:41 | نویسنده : اکبر زمانی |

افلاطون گفته روح دايره است;
من دايره هاي روحم را كشف كردم
5 دايره دور روحم كشيدم
و خودم را مركز اين دايره ها قرار دادم
مگر نمي خواستم خودم را كشف كنم؟؟؟
پس مركز آن دايره ها خودم بودم


در دايره اول نام افردي را نوشتم كه حال و هواي خوبي به من ميدهند
و در دايره پنجم كه دورترين دايره به مركز بود
نام كساني كه از دنياي من فاصله دارند و بيش ترين كشمكش را با آن ها دارم



همه ي ما دلمون مي خواد
كه احساسي خوب در مورد خودمون داشته باشيم
و گاهي اوقات نداريم
گاهي حال و هواي ما در مورد خودمان به تاثيري كه ديگران روي
ما مي گذارند بستگي دارد
اونايي كه در دايره آخر هستند سعي مي كنند
اعتماد به نفس ما رو از بين ببرن



نمي تواني كسي رو مجبور كني كه دوستت داشته باشد
گاهي حضور در كنار افراد نا مناسب باعث مي شود
حتي در مقايسه با تنهايي خودت بيشتر احساس تنهايي كني
در چنين وضعيتي تلاش براي ايجاد تغيير و تحول
ممكن است باعث شود راهت را گم كني
يا شايد باعث شود وجودت كه تو را ((تو )) مي كند از دست بدهي



گاه سال ها طول مي كشد تا ياد بگيري چگونه از خودت مراقبت كني
به همين دليل بسيار مهم است
افرادي را در اطراف خودت داشته باشي كه دوستت بدارند
حتي گاهي بيش تر از آن چه كه
خودت ميتواني خودت را دوست داشته باشي


در مواجه با افراد از خودت بپرس
اين فرد چه حسي در من ايجاد مي كند ..
در كنار او مي توانم خودم باشم؟
بااو مي توانم رو راست باشم؟
ميتوانم به او هر چه مي خواهم بگويم؟
در كنار او احساس راحتي مي كنم؟
وقتي او وارد اتاق مي شود چه حسي به من دست مي دهد؟
و وقتي مي رود چه حالي مي شوم ؟
وقتي با او هستم احساسات واقعي ام را پنهان مي كنم يا با او رو راستم؟
آيا او باعث مي شود احساس حقارت كنم يا اين كه به خودم ببالم؟



فلسفه وجود اون 5 دايره اي كه گفتم شناخت است .. نه پيش داوري
پس با خودت رو راست باش
با افرادي كه در نظر تو بد خلق اند مدارا كن
خودت را مقيد نكن كه چون به صرف اين كه با كسي در سر كار هر
روز اوقاتي را مي گذراني
بايد او را در دايره اول و نزديك به خودت جاي دهي



در دايره اول افرادي را بگذار كه از صميم جان به آنها اعتماد داري
حتي اگر هر روز آنها را نمي بيني
ولي وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندي در تو مي شود
از خودت بپرس
در مورد افكار و خواسته هايم به چه كسي مي توانم اعتماد كنم
آنها همان كساني هستند كه در دايره اول جاي دارند
با اين افراد قدرتمندي .......
ارزش ها ي مشترك با آنها داري
دوستاني خارق العاده



دايره دوم جاي كساني هست كه به رشد معنوي تو كمك مي كنند
مربيان ..آموزگاران
و شايد هم افرادي كه براي تنها وقت گذراني خوبند
بيرون رفتن و خنديدن
چيزي به تو اضافه نمي كنند
.ولي در عين حال هم باعث نمي شوند
كه حس بدي نسبت به خودت داشته باشي


دايره سوم همكارانت و اقوامت هستند
و شايد هم آدمهاي خنثي كساني كه نقش بسيار كوچكي
در چند ساعت از زندگي تو ايفا مي كنند
و تاثير آن ها نيز تنها همان چند ساعتي هست كه با آنها هستي
هيچ زماني در غير ساعت ملاقاتشان به آنها فكر نميكني
به راحتي مي شود با فرد ديگري جايگزين شوند
افراد اين دايره در محدوده كار و وظايف شان با تو هستند و لاغير



دايره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست
آنها كساني هستند كه در كار تو اخلال ايجاد مي كنند
افراد اين جا لزوما با خود واقعي تو مرتبط نيستد
حتي ممكن است رييس اداره اي باشد كه دو را دور با آن در ارتباطي
افراد اين دايره در زندگي اجتماعي و حرفه ات مهم هستند ..
در كنار آنها نمي تواني راحت باشي
و وقتي آن ها را مي بيني آشفته و پريشان مي شوي



دايره آخرجاي دورترين افراد است
جاي آدم هايي است كه به تو لطمه زده اند ..تحقيرت كرده اند
كساني كه هيشه به تو انرژي منفي مي دهند و
احساسات زجر آوري را با آنها تجربه ميكني .


خوب اكنون كه جايگاه هر كس را تعيين كردي
اجازه نده كساني كه در دايره هاي آخر جاي دارند
مستقيما روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار كسي اولويت زندگي تو باشه
وقتي تو فقط يك انتخاب در زندگي اوني...
يك رابطه بهترين حالتش وقتيه دو طرف در تعادل باشن.

هيچوقت شخصيت خودت رو براي كسي تشريح نكن
چون كسي كه تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،
و كسي كه ازت بدش بياد باور نمي كنه.


وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي.
وقتي دائم ميگي وقت ندارم، هيچوقت زمان پيدا نمي كني
وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.
وقتي صبح از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم.
برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،
يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال كنيم.
انتخاب با خودته...



ما كسايي كه به فكرمون هستن رو نگران مي كنيم... به گريه مي اندازيم.
و گريه مي كنيم براي كسايي كه حتي لحظه اي به فكر ما نيستن.
اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.



اگه اين رو بفهمي،
هيچوقت براي تغيير دير نيست



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، سخن بزرگان ، نکته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , سخن بزرگان , نكته , افلاطون

تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 | 2:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

1

چون خونِ خدا، بیا مسلمان باشیم
یا حداقل، شبیه سلمان باشیم
مولا، سگ آستان نمی‌خواهد مَرد!
او کرده قیام، تا که «انسان» باشیم

2

من خون خدا، شکوه بسم الله
گوینده‌ی «لا اِلهَ اِلا اللهَم»
در سینه اگر محبت من داری
ارباب مخوان مرا، که عبداللهم

3

گفتی به من ارباب! خطا گفتی تو
شرمنده شدم ز دوست، تا گفتی تو
من بنده‌ام و مقام من جز این نیست
شرک است به بنده ای «خدا» گفتی تو

4

غافل تو ز لا اله الا اللهی
هرگز به حریم «او» نداری راهی
در وادی شرک می‌روی، گمراهی
در عشق، اگر شدی حسین اللهی

5

وقتی که حسین را تو «سین» می‌خوانی!
در تعزیه، روضه‌ی حزین می‌خوانی
یعنی که حماسه را غلط می‌فهمی
وقتی که ز کوه این چنین می‌خوانی

6

ای مرثیه خوان! گزافه گفتن کفرست
با لهجه‌ی دین، خرافه گفتن کفرست
اسلام دو نور عترت و قرآن است
جز این، سخنی اضافه گفتن کفرست

7

با کرب و بلا، سراب می‌بافی تو
یک پرسش بی جواب می‌بافی تو
مفهوم حسین را نمی‌فهمی، حیف
با خون حسین، آب می‌بافی تو!

8

ای مرثیه خوان! ز چشم و ابرو بگذر
از خال لب و کمند گیسو بگذر
این مرد بزک کرده! ابو فاضل نیست
تکبیر بگو! از این هیاهو بگذر

9

غافل ز کرامت مُحرّم هستیم
دلداده‌ی بزم سوگ و ماتم هستیم
با خنجر جهل، سر بُریدیم از عشق
ما ابن زیاد و ابن مُلجم هستیم!

10

ای مرثیه خوان! ز های و هو می‌گویی
از رأس بریده و گلو می‌گویی
از داغ اسارت و تنور و گودال
پس کی ز حسین ُسرخ رو می‌گویی!؟

11

ای مرثیه خوان! ز نور جانت خالی ست
از پرتو معرفت، جهانت خالی ست
این روضه نمی‌دهد به ما حالی چون :
از عشق و حماسه، داستانت خالی ست

12

در مرثیه‌ات، حسین تنها «سین» ست!
در کرب و بلا، شکسته ای غمگین ست
تو تاجر گریه ای و جای شک نیست
از تلخی سوگ، کام تو شیرین ست!

13

این روضه وضو ندارد و زیبا نیست
دنیا زده است، شیعه‌ی مولا نیست
این «سین» که تو خوانده ای، به قرآن سوگند!
در سوره‌ی سرخ ظهر عاشورا نیست

14

ای مرثیه خوان! نگاه تو زیبا نیست
چون روح تو، از تبار عاشورا نیست
گفتی سبب قیام دریا، آب است!
این روضه، شناسنامه دریا نیست

15

ای مرثیه خوان! روضه غفلت کافیست
با ذکر خرافه، کسب شهرت کافیست
از خون خدا، برادر من! شرمی
با سکه‌ی کربلا، تجارت کافیست

16

ای مرثیه خوان! روح تو نورانی نیست
آیینه در این روضه که می‌خوانی نیست
بر روی حماسه می‌زنی سیلی تو
با دست خرافه، این مسلمانی نیست!

17

ای مرثیه خوان! کرب و بلا ماتم نیست
میراث حسین، درد و داغ و غم نیست
جان مایه‌ی نهضت حسینی این ست :
«هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست»

18

ای مرثیه خوان! زبان عاشورا باش
هم قبله‌ی کاروان عاشورا باش
با لهجه‌ی سرخ عشق، همچون زینب
بر خیز و حماسه خوان عاشورا باش


( رضا اسماعیلی )



موضوعات مرتبط: ایران و هویت من ، اسلام ، شعر و ادبیات
برچسب‌ها: ایران و هویت من , اسلام , شعر و ادبیات , عزاداری و مداحی امام حسین , ع

تاريخ : جمعه بیست و چهارم آبان 1392 | 22:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان 1392 | 2:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

 

پیش از آنی که عزادار محرم باشی
سعی کن در حرم دوست تو محرم باشی
خاک از حُرمت شش گوشه او حُرمت یافت
گر شوی خاک رهش قبله عالم باشی
منزلت نیست تو را بی مدد مهر حسین
گر چه موسی شوی و عیسی مریم باشی
گر چه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن
سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی
همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند
می توان مُحرم بیت الله اعظم باشی
شادی هر دو جهانت به خدا تأمین است
گر در این ماه عزا هم سفر غم باشی
صاحب بزم حسین است، علی و زهرا
نکند غافل از این محفل ماتم باشی
به همان دست و سر و سینه مجروح قسم
شرط عشق است بر این زخم تو مرهم باشی
خوش به حال تو «وفائی» که خدا خواسته است
هم چنان کعبه عزادار محّرم باشی

شاعر:سید هاشم وفایی



موضوعات مرتبط: ایران و هویت من ، اسلام ، شعر و ادبیات
برچسب‌ها: ایران و هویت من , اسلام , شعر و ادبیات , محرم و امام حسین , ع

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان 1392 | 2:10 | نویسنده : اکبر زمانی |

ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترين قايق را برايت مي فرستد.

به خدا گفتم: " بيا جهان را قسمت کنيم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دريا مال من موجش مال تو،

ماه مال من خورشيد مال تو ... ".

خدا خنديد و گفت: " بندگي کن، همه دنيا مال تو ... من هم مال تو ... "

..................................just god...................................

کاش ، به همان اندازه اي که از حرف مردم ميترسيم از تو مي ترسيديم ...

که اگر اينگونه بود دنياي ما دنياي ديگري بود،

و آخرت ما آخرت ديگري ...

کاش ...

 

..................................just god...................................

وقتی خدا ازپشت،دستهایش را روی چشمانم گذاشت...

از پشت انگشتانش آنقدرمحو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم

منتظر است تا نامش را صدا کنم........



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، نکته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , نكته , فقط خدا , دنیای ما

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان 1392 | 1:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

من دلم قرصه!کسي غير از تو با من نيست

خيالت از زمين راحت، که حتي روز روشن نيست

کسي اينجا نمي بينه، که دنيا زير چشماته

يه عمره يادمون رفته، زمين دار مکافاته

فراموشم شده گاهي، که اين پايين چه ها کردم

که روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم

خدايا وقت برگشتم، کمي با من مدارا کن

شنيدم گرمه آغوشت، اگه ميشه منم جا کن...



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , آغوش گرم , دعا , خدا

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان 1392 | 1:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

من، تو: ما

يادت هست ؟

ولي تمام شد...

حالا چي ؟

تو ، او : شما

من هم به سلامت!!!

***************************$$$***********************

نه تو دروغگو نيستي

من حواسم پرت است!

گفته بودي دوستم داري بي اندازه

خوب که فکر مي کنم

تازه مي فهمم که “بي اندازه” يعني چه!.



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، نکته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , نكته , به سلامت , بی اندازه

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان 1392 | 1:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 1:40 | نویسنده : اکبر زمانی |

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 | 11:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم
چو گدا بر سر راهی
کس به غیر تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، دعا و مناجات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , دعا و مناجات , الهی , نه من , نه تو

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 | 11:30 | نویسنده : اکبر زمانی |

کوچه ای را بود نامش معرفت
مردمانش با مرام از هر جهت

سیل آمد کوچه را ویرانه کرد
مردمش را با جهان بیگانه کرد

هر چه در آن کوی بود از معرفت
شست و با خود برد سیل بی صفت

از تمام کوچه تنها یک نفر
خانه‌اش ماند و خودش جست از خطر

رسم راه نیک هر جا بود و هست
از نهاد مردم آن کوچه است

چون که در اندیشه، تو اینگونه‌ای
حتم دارم بچه‌ی آن کوچه‌ای



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , کوچه ی معرفت , کوچه , معرفت

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | 3:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر زليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

 

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

 

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

 

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

 

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

 

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

 

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

 

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بيقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , ليلي و مجنون , عشق

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | 1:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

مُتَنَفِرَمْ اَزْ اِنْسآטּْ هآیےْ کِهـ دیوآرِ بُلَنْدَتْ رآ مےْ بینَنْدْ ،


ولےْ بهـ دُنْبآلِ هَمآטּْ آجُرِ لَق دیوآرَتْ هَسْتَنْدْ کِهـ . . .


تُو رآ فُروْ بریزَنْدْ . . . .


تآ تُو رآ اِنْکآرْ کُنَنَدْ . . .


وَ اَزْ رُویَتْ رَدْ شَوَنْدْ



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , انكار تو , ديوار بلند , آجر لق

تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد 1392 | 10:40 | نویسنده : اکبر زمانی |

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 

هوشنگ ابتهاج



موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , هوشنگ ابتهاج , مرغ دريا , زد و رفت

تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد 1392 | 10:30 | نویسنده : اکبر زمانی |
اکنون دیگر عبارت «خیلی خطرناکه حسن» از انمیشین‌های تلویزیونی فرا‌تر رفته و به عالم سیاست وارد شده است. آنهایی که آن زمان به سازنده آن انیمیشن‌ها انتقاد می‌کردند، که چرا نام حسن را برای یکی از شخصیت‌های آن انیمیشن برگزیده‌اند، احتمالا نمی‌دانستند روزی در ایران شخصی به نام حسن به ریاست جمهوری می‌رسد که طنز‌پردازان برای او هم عبارت خیلی خطرناکه حسن را به کار می‌برند.

در روزهای گذشته، کلیپ شعر خوانی کاوه جوادیه در فضای مجازی بین کاربران می‌چرخد؛ کلیپی که در آن کاوه جوادیه شعر طنز خود با نام «بپا دلا رو نشکنی خیلی خطرناکه حسن!» را برای مخاطبانش می‌خواند. 

هرچند ‌این شعر طنز‌ در نگاه نخست و شنیدن اولیه، لبخند به لب مخاطبان می‌آورد،‌ در درون خود‌ نقدی هجو‌گونه از دوره زمامداری احمدی‌نژاد ارائه می‌کند، اما شاعر به زبان مردم از رئیس‌جمهور خواسته‌هایشان را می‌طلبد؛ آن هم در زمانه‌ای که دیگر گل آقایی نیست که درد مردم را به طنز و بدون کینه و مرض به مسئولان منتقل کند، تا هم آنان را بخنداند و هم بگریاند! 

در این شعر طنز، مردمی که به امید تغییر و اصلاح شرایط موجود به حسن روحانی رأی داده‌اند، از او انتظار دارند که کار کند و اوضاع را تغییر دهد، اشاره می‌کند و از او مطالبه امید می‌کنند، امیدی که باید از فراز پاستور، نهاد ریاست جمهوری دمیده شود تا با امید مردم به آبادانی یکی شود و کشور رو به جلو حرک کند. 

شاعر طناز از روحانی می‌خواهد که دغدغه‌های مردم، گرانی، تورم و... دغدغه‌اش باشد. نگرانی قشرهای ضعیف و کمتر بهره‌مند را با شوخی و مطایبه از سر وانکند. با مردم رو‌راست باشد و مردمی را که تورم و گرانی امانشان را بریده است، به خرید از سر کوچه رئیس جمهور حواله ندهد! اگر توان کنترل اوضاع را نداشت، با اعصاب و روان مردم هم بازی نکند! به درد مردم بی‌تفاوت نباشد. 

از او می‌خواهد حاشیه‌ها را به جای متن در نظر نگیرد. هر چه هست و هر چه درباره‌اش می‌گویند برای خودش باشد. هاله‌های نور ریاست جمهوری برای مردم و کشور نفعی ندارد. اگر شخصیتی درجه یک معنوی است؛ بداند که عرفا و مقامات‌داران معنوی هیچ گاه مقامات معنوی خود را داد و فریاد نزده‌اند! مقام معنوی یک مسئول اگر به کار ‌دنیا و آخرت خود و مردمش نیاید، چه فایده‌ای دارد؟ تنها مقامی که تبلیغات نمی‌خواهد، اتفاقا مقامات معنوی است! هاله‌ها و کهکشان‌های نور را ببیند، اما بگذرد! 

از ریخت و پاش جلوگیری کند. حالا که مردم حق حکومت به او داده‌اند او حق مردم را بدهد. مردمی که به یک نفر حق کلان داده‌اند، از او حقشان را ‌می‌‌خواهند. انتظار نداشته باشد که مردم همچنان دنبال او برای حقشان بدوند! حق مردم را در کانال خودش قرار دهد تا به مطالبه دهندگانش برسد! 

به عهدش وفا کند. تلاش کند که بتواند و اگر نتوانست رو‌راست به مردم بگوید نمی‌تواند. انکار واقعیت‌ها، نخستین راهکار مسائل برایش نباشد. اول مسلمان باشد و بعد بکوشد که مؤمن هم باشد که از صفات مومنین است که به عهد خود وفا کنند و از امانتی که به او داده‌اند امانتداری کند. 

بداند که مردم عهد اخوتی با کسی نبسته‌اند. تا زمانی که در مسیر مردم باشد و برای مردم کار کند و آنان را به تدریج به مطلوبیت‌ها در حد توان ‌برساند، حمایت می‌کنند و تشویق، و‌گرنه بداند که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی! او هم مانند گذشتگان خود خواهد رفت!
 
ﺁﺷﯿﺦ ﺣﺴﻦ ﺣﺮﻓﯽ ﺩﺍﺭﻡ، 
ﺍﮔﺮ ﮐﻪ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ 
ﯾﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﺗﻮﯾﻪ ﭘﺎﺳﺘﻮﺭﻩ، 
ﮐﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎﺵ ﻣﯿﺎن ﻣﯿﺮﻥ 
............................................................. 
ﺑﯿﺎ ﻭ ﺗﺨﻢ ﮔﻞ ﺑﭙﺎﺵ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭﻃﻦ ﺑﺰﻥ 
ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺘﻪ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺟﻮﻭﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻭ ﺯﻥ 
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ ) 
 
ﻧﮕﯽ ﮔﺮﻭﻧﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ، ﻧﮕﯽ ﺗﻮﺭﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ 
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺷﻪ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ 
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺥ ﺑﺮﻕ ﻭ ﺁﺏ ﻭ ﻧﻮﻥ ﻭ ﮔﻨﺪﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ 
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﮔﺸﻨﻪ ﻣﻮﻧﺪﻥِ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ 
ﻧﮕﯽ ﺗﻮﯼ ﻣﺤﻞ ﻣﺎ ﺍﺭﺯﻭﻧﯿﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ 
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ ) 
 
ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ 
ﺭﺋﯿﺲ ﻣﺠﻠﺲ ﻣﺎﻟﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﭘﺮﻭ، 
ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﺳﻮﻣﺎﻟﯽ ﯾﻪ ﺍﺳﻘﻔﯽ ﺗﻮ ﻭﺍﺗﯿﮑﺎﻥ، 
ﮐﺎﻫﻦ ﭘﯿﺮ ﻧﭙﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻣﺠﻤﻊ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ 
ﻣُﺮﺩ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﺴﻠﯿﺖ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮ ﺑﻐﻞ ﻧﺰﻥ 
( ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ ) 
 
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻔﺮ، ﭼﻪ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﭼﻪ ﺩﺍﺧﻠﯽ 
ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺒﺮ، ﭼﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﭼﻪ ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ 
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﭼﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﭼﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ 
ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﻧﺰﻧﯽ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻟﻮﻟﻮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻟﯿﻠﯽ 
ﺑﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﺕ ﭘﺸﺖ ﻧﮑﻨﯽ، ﭼﻪ ﺑﺎ ﻋﻤﻞ ﭼﻪ ﺑﺎ ﺳﺨﻦ 
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ ) 
 
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﻒ ﺑﮑﺸﻨﺪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﺕ 
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻨﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ 
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﺶ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺕ 
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻣﻘﺪﺳﯽ، ﻫﺎﻟﻪ ﻧﺒﯿﻨﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﺕ 
ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﭼﺸﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ، ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﺍﯾﻨﺎ ﺧُﻠﻦ 
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ ) 
 
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺏ ﻭ ﮔِﻠﻤﻮ 
ﺷﻮﺧﯽ ﻭ ﺟﺪﯼ ﮔﻔﺘﻤﺶ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻤﻮ 
ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﺍﯾﻮﻟﻤﻮ 
ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺭ ﻧﺸﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻧﺒﺮﯼ ﺣﻮﺻﻠﻤﻮ 
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﻔﺘﻨﻪ ﻧﮕﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ 
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ)
 


موضوعات مرتبط: رؤسای جمهور ، شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: رؤسای جمهور , شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی , حسن روحانی

تاريخ : شنبه نوزدهم مرداد 1392 | 16:35 | نویسنده : اکبر زمانی |