X
تبلیغات

پشتیبانی

TCE.Blogfa.Com - شعر و ادبیات




























TCE.Blogfa.Com

.عشق، بالاترين موهبت الهي است

 

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کردم

تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

تنهایی را دوست دارم چون در خلوت تنهاییم در انتظار خواهم گریست و هیچ کس اشک هایم را نمیبیند

اما از روزی که با تو آشنا شدم

از تنهایی بیزارم چون تنهایی یاد آور لحظات تلخ بی تو بودن است

از تنهایی بیزارم چون فضای غم گفته سکوتم تو را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون به تو وابسته ام

از تنهایی بیزارم چون با تو بودن را تجربه کرده ام

از تنهایی بیزارم چون خداوند هیچ انسانی را تنها نیافریده است

از تنهایی بیزارم چون خداوندتو را برایم فرستاد تا تنها نباشم

از تنهایی بیزارم چون هر وقت در تنهایی گریه می کنم دستان مهربانت را برای پاک کردن اشک هایم کم میاورم

از تنهایی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم با تو بودن است

از تنهایی بیزارم چون مرداب مرده ی تنم با آفتاب نگاه تو جان میگیرد

از تنهایی بیزارم چون کویر خشک لبانم عطش باران محبت لبانت را دارد

از تنهایی بیزارم چون به قداست شانه هایت ایمان دارم.

از تنهایی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند.

از تنهایی بیزارم چون هیچگاه تنهایی را درک نکرده ام

همیشه… همه جا… در هر حال… حضورت را در قلبم حس کرده ام پس بگذار با تو باشم

و عاشقانه در آغوش پر مهر تو بمیرم تا همیشه ماندگار باشم. پس تنهایم نگذار


برچسب‌ها: شعر و ادبیات, تنهایی, بیزاری, دوست داشتن
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 15:55 | اکبر زمانی | |

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا
ویران اگر نمی‌کنی آباد کن مرا
حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو
از وعده‌ي دروغ، دلی شاد کن مرا
پیوسته است سلسله‌ي خاکیان به هم
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا
شاید به گرد قافله‌ي بیخودان رسم
ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا
گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی
دیوانه‌ي قلمرو ایجاد کن مرا
بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار
چون سرو و بید از ثمر آزاد کن مرا
دارد به فکر صائب من گوش عالمی
یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا


برچسب‌ها: خدايا, امداد, صائب, شعر
سه شنبه دوازدهم دی 1391 | 0:52 | اکبر زمانی | |

زندگی دفتری از خاطره‌هاست

یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی‌هاست

یک نفر همسفر سختی‌هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان می‌گذرد

ما همه همسفریم 


برچسب‌ها: شعر, زندگي, خاطره, همسفر
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 | 22:25 | اکبر زمانی | |

من خدا را دارم.
کوله بارم بر دوش.
سفری می‌باید؛ سفری بی همراه.
گم شدن تا ته تنهایی محض...
سازکم با من گفت: هر کجا ترسیدی‌! از سفر لرزیدی!
تو بگو از ته دل: من خدا را دارم... من خدا را دارم. 
من و سازم چندیست... که فقط با اوئیم...

برچسب‌ها: من و او, خدا, سفر, ترس
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 | 19:30 | اکبر زمانی | |

خدایا

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با هر username كه باشم، من را connect مي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با يك delete هر چي را بخواهم پاك مي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اينهمه friend براي من add مي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينهمه wallpaper كه update مي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با اينكه خيلي بدم من را log off نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه همه چيز من را مي داند ولي SEND TO ALL نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي گذارد هر جايي كه مي خواهم Invisible بروم.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه جزء friend هام مي ماند و من را delete و ignore نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه اجازه، undo كردن را به من مي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت به من پيغام line busy نمي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اراده كنم، ON مي شود و من مي توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه دلش را مي شكنم، اما او باز من را مي بخشد و shout down ام نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه password اش را هيچ وقت يادم نمي رود، كافيه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تلفنش هميشه آنتن مي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه شماره اش هميشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت پيغام no response نمي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هرگز گوشي اش را خاموش نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت ويروسي نمي شود و هميشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچوقت نيازي نيست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه آهنگ حرف هاش هميشه من را آرام مي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه نامه هاش چند كلمه اي بيشتر نيست، تازه spam هم تو كارش نيست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اينكه وسط حرف زدن نمي گويد، وقت ندارم، بايد بروم يا دارم با كس ديگري حرف مي زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه من را براي خودم مي خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه وقت دارد حرف هايم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه فقط وقت بي كاريش ياد من نمي افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي توانم از يكي ديگر پيشش گله كنم، بگويم كه ….

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه پيشم مي ماند و من را تنها نمي گذارد، دوست داشتنش ابدي است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي توانم احساسم را راحت به آن بگويم، نه اصلا نيازي نيست بگويم، خودش ميتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه به من مي گويد دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفي نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تنها كسي است كه مي تواني جلوش بدون اينكه خجل بشوي گريه كني، و بگويي دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه ، مي گذارد دوستش داشته باشم ، وقتي مي دانم لياقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اينكه از من مي پذيرد كه بگويم : خدا را دوست دارم...

خُـــدایـــا

دستـــم بـــه آسمـــانـت نــمی رسـد
امـــــــــا تــــو کـــه دستــت بـــه زمیــــن مـی رسـد

“بلنـــدم کُــــن “


برچسب‌ها: خدا, دوست, آسمان, بلند
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391 | 5:30 | اکبر زمانی | |

زنی را می شناسم من


که شوق بال و پر دارد


ولی از بس که پُر شور است


دو صد بیم از سفر دارد


زنی را می شناسم من


که در یک گوشه ی خانه


میان شستن و پختن


درون آشپزخانه


سرود عشق می خواند


نگاهش ساده و تنهاست


صدایش خسته و محزون


امیدش در ته فرداست


زنی را می شناسم من


که می گوید پشیمان است


چرا دل را به او بسته


کجا او لایق آنست؟


زنی هم زیر لب گوید


گریزانم از این خانه


ولی از خود چنین پرسد


چه کس موهای طفلم را


پس از من می زند شانه؟


زنی آبستن درد است


زنی نوزاد غم دارد


زنی می گرید و گوید


به سینه شیر کم دارد


زنی با تار تنهایی


لباس تور می بافد


زنی در کنج تاریکی


نماز نور می خواند


زنی خو کرده با زنجیر


زنی مانوس با زندان


تمام سهم او اینست


نگاه سرد زندانبان


زنی را می شناسم من


که می میرد ز یک تحقیر


ولی آواز می خواند


که این است بازی تقدیر


زنی با فقر می سازد


زنی با اشک می خوابد


زنی با حسرت و حیرت


گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را


زنی درد نهانش را


ز مردم می کند مخفی


که یک باره نگویندش


چه بد بختی چه بد بختی


زنی را می شناسم من


که شعرش بوی غم دارد


ولی می خندد و گوید


که دنیا پیچ و خم دارد


زنی را می شناسم من


که هر شب کودکانش را


به شعر و قصه می خواند


اگر چه درد جانکاهی


درون سینه اش دارد


زنی می ترسد از رفتن


که او شمعی ست در خانه


اگر بیرون رود از در


چه تاریک است این خانه


زنی شرمنده از کودک


کنار سفره ی خالی


که ای طفلم بخواب امشب


بخواب آری


و من تکرار خواهم کرد


سرود لایی لالایی


زنی را می شناسم من


که رنگ دامنش زرد است


شب و روزش شده گریه


که او نازای پردرد است


زنی را می شناسم من


که نای رفتنش رفته


قدم هایش همه خسته


دلش در زیر پاهایش


زند فریاد که: بسه


زنی را می شناسم من


که با شیطان نفس خود


هزاران بار جنگیده


و چون فاتح شده آخر


به بدنامی بد کاران


تمسخر وار خندیده


زنی آواز می خواند


زنی خاموش می ماند


زنی حتی شبانگاهان


میان کوچه می ماند


زنی در کار چون مرد است


به دستش تاول درد است


ز بس که رنج و غم دارد


فراموشش شده دیگر


جنینی در شکم دارد


زنی در بستر مرگ است


زنی نزدیکی مرگ است


سراغش را که می گیرد؟


نمی دانم، نمی دانم


شبی در بستری کوچک


زنی آهسته می میرد


زنی هم انتقامش را


ز مردی هرزه می گیرد


…زنی را می شناسم من

پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 | 1:50 | اکبر زمانی | |

برای ورود به دیوان هر یک از این مفاخر جهانی لطف فرمایید و بر روی لوگو و لینک آن کلیک فرمایید
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391 | 1:0 | اکبر زمانی | |

شعر اول از حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


پاسخ فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


یه شاعر جوون هم به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر جواب داده
که خیلی جالبه :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

او یقیناً پی معشوق خودش می آید !

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد !

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 | 5:0 | اکبر زمانی | |

دانلود غم نامه حضرت رقیه (س) با صدای یونس حبیبی


یا ابا عبدالله الحسین
حسین فاطمه سلام
حسین مصطفی سلام
حسین مظلوم علی
شهید کربلا سلام


اون که می گفت تو کربلا
خیمه هاتو آتیش زدند
نگفت کجا به بچه ها
زخم زبون و نیش زدند
اون که می گفت یه دختره
آتیش به دامن رودیده
نگفت تو اون صحرا چرا
راه نجف رو پرسیده
اون که میگفت زینب تو
رگ بریدت رو بوسید
نگفت میون نیزه ها
فقط سر تو رو می دید
اون که می گفت دینمونه
گوش یکی خون می چکید
نگفت کجا سیلی زدو
گوشوارشو گرفت کشید
اون که می گفت انگشت تو
از بدنت جدا شده
نگفت که انگشترتو
غنیمت کیا شده
اون که می گفت یه زنجیری
به گردن علی دیده
نگفت کجا با خطبه هاش
بساط زلم و کوبیده
اون که می گفت بچه هاتو
با تازیانه می زدند
نگفت دلیلشون چی بود
با چه بهونه می زدند
می خوام بگم که ماجرا
ازاونجایی آب می خوره
که ظالم اولی گفت
علی باید کنار بره
اون روزی که حسین من
مادرتو کتک زدند
کینه خیبری رو با
قباله فدک زدند
اون روزی که آتش کین
بر در خونتون نشست
برادرت قربونی شد
پهلوی مادرت شکست
اون روزی که دست علی
بسته بود و تو کوچه ها
فاطمه شو کتک زدند
جلوی چشم بچه ها
اون روزی که خونتونو
به شعله ها در کشیدند
تخم نفاق و کینه رو
میون امت پاشیدند
می خوام بگم بعد تو باز
خیل خوارج اومدند
اونایی که مادرتو
زدند دوباره اومدند
دلم می گه راضی نشو
دست خالی پا بکشی
اونی که زینب کشیده
یه خوردشم ما بچشیم
زینبی که تو ازدواج
می گفت یه شرط خوب دارم
هرجا حسین من بره
منم باید باهاش برم
زینبی که بعد دو روز
اومد پی تو قاصدش
حق داره بعد مرگ تو
شوهرشم نشناسدش
اون که وصیت تو رو
همش به جون و دل خرید
یه دخترت گم شده بود
میگن تا صبح پی اش دوید
میخوام بگم خواهر تو
خیلی مصیبت کشیده
بطوریکه همه میگن
قامت زینب خمیده
زینبی که هرجا می رفت
تا هرکجا پا می گذاشت
جبرئیل هم می یومد و
بالهاشو اونجا می گذاشت
زینبی که اگه یه روز
میخواست پیش بابا بره
هاشمی ها جمع می شدن
دخت علی تنها نره
زینبی که می رفت بقی
سر بزنه به مادرش
مدینه رو قرق می کرد
ابو فاضل با لشکرش
زینبی که اگه یه روز
اراده سفر می کرد
حسین شو صدا می زد
عباس شو خبر می کرد
زینبی که اگه یه وقت
سوار مرکبی می شد
زانوی عباس علی
رکاب زینبی می شد
حالا باید خطر کنه
با بچه های بی پناه
گاهی می ره تو علقمه
دور میزنه تا قتلگاه
شاید می خواد برای تو
پیراهنی پیدا کنه
شاید می خواد داد بزنه
عباسشو خبر کنه
اگه یه روز نمی دیدت
مریض می شد تو میخونه
بی تو کجا داره بره
می خواد همینجا بمونه
دلش می خواست جاش بزارن
تنها تو اون دشت بلا
ولی یهو یه دختری
داد می زنه عمه بیا
می خوام بگم دختر تو
درد و بلا کم ندیده
تو بچه ها هیچ کسی رو
مثل رقیه ندیده
میگن یه جا خرابه بود
خرابه ای تو شهر شام
گریه می کرد و هی می گفت
عمه بریم پیش بابام
آخه می خوام حرف بزنم
درد و بلا مو بش بگم
شکایت این مردمو
پیش بابا جون ببرم
با التماس به خواهرت
میگفت بگو بابا بیاد
گفتم باید کاری کنی
دیگه دلش بابا نخواد
سر تو رو تو ظرفی که
یه پارچه روش کشیده بود
بردن جلوش گذاشتنو
رنگ همه پریده بود
هی می گفت من نمی خوام
عمه گرسنه ام نیست
وقتی یه خورده بو کرد
فهمید که ماجرا چیست
سرو گذاشت رو دامنش
ناز غریبونه می کرد
با دستاشون کیسوهاتو
یکی یکی شونه می کرد
می بوسید هی نازت می کرد
با دستای ناز لطیف
قصه رنجشو می گفت
از اون جماعت کثیف
بابا همین که رفتی و
اسب تو بی تو باز اومد
یهو دیدیم از هر طرف
یه عالمه سرباز اومد
این بار به جای شمشیرا
با نیزه حمله ور شدند
وقتی که دور شدند دیدیم
خیمه ها شعله ور شدند
خیمه ها که آتیش گرفت
تو داشتی ما رو می دیدی
وقتی منو سیلی زدند
تو هم صداشو شنیدی
خیمه ها رو سوزوندن و
هرکی یه جا فرار می کرد
طفلکی عمه مون بابا
نمیدونی چیکار می کرد
هر بچه ای به یه طرف
از ترس دشمن می دوید
عمه به دنبال همه
بیشتر پی من می دوید
یه بار که رفت تو خیمه ها
داداش علی رو بیاره
فریاد کشید رباب بیا
علی دیگه نا نداره
یه زنجیری آوردند و
بستند به گردن داداش
از بچه ها هرکی که بود
این زنجیرو بستن به پاش
تو کاروان جلو جلو
سرها رو نیزه ها می رفت
پشت سر داداش علی
جلوی بچه ها می رفت
اگه می خواست که تند بره
بچه ها ناله می زدند
طفلکی تا یواش می کرد
با تازیانه می زدند
یه شب شنیدیم سر تو
خولی به خونش می بره
فرداش دیدیم سیاه شدی
موهات پر از خاکستره
بعد شنیدیم یه راهبی
سر تو رو اجاره کرد
یه تشت زر بود با گلاب
هی تو رو شست و گریه کرد
بعده یه مدتی سفر
بابا به کوفه رسیدیم
شهری که از مردمونش
زخم زبونا شنیدیم
میخوام بگم کوفه کجاست
بگم ز کار مردمش
عمه می گفت پسر عموت
مسلمو اینجا کشتنش
عمه می گفت اینا به تو
نامه نوشتند که بیا
بعد اومدند جلوی تو
صف کشیدند تو کربلا
عمه می گفت گفته بودند
بری بشی امیرشون
تو رو که تشنه کشتن و
ما هم شدیم اسیرشون
تو اون جماعت کثیف
هیچکس به فکر ما نبود
پامون تاول می زد ولی
کسی به فکر ما نبود
با شلاقهای چرمیشون
گاهی به ما سر میزدند
عمه مارو بغل می کرد
عمه رو بیشتر می زدند
یکی میگفت خارجین
یکی می گفت جلو نرین
یکی می گفت حقشونه
یکی می گفت سنگ بزنین
یکی دیدم یه عالمه
سنگ درشت تو دامنش
می گفت که هر کی بزنه
حتما بهشت می برنش
یه پیر مرد اومد جلو
زل زد تو چشمای داداش
گفت هرکی که کافر بشه
ظالم می شه اینه سزاش
داداش علی گفت پیرمرد
بگو بینم مسلمونی
آیا رسولو می شناسی
از دخترش چی می دونی
اگه علی رو می شناسی
فاتح خیبر وحنیف
حسین ز زهرا و علی
منم علی ابن حسین
اون پیر مرد گریش گرفت
گفت آقا جونت ببخشیدم
آره علی رو می شناسم
باور کنید نفهمیدم
گفت که می خوای دعات کنم
یه پارچه تمیز بیار
ببند زیر این آهنا
رو زخم گردنم بذار
یکی یه تیکه نون آورد
انداخت و گفت مال گداست
عمه صدا زد بی حیا
این اهل بیت مصطفی ست
وقتی که عمه گفت سکوت
زنگوله هام صدا نکرد
کسی دیگه جیک نمی زد
سنگم کسی رها نکرد
عمه می گفت ای کوفیا
خنده بسه گریه کنید
ننگ به دامن شما
شما که پیمان شکنید
کی بود نوشت خسته شدیم
از ستم و ظلم یزید
حالا به دور بچه هاش
جمع شدید و کف می زنید
کی بود نوشت اگه بیای
همه می شیم فدای تو
تمام هست و بودمون
را می ریزیم به پای تو
بگم از این شام بلا
می خوام بگم مصیبتش
عمه رو پیر کرده بابا
عمه رو پیر کرده بابا
ما رو تو شهر چرخوندنو
جماعتم کف می زدند
زنها روی پشت بونا
با هلهله دست می زدند
از خوشحالی دست می زدند
گفتند بیاید مسلمونا
کافرا از راه رسیدند
یهو دیدیم جماعتی
به سمت ما می دویدند
سر تو رو برداشتنو
به دور هم می چرخیدند
جلوی چشم بچه ها
با هم دیگه می رقصیدند
تو کوچه ها بردنمون
مردم تماشا بکنند
خواستن که هتک حرمتی
به آل طه بکنند
فحش به علی می دادن و
تبریک به هم می گفتند
چشمای رزل و پستشون
دایم به ما می دوختند
وقتی می گفتیم نکنید
نگهبانا میومدند
دمبالمون می کردنو
با شلاقاشون می زدند
اینجا پر نامحرمه
وگرنه پیراهنمو
در می آوردم ببینی
کبودیای تنمو
بابا جون این خواهرتم
مثل خودت دلیرو بود
میخوام بگم تو سینه اش
انگار دل یه شیرو بود
یهو دیدیم فریاد کشید
ای برده زادگان پست
ای که لیاقت شماست
یزید میمون باز مست
ای آل بوسفیان مگر
نشینیده اید از ثقلین
چرا به نیزه می برید
راس برادرم حسین
ای ننگ و ذلت به شما
با چشم ساز فطرتین
با گلستان مصطفی
با بوستان عترتین
فریا کشید بیخبرا
چرا باید چنین باشه
یک ولد حرامیو
امیر مسلمین باشه
بابا یه مطلبی می خواد
قلبمو از جا بکنه
ترسم اینه اگه بگم
عمه باهام قهر بکنه
بهت می گم یواشکی
می خوام گوشاتو وا کنی
عمه اگه گفت چی می گه
یادت باشه حاشا کنی
عمه رو که تو می شناسی
با اون حیا و غیرتش
چادرشو کشیدنو
سیلی زدند تو صورتش
حالا که اومدی پیشم
حالا که مهمونی شده
می گم چرا عمه سرش
شکسته و خونی شده
نه که فقط فهش دادنو
نه که فقط کتک زدند
تو مجلس شرابشون
به زخممون نمک زدند
صبح همگی تو کاخ شاه
یه چوب دیدیم دست یزید
جلوی چشم بچه ها
یه کاری کرد پست پلید
عمه دیگه طاقت نداشت
روشو به بچه ها کنه
سرو به چوب محفلش
زد که یزید حیا کنه
درد و دلای دخترت
دل جماعت رو سوزوند
حتی صدای گریه
بعضی رو آسمون رسوند
رقیه که تو دامش
هم صحبت سر تو بود
یه جورایی نازت می کرد
انگار که مادر تو بود
نمی دونتم دختر تو
چطور نگاش کرده بودی
فقط می گم که با چشات
انگار صداش کرده بودی
می خوام بگم تو خرابه
سکوت غمباری نشست
همه دیدن یواش یواش
رقیه چشماشو می بست
دختر شیرین زبونت
دیگه ساکت نشسته بود
انگار یه بغض سنگینی
راه گلوشو بسته بود
بچه ها دورش اومدند
درد دلاش تموم شده
بلبل اهل بیت ما
چرا دیگه آروم شده
یکی می گفت این طفلکی
از بسکی سختی کشیده
حالا دیگه خسته شده
چشماشو بسته خوابیده
یکی می گفت بچه دیده
جواب نیومد از باباش
لابد دلش شکسته و
خواسته قهر کنه باهاش
سکینه گفت خواهر من
اصلا به فکر خواب نبود
فقط می خواست حرف بزنه
منتظر جواب نبود
ربابه اومد کنارش
نشست و گفت عزیز من
بابا داره گوش می کنه
غصه نخور تو حرف بزن
زینب اومد جلوترو
دستی کشید روی سرش
گفت عمه جون هیچ بابایی
قهر نمی شه با دخترش
اگه بابات ساکت شده
واسه اینه که گوش می ده
چشماتو وا کن گل من
عمه به قربونت بره
میگفت یه نانجیب می گفت
من بلدم چیکار کنم
شلاقشو کشید و گفت
می خوای اونو بیدار کنم
یکی که دید اون بی حیا
دستشو پس نمی کشه
یواشکی گفت تو گوشش
بچه نفس نمی کشه

دوشنبه پانزدهم خرداد 1391 | 4:55 | اکبر زمانی | |


رفتن و رفتن و رفتن دل به تنهایی سپردن
رفتــــــن اما نرسیدن
لـــب دریا تشنه مردن

رفتــــــــن و رفتن و رفتـــن حرفیه که ناتمومه
بغض یک
گریه ی تلخه که یه عمره تو گلومه

واســـــــــــه من سفر همیشـــــه یه کبوتر سفیده
که روی سینه ی سفیدش
قطره قطره خون چکیده

گفتنی ها رو باید گفت
می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجــــــــــر
نمی شم همســـفر باد

به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم
به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم

گم شــــــدن
مثل یه سایه میون غبار کینه
لب بسته
پای خسته قصه ی سفر همینه
جمعه هفتم بهمن 1390 | 11:40 | اکبر زمانی | |

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
... به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گندم!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود.
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...

شنبه دوم مهر 1390 | 18:45 | اکبر زمانی | |

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم

یادگار تو چه شبها چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم

گر چه از خود خبرم نیست خبرها دارم

گر چه ای عشق! شکایت ز تو چندان دارم

که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گر چه ا ز نرگس او ساخته‌ای بیمارم

گرچه ز آن زلف,گره‌ها زده‌ای در کارم

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق!

آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق!

شنبه دوم مهر 1390 | 13:45 | اکبر زمانی | |

عطاآباد در لغت‌نامه علامه دهخدا:

عطا آباد [ ع َ ] دهی است از دهستان سمیرم پائین، بخش حومه ٔ شهرستان شهرضا. سکنه ٔ آن 1845 تن. آب آنجا از قنات و محصول آن غلات، پنبه، انگور و خشکبار است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10. )

کلمات مرتبط با کشاورزی

معنی کلمه
میراب: تقسیم کننده آب میرو
فنجان: معادل ده دقیقه آب زراعی پیاله
معادل دو ساعت آب زراعی حبّه
معادل 12 ساعت آب زراعی طاق
معادل 24 ساعت آب زراعی دانگ
توده ای از گل و ماسه و ... که با مسیر آب تغییر می کند واره
مزرعه لتّه
مزرعه سرازیری و سربالایی دار تِلّه
قطعات مزرعه برای آبیاری ساده تر اوشی
معادل صد متر مربع قفیس
معادل هزار متر مربع جریب
معادل شش کیلوگرم یک من
معادل شصت کیلوگرم یک تا
معادل صد و بیست کیلو گرم یک بار
معادل سیصد کیلو گرم یک خروار
خرمنکوب کامواچی
آب کمی که هرز می رود چِز
شیرین بیان مجو
زاز، بوته های بیابانی جاز
نوبت آب قِرِش
مرز بین دو مزرعه پون
مرز بین دو کرت در مزرعه سامون
کمباین کاموا
مزرعه ای که آب به راحتی وارد آن نمی شود برز
پوشال گندم و جو سوفال
بوته و خار روی دیوار باغ برای جلوگیری از ورود بُرگه
جوی آب جوق
شاخه باریک درخت بای
هرس کردن درخت مو چِلوه
چیدن علفهای هرز مزرعه پازش کردن
اوایل بهار غاریانه
پاییز قوس
ترک زمین دَقِنر

کلمات مرتبط با دامداری

معنی کلمه

سیاه و سفید آلّه
گوسفند مادّه میش
گوسفند نر قوچ
بز حدوداً یک ساله کُلار
بزی که تا به حال نزاییده است چپش
میش حدوداً یکساله تو قلی
میشی که هنوز نزاییده است شیشک
بز نر دُبُر
گوسفند کوچک برّه
بز کوچک کرّه
خاکستری رنگ سُوز
بز پا سفید آهوچه
میش با گوشهای بسیار کوتاه میش کرّی
بز بدون شاخ بز هل
گاو نر جونه
گاو مادّه ای که هنوز نزاییده است نخری
گاو نر قوی که از آن برای شخم زدن زمین استفاده می شود ورزو
جوجه چوری
پهن بِقِر
آغل آهِنگ
محل خوابیدن گوسفندان در محیط باز قاش
محل جمع شدن آب در گودالهای کوه تُقُت
زمین مسطح برای چوپانان دیار
اولین شیر بعد از زاییدن میش آغوز

کلمات عمومی

معنی کلمه
پله اُرچینا
سرخورده کِتِن
قالی ضخیم خِرسک
آویزان دلنگون
دروغین باسمه ای
تنبان، شلوار تومون
منزل اوشا
حیاط خرند
دیوار چینه
گذاشتن هشتن
برخیز وخی
مادر زن، مادرشوهر خارسو
پدر زن، پدر شوهر باخسوره
بدجنس کِهره
شیرواره هَندو
کسی که گوسفندهای همه را جمعاً به چرا می برد لودر چران
ورودی آب به باغ اُشنا
توخالی پوسکالی
هسته میوه تنده
صندلی سکملی
دکمه کجی
پشه پخشه
مادربزرگ ننجون
پدر بزرگ بابا جون
خواهر آجی
اندازه انزه
چه اندازه چنزه
دیوار دیفال
بشقاب دوری
عصر پیسین
فردا سوبا
تاب بازی سنجولی بازی
قورباغه واقور
کفش اُرُسی
گوجه تماته
گرسنه گشنه
رسمی قدیمی در عروسی پانداز
رسمی قدیمی در عروسی کوچه کوچه
هله هوله چلسمه
بدرفتار کلّاش
لوس و ننر چِواس
چسبیده به چیزی تِل
چوب چوق
سرمای شدید چوم
خسته گِمِل
دلو دول
شکایت چوقولی
بچه ای که باعث مرگ والدینش شود سرخور
کمتر زبین
آزرده تلخار
شعله اَلو
پخمه پخو
باریکه چوب سُک
طاقچه بالا در اتاق رف
پرتاب کردن پِرقِز
نمی دانم راه نمی برم
خواهر آجی
آشیانه آچونه
دستاس آرچی
آستانه در آسّونه
آرزو کردن اِیاسه کردن
بزرگترین خواهر باجی
درد و سوزش پازی
موی نا مرتب و شوریده پَت
دیواره پشته
پوشاک پوشَن
چکّه کردن تکیدن
قطره تورکه
تفاوت تِیفُت
جیغ زدن و فریاد کشیدن چرّه زدن
کج؛ ناراست چوله
باد سرد چوم
با خُد
برادر دادا
خاله دایزه
معامله انجام شده را به هم زدن دبّه کردن
گوشه دُقُله
روشن روشنا
چاق و فربه سُر و مُر
کنار و گوشه سوک
سوراخ سولاخ
قفل قلف
کج و ماوج رفتن قیقاج رفتن
خوابیدن (با لحن تحقیر) کپه گذاردن
خار پشت کُردی کنک
شاید؛ بلکه گاشُد
گلوله ای شکل گندیلی
قشنگ و زیبا ملوس
پژمرده و پلاسیده موّلا
نازدار و لوس نازولی
فرزند نوه نوندون
ادا در آوردن و مسخره کردن دیگران نووا
زیر قول خود زدن وادنگ
نوزاد هاله چی
حرارت و گرمی هُرم
بی هدف رفتن هوله رفتن
هولو هولی
هیچ هووچّی
زن برادر شوهر یاد
آدم مجرّد و بدون اهل و عیال یالان قوز
کمی و مقداری یخده
کج و ناصاف یه وری

جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 | 23:40 | اکبر زمانی | |

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می‌خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می‌بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار، قالی زندگیت را نخرند.

چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 | 2:10 | اکبر زمانی | |

شب عفو است و محتاج دعايم

ز عمق دل دعايي كن برايم

اگر امشب به معشوقت رسيدي

خدا را در ميان اشك ديدي

كمي هم نزد او يادي ز ما كن

كمي هم جاي ما او را صدا كن

بگو يارب فلاني رو سياهست

دو دستش خالي و غرق گناه است

بگو يارب تويي درياي جوشان

در اين شب رحمتت بر وي بنوشان...

شنبه بیست و یکم خرداد 1390 | 2:0 | اکبر زمانی | |

«صادقعلی رنجبر» از شعرای معاصر کشورمان، قطعه شعری با توجه به حال و هوای کنونی کشور و همچنین به مناسبت سالگرد ارتحال حضرت امام، روح الله الموسوی الخمینی (ره) سروده است که به شرح زیر تقدیم می‌گردد:


الا ای روح ناب آسمانی / تو در عالم همیشه جاودانی
تو ماهی و شب ما از تو روشن / کویرستان شد از حسن تو گلشن

تویی روح خدا، نوح زمانه / تو داری از رسول حـق نشانه
فراق تو به جانها شعله افروخت / جهان از داغ هجر تو زجان سوخت

ز داغت عالمی آزرده از دل / کجا گردد دل از یاد تو غافل
بود مرا هوای وصل رویت / دلی آرام نگیرد جز به کویت

به دلها عشق تو هرگز نمیرد / زمان یاد ترا از ما نگیرد
تو ایران را بسی بالنده کردی / جهان مرده را تو زنده کردی

خطر کردی، بلا بر جان خریدی / تو تا پایان بجز جانان ندیدی
فغان از غصه های تلخ هجران / کجا رفتی تو ای نیکوی دوران

تو رفتی و جهان رنگی سیه داشت / عدو با حیله بذر فتنه می کاشت
ولی غافل که ما بعد از پیمبر(ص) / علی(ع) را می کنیم مولا و رهبر

سقیفه فتنه ای مردم فریب است / علی(ع) در هر سقیفه بی نصیب است
چو شیعه با سقیفه همنوا نیست / در ایران جز علی(ع) را اعتناء نیست

غدیر خبرگان شق القمر کرد / علی(ع) را والی اهل نظر کرد
مبادا از علی(ع)غــافل بمانیم / مردد در حق و باطل بمانیم

مبادا در جمل با طلحه باشیم / مبادا چون زبیر از هم بپاشیم
مبادا چون خوارج جبهه گیریم / مبادا بی ولایت ما بمیریم

مبادا عمرو عاص مکر پیشه / به ترفندی زند تیشه به ریشه
مبادا بی بصیرت ره کنیم طی / کنیم تقدیس قرآن سر نی

مبادا معـرفت در ما بمیرد / خدا عمارها را هم بگیرد
مبادا مالک از رونق بیفتد / ابو موسی به جان حق بیفتد

مبادا با نگاههای دو پهلــــو / شویم دور از ولایت در فراسـو
مبادا خنجر از پشت خیانت / زنیم فرق علی(ع) را بی دیانت

مبادا با ولی صادق نباشیم / علی(ع) را شیعه ای لایق نباشیم
مبادا پای رفتن لنگ گردد / ولی را عرصه از ما تنگ گردد

مبادا "صادق" از او جا بمانی / ولی تنها و تو تنها بمانی

چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 | 9:52 | اکبر زمانی | |

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.


خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

دکتر شریعتی

دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 | 2:10 | اکبر زمانی | |

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی

من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه، سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب‌آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

خش‌خش پای تو تکرارکنان، می‌دهد آزارم

و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه‌ی کوچک ما سیب نداشت

<حميد مصدق>

******************************************************

پاسخ‌

من به تو خندیدم

چون که می‌دانستم

تو به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه، سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی‌دانستی باغبان همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک، لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرارکنان، می‌دهد آزارم

و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم

که چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

یکشنبه هفتم فروردین 1390 | 0:45 | اکبر زمانی | |

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعنــي يــــاد يك روياي نرم

عشق يــــعني يــك بيـابـان خــــاطره

عشق يعني چهارديواري بدون پنجره

عشق یعنی گفتنی با گوش کر 

عشق یعنی دیدنی با چشم کور

عشق يعني غرقه گشتن در سـراب

عشق يعني حلقه هاي بي حساب 

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يــعنــي آخــر خـط بـهشت 

عشق يعني گم شدن در لحظه‌ها
عشق يعني غریب و بی انتها

عشق یعنی سرخی ظاهر فریب

عشق يعني يك سئوال بي جواب

عشق يعني راه رفتن توي خــواب

عشق يعنـي تـكيه بر بازوي باد

عشق يعني حسرتت پاينده باد

عشق یعنی خسته بودن از فریب زندگی

عشق یعنی درد بردن از غم بالندگی

عشق يعني هرچه گفتن هرچه كردن بهر او

عشق يعني هر زمان تنــها شنيــدن نــام او

عشق یعنی در خهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

    عشق يعني مستی دیوانگی

عشق يعني  با جهان بیگانگی

عشق يعنـي سوختن و ساختن  

عشق يعني زندگی  را باختن

عشق يعني دیده بر دردوختن

عشق يعني در ره تو سوختن

عشق یعنی آه با سوز شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

یکشنبه یکم اسفند 1389 | 2:15 | اکبر زمانی | |

من پذیرفتم شکست خویش را

                                        پند های عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است 

                                        این دل درد آشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم

                                      با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

                                     از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من میشوی

                                    آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

                                حاصل برخوردهای سرد را

شنبه سی ام بهمن 1389 | 2:55 | اکبر زمانی | |

یاد دارم در غروبی سرد سرد ،می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد قالی کهنه می خریم،دست دوم جنس عالی می خریم

کاسه و ظرف سفالی می خریم،گر نداری کوزه خالی می خریم

اشک در چشمان بابا حلقه زذ،عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست،ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود،اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید،گفت آقا سفره خالی می خرید؟!

شنبه سی ام بهمن 1389 | 2:50 | اکبر زمانی | |

صادق هدایت و علی اکبر دهخدا

صادق هدایت، تنها استثنای فرهنگ دهخدا!

روایت است، علی اکبر دهخدا هنگام نگارش فرهنگ سترگ خود تنها نام بزرگانی را درج می کرد که در قید حیات نبودند، جز یک استثناء که آن هم کسی نبود جز صادق هدایت؛ این استثناء قائل شدن در مورد هدایت، نشان از اهمیت و اعتبار صادق هدایت  نزد چهره‎های بزرگ زمان خود دارد. در ادامه شرح این ماجرا را به روایت محمد پروین گنابادی می‎خوانید، بعد هم مدخل هدایت در فرهنگ دهخدا آمده است، با این تذکر که  از انتهای این مدخل، نام آثار هدایت حذف شده.

***

محمد پروین گنابادی، ادیب و پژوهنده ادبیات کلاسیک ایران، و از دوستان و یاران نزدیک دهخدا وهدایت نقل کرده است: “مرحوم دهخدا به صادق بسیار علاقمند بود و او را نویسنده‎ای توانا وهنرمندی شایسته و رادمردی شریف می دانست، و با این که برحسب خصوصیت‎هایی که در تنظیم لغت نامه خود به کار می‎برد قرار بود (و هم اکنون نیز این قرار پایدار است) که شرح حال نامداران و شخصیت های معاصر، هر چند جنبه جهانی داشته باشند، تا هنگامی که در قید حیات‎اند نوشته نشود تا برحسب بغض خصوصی و شخصی حمل نشود.

علی اکبر دهخدا

علی اکبر دهخدا

اما هنگامی که حرف “صاد” را آقای دکتر شهیدی تنظیم می‎کرد، روزی نزد مرحوم دهخدا آمد و گفت: شما دستور داده بودید شرح حال صادق هدایت در این کتاب بیاید، بنابراین بهتر است از خود صادق خواهش کنیم شرح مختصری به قلم خودش بنویسد، و سپس “مرحوم دهخدا” به من رو کرد و گفت: تو صادق را می‎بینی؟ گفتم: آری.گفت: از قول من به او بگو تا به قلم خودش شرح حالی بنویسد، و چون مدتی است خودش را هم ندیده ام سری به این جا بزند. گفتم: من می توانم صادق را وادار کنم که به این جا بیاید، اما درباره نوشتن شرح حالی به قلم خودش، تردید دارم که چنین پیشنهادی را بپذیرد.

روز بعد در کافه فردوسی صادق را دیدم وچون به اخلاق او آشنایی داشتم گفتم: دهخدا حال ترا می پرسید و می گفت: دلم برای صادق تنگ شده است. سری تکان داد و گفت: من هم مدتی است او را ندیده ام، این روزها به منزلش می آیم؛ و از قضا مرحوم دهخدا شرحی درباره علاقه خود به صادق بیان کرد و به ویژه یادآور شد که من از معاصرانی که در قید حیات اند تنها می خواهم شرح حال ترا، آن هم به قلم خودت، در لغت نامه بیاورم، و بنابراین انتظار دارم این خواهش مرا بپذیری و به میل خودت شرح حال بنویسی .

صادق با همان شیوه همیشگی خنده‎ای سر داد و گفت: زکی، شرح حال من، ولش!

دهخدا با اصرار گفت: صادق جان شوخی را ول کن وشرح حالی بنویس، اما پاسخ صادق پس از چندین بار خواهش و تمنا همان خنده تمسخر آمیز و “زکی” و “ولش” بود و به هیچ وجه حاضر نشد چنین چیزی بنویسد، تا سرانجام از منابع دیگر و اطلاعات خود مرحوم دهخدا در اوایل سال ۱۳۲۹ بود که چند ماه بعد به پاریس رفت و از قضا شرح حال وی در لغت‎نامه هنگامی چاپ شد که صادق در آنجا انتحار کرده بود.”

صادق هدایت

صادق هدایت

دهخدا به هدایت علاقه بسیار داشت

آن چه در زیر می‎خوانید همان شرح حالی است که دهخدا نوشته است و در صفحه ۶۳ جلد سی و دوم لغت‎نامه درج است:

وی فرزند اعتضاد الملک و از خاندان اشراف ایران است. پدران وی پیوسته شاغل مقامات عالی دولتی و مناصب نظامی بودند. صادق در ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران تولد یافت. او بیش تر عمر خود را در تهران به سر برد و طولانی‎ترین سفر وی هنگامی است که برای تحصیل به فرانسه رفت.

وی در این کشور اوقات خودرا بیش تر به سیر و گشت گذراند. ابتدا در پاریس بود و سپس به “بزانسون” رفت و در پانسیونی خانوادگی سکونت جست، سپس به پاریس بازگشت و هنگامی بدان شهر برآن شد که خود را در رودخانه غرق کند ولی او را نجات دادند. داستان های معروف: زنده به گور، سه قطره خون، نمایش نامه”پروین”، افسانه آفرینش، فواید گیاه خواری را در آن جا نوشت. سپس به وطن خود بازگشت و به سال ۱۳۱۵ به بمبئی رفت و در آن جا زبان پهلوی را فرا گرفت و با دو داستان که از هند فرا گرفته و به فرانسه نوشته بود بازگشت، و به سال۱۳۲۴ در حدود دو ماه در تاشکند ازبکستان شوروی گذرانید و عاقبت در آذر ۱۳۲۹ به پاریس سفر کرد و پس از چهار ماه در آنجا به وسیله گاز انتحار کرد. صادق در بذله گویی استتعداد و مهارتی داشت، به حیوانات شفقت می‎ورزید، با این که ظاهر او لاابالی می نمود در زندگانی منظم بود. وی به زبان انگلیسی تا حدی آشنایی داشت که می‎توانست از آثار علما و ادبا بهره برد وبه وسیله زبان فرانسه از معارف و ادبیات ملل مختلف بهره‎مند می‎شد .  در پایان عمر به تحصیل زبان روسی همت گماشت و به مطالعه آن اشتغال داشت. به حافظ و خیام علاقه بسیار می‎ورزید. هنگام جوانی و در آن وقت که در پاریس اقامت داشت به عقاید مذهبی یوکا و کیش بودایی روی آورد و همان اوقات بود که مجسمه کوچک بودا را خرید و از آن پس همیشه آن مجسمه بر روی میز وی دیده می شد . صادق روز ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد؛ بدین سان که به گرمابه خانه خویش رفت و نخست سوراخ ها و روزنه ها را استوار ساخت، سپس شیر گاز را گشود و در کف حمام دراز کشیده جان سپرد . جنازه او را در مسجد پاریس گذرادند و پس از توقفی اندک در حالی که قریب یک صد تن از دانشجویان ایرانی آن را تشییع می‎کردند به قبرستان “پرلاشز” حمل و در آن جا دفن کردند. گذشته از مقالاتی که از وی در مجله‎ها به طبع رسیده تالیفات متعددی دارد.

برگرفته از سایت Madomeh.Com

چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 | 3:25 | اکبر زمانی | |

[جدیدترین و زیباترین smsها در www.sms4u.blogfa.com  

می فروشی گفت کالایم می است

رونق بازار من ساز و نی است

من خمینی دوست می‌دارم که او

هم خم است و هم می است و هم نی است

جمعه دهم دی 1389 | 12:0 | اکبر زمانی | |

خانم ناهید نوری:


به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید


پاسخ از نادر جدیدی:


به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین

یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 | 2:25 | اکبر زمانی | |


مدینه بود و غوغا بود

اسیر دیو سرما بود

محمد سر زد از مکه

که او خورشید دلها بود

لالا خورشید من لالا

گل امید من لالا

خدیجه همسر او بود

زنی خندان و خوشخو بود

برای شادی و غمها

خدیجه یار خوشرو بود

لالالا شادیم لالا

غمم آبادیم لالا

خدا یک دختر زیبا

به آنها داد لالالا

به اسم فاطمه , زهرا

امید مادر و بابا

لالالا کودکم لالا

قشنگ و کوچکم لالا

علی داماد پیغمبر

برای فاطمه همسر

برای دختر خورشید

علی از هر کسی بهتر

چراغ خانه ام لالا

گل دردانه ام لالا

علی شیر خدا لالا

علی مشکل گشا لالا

شب تاریک نان می برد

برای بچه ها لالا

لالا مشکل گشای من

گل باغ خدای من

حسن فرزند آنها بود

حسن مانند بابا بود

شهید زهر دشمن شد

حسن یک کوه تنها بود

لالا کوه بلند من

شراب و شعر و قند من

علی فرزند دیگر داشت

چوانی کوه پیکر داشت

همیشه حضرت عباس

به لب نام برادر داشت

لالا نازک بدن لالا

عصای دست من لالا

گل پر پر حسینم کو ؟

گل سرخ و گل شب بو

کنار رود و لب تشنه

تمام غنچه های او

لالالا غنچه ام لالا

لالالالا گل فردا

حسین و اکبرم لالا

علی اصغرم لالا

کجایی عمه جان زینب

سکینه دخترم لالا

لالالالا گل لاله

نکن گریه نکن ناله

شبی سرد است و مهتابی

چرا گریان و بی تابی ؟

برایت قصه هم گفتم

چرا امشب نمی خوابی ؟

لالالا جان من لالا

گل باران من لالا

 

مصطفی رحماندوست

شنبه هشتم آبان 1389 | 1:25 | اکبر زمانی | |

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.

وقتی گفتند آب بیاور، می شد سپاهی هایی که دو سوی نهر؛

پشت درختها بودند بشمارد و حساب کند که نمی شود.

شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند،

می شد کمی فکر کند قبل از اینکه سرشان داد بزند:

 «می گویید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟».

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.

پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تکیه کرد.

فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد،

حساب یادش می رفت.

یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد.

 یادش می رفت همه سپاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی.

یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.

می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد...

شنبه هشتم آبان 1389 | 1:20 | اکبر زمانی | |

ز لیلایی شنیدم  یا علی گفت

به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می كرد

به گوش غنچه كم كم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی كرد و او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش

به موجودات عالم یا علی گفت

دلا بایست هر دم یا علی گفت 

نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

به هر روز و به هر شب یا علی گفت

به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت

 خمیر خاك آدم را سرشتند 

چو بر می خواست آدم یا علی گفت

 علی در كعبه بر دوش پیمبر

قدم بنهاد وآن دم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها گشت

كلیم آنجا مسلّم یا علی گفت

ز بطن حوت ، یونس گشت آزاد

ز بس در ظلمت یم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش كنده میشد

آن دم علی هم یا علی گفت

به فرقش كی اثر می‌كرد شمشیر

شنیدم ابن ملجم یا علی گفت

 

شنبه هشتم آبان 1389 | 1:0 | اکبر زمانی | |

کاش میشد تا خدا پرواز کرد   

           پای دل از بند دنیا باز کرد           

کاش میشد از تعلق شد رها

بال زد همچون کبوتر در هوا

 

کاش میشد  این دلم دریا شود

باز عشقی اندر او پیدا شود

کاش میشد عاشقی دیوانه شد

گرد شمع یار چون پروانه شد

 

کاش میشد جان ز تن بیرون شود

چشم از هجران او پر خون شود

کاش میشد از خدا غافل نبود

کاش در افکار بی حاصل نبود

 

کاش میشد بر شیاطین چیره شد

تا رها از بند با این شیوه شد

کاش دستم را بگیرد توی دست

تا شوم از دست او من مست مست

 

        کاش میشد مست باشم تا ابد        

سر بر آرم دست افشان از لحد

کاش میشد تا که در روز جزا

شاد باشم از عمل پیش خدا

 

کاش میشد یک نفس دیدار یار

تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار

کاش میشد با خدا شد همنشین

   جنت و دوزخ ؛ یا اندر زمین

یکشنبه دهم مرداد 1389 | 1:0 | اکبر زمانی | |

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

لحظه ویرانیم را حس نکرد

هیچ کس در قعر این چاه سیاه

این دل زندانیم را حس نکرد

در شب تاریک غم هایم کسی

ذره ای حیرانیم را حس نکرد

برده چشمان او بودم و او

دیده بارانیم را حس نکرد

من مسافر بودم و قلبی رئوف

راز این مهمانیم را حس نکرد

من صدایم پر تمنا بود و او

ناله انسانیم را حس نکرد

تا سحر گاهان دعا کردم چرا؟

او شب عرفانیم را حس نکرد

شعر بهر او سرودم ای دریغ

صحبت پایانیم را حس نکرد

شنبه پانزدهم خرداد 1389 | 3:50 | اکبر زمانی | |

khastegari%20k2sms.jpg

جمعه هفتم خرداد 1389 | 3:50 | اکبر زمانی | |

یوسف گم گشته باز آید به تهران ‍‍ غم مخور
بعد گشت ساری و قزوین و سمنان غم مخور

گر نداری خانه ای یا همسری دل بدمكن
روز و شب هم گر نداری تكه ای نان غم مخور

گر برنده می شوی بین الملل یا هر كجا
چون تو را دادند كادو پارچ و لیوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد تو نرفت
دایما یكسان بماند حال دوران غم مخور

هان مشو نومید از استخدام و كار دولتی
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

گر كه بنیاد تو را آمد طلبكار بركند
فوق فوقش می روی آخر به زندان غم مخور

در بیابان گر كه پیدا می كنی تو مسكنی
سرزنشها گر كند صاحب بیابان غم مخور

گر چه كنكور بس خطرناك است و مقصد ناپدید
با لیسانست هم تو بیكاری به قرآن غم مخور

حافظا شرمنده گر براین غرل دستی زدم
می دهم این شعر را اینجا به پایان غم مخور

برگرفته از سايت NedayeEshgh20.Blogfa.Com

دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388 | 2:55 | اکبر زمانی | |

فایل صوتی شعر زیر را می‌توانید از این جا دانلود کنید

اثري از قاسم الهياري، فرزند شهيد الهياري

مثنوی شهادت

روزگاری شهر ما ویران نبود ..................... دین‌فروشی اینقدر ارزان نبود

صحبت از موسیقی و عر فان نبود ................. هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود .................. رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

د ختر باحجب و حیا قرتی نبود ...................... خانه‌ي فرهنگ کنسرتی نبود

مرجعیت مظهر تکریم بود ........................... حکم او عالمی را تسلیم بود

یک سخن بود و هزاران مشتری ............. آن هم از لوث قرائت‌ها بری

وای که در سال‌های سیاه دوهزار .................. کار فرهنگی شده پخش نوار

ذهن صاف نوجوانان محل ................................ پر شد از فیلم‌های مبتذل

پشت پا بر دین زدن آزادگی‌است ........ حرف حق گفتن عقب افتادگی‌است

آخر ای پرده نشین فاطمه ............................ تو برس بر داد دین فاطمه

بی تو منکر‌ها همه معروف شد .............کینه توزی با ولی مکشوف شد

در به روی رشوه‌گیران باز شد .................... دشمنی با نائبش آغاز شد

بی تو دلهامان به جان آمد بیا .................... کاردها بر استخوان آمد بیا

گوش کن اینک نوای جنگ را ................ قصه‌ای از شهر بعد از جنگ را 

قصه‌ای پر سوز و تاب و التهاب ................... قصه‌ای تلخ و سراسر اضطراب

قصه‌ی شهری که غرق درد بود .................. آتش شهوت درونش سرد بود

شهر ما شب‌های خیبر یاد داشت ............. رمز یا زهرا و حیدر یاد داشت

شهر ما همت درونه سینه داشت ........... با شهادت انس از دیرینه داشت

شهر ما روح خدا در دست داشت ...... صد هزاران عاشقِ سرمست داشت

ناگها‌ن این شهر ما بی درد شد ................. آتش غیرت درونش سرد شد

حال راز‌ها در شهر قصه چپ شده ............... پوشش خاکی لباس رپ شده

دیگر از جبهه در این جا رنگ نیست .................. دیگر آن حال و هوای جنگ نیست

یا خمینی ای خلیل بت‌شکن .............................. خیز و بنگر فتنه‌های شهر من

جبهه و یاران من گم گشته‌اند .................. غرق در نسیان مردم گشته‌اند

پس چه شد یاد پرستوهای جنگ؟ ................... یاد جبهه یاد آن خونین تفنگ

شهر من حجب و حیایت پس چه شد ............ ناله‌ي مهدی بیایت پس چه شد

ای بسیجی کو صفای جبهه‌ها‌؟ ................. کفر نگویم کو خدای جبهه‌ها‌؟

ای جماعت ناله‌ام را بشنوید ..................... درد چندین ساله‌ام را بشنوید

ای شما آن سوی آتش رفتگان ................... ای شما ‌آغوش لیلا خفتگان

بنگرید این لکه‌های ننگ را ......................... فتنه‌های شهر بعد از جنگ را

عده‌ای با نامتان نان می‌خورند ............... ای شهیدان خو‌نتان را می‌خورند

رفت جنگ و شهر ما تاریک شد ....................... راه وصل عاشقان باریک شد

شما رفته مردم ریایی شدند ....................... و بر‌خی دگر شیمیایی شدند

نه آن شیمایی که در جنگ بود ............. نه آن گاز سمی که بی‌رنگ بود

همانانی که رنگ ریا می‌زنند ......................... و بر سینه سنگ خدا می‌زنند

همانانی که یادی ز دل می‌کنند ....................... فضا را پر از ادکلن می‌کنند

به یک چک رشوه‌خور می‌شوند .................. به یک حکم مسئول کل می‌شوند

همانانی که در بی‌حجابی تک‌اند ........................ سزاوار یک قبضه نارنجک‌اند

به سنگ تهاجم محک می‌شوند ..................... و ز مثل عروسک بزک می‌شوند

از این‌ها بپرسيد مهران کجاست؟ ....... شلمچه حلبچه دوكوهه هويزه فاو و مریوان کجاست؟

از این‌ها بپرسید رزمنده كيست؟ ................. ببينيد آن گه كه شرمندگي است

از اين‌ها بپرسيد که بابایی که بود ........ رجایی حسن‌پور الله‌یاری که بود‌؟

کسی فکر گل‌های این باغ نیست ................ کسی مثل آن روزهای داغ نیست

همه ناگهان عافیت‌خو شدند ................. و ز یک شب از این رو به آن رو شدند

کسی بر شهیدان سلامی نگفت ............................. رضای خدا را کلامی نگفت

بیایید مردم که بهتر شویم .................................. در این آبشار خدا تر شویم

بیایید تجدید پیمان کنیم ................................... نگاهی به قبر شهیدان کنیم

جمعه دوم بهمن 1388 | 1:20 | اکبر زمانی | |


ادامه مطلب
شنبه پنجم دی 1388 | 2:25 | اکبر زمانی | |

عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می‌دیدم
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می‌دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می‌دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می‌پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی‌وفا معشوق را
پروانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریايی با همه صبر خدایی
تا که می‌دیدم عزیز نابجايی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می‌فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می‌دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری‌های این مخلوق را دارد
و گر نه من جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
                                                                                     
                                                                                      رحيم معيني كرمانشاهي
یکشنبه یکم آذر 1388 | 2:45 | اکبر زمانی | |

خبرگزاري فارس: ايشان چندين بار به دنبال نقل اين خواب فرمودند: يقيناً در سرودن اين غزل، به شهريار الهام شده كه توانسته است چنين غزلي به اين مضامين عالي بسرايد. البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام‌الله عليها) است و خوشا به حال شهريار.



ادامه مطلب
شنبه بیست و یکم شهریور 1388 | 1:50 | اکبر زمانی | |

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

                             تا به کی در غم  تو ناله ی شبگیر کنم 

     آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

                               دریکی نامه محال است که تحریر کنم

       با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

                               کو مجالی  که سراسر همه  تقریر کنم

       آن زمان  کآرزوی  دیدن  جانم  باشد

                             در نظر  نقش  رخ  خوب تو   تصویر کنم

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 | 0:40 | اکبر زمانی | |

مادر، اي لطيف‌ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني

 بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده‌ام سازد‌.

گاهِ بيماري‌ام، طبيبي بودي که دردم را مي‌شناسد و درمانم مي‌کند. گاهِ اندرزم،

حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد‌. گاهِ تعليمم، معلمي

خستگی‌ناپذير و سخت‌کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي‌کند‌.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه‌آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد‌. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز 

از عظمتي؛ تو را سپاس مي‌گويم و مي‌ستايمت‌.

چهارشنبه چهارم شهریور 1388 | 1:50 | اکبر زمانی | |

* هوشنگ ابتهاج (سایه)

نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو می‌دوند هان! ای تو همیشه در میان

در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان

آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!
آمدنت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان...



* قیصر امین‌پور


طلوع می‌کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می‌پرد نشانه چیست
شنیده‌ام که می‌آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی آن چنان که می‌دانی



* مشفق کاشانی


مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو صاحب‌نظرانند هنوز

لاله‌ها، شعله‌کش از سینه داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غیبت، خبری باز فرست
که خبریافتگان، بی‌خبرانند هنوز

رهروان، در سفر بادیه حیران تواند
با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز

ذره‌ها در طلب طلعت رویت با مهر
هم‌عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز

طاقت از دست شد ای مردمک دیده! دمی
پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز

برگرفته از سایت Softgozar.Com

شنبه هفدهم مرداد 1388 | 16:10 | اکبر زمانی | |

تصور کن‌!

 اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی

تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون

پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب همصدايی‌ها

پلیس ضد شورش نیست

نه بمب هسته‌ای داره

نه بمب‌افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه‌ای پاشو

روی مین جا نمی‌ذاره

همه آزاد آزادن

همه بی‌درد بی‌دردن

تو روزنامه نمی‌خونیم

نهنگا خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن

بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه

جهانی رو تصور کن

پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه

پر از تکرار آبادی

 

تصور کن !

 اگه حتی تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش

گلو پر می‌شه از سرمه

تصور کن جهانی رو

که توش زندان یه افسانه ست

تمام جنگای دنیا

شدن مشمول آتش بس

کسی آقای عالم نیست

برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسانه

تن هر دونه گندم

بدون مرز و محدوده

وطن یعنی همه دنیا

 

تصور کن

تو می‌تونی بشی تعبیر این رویا!!

جمعه شانزدهم مرداد 1388 | 8:50 | اکبر زمانی | |

میلاد با سعادت حضرت امیرالمؤمنین علی‌(ع) بر تمامی مسلمانان

جهان مبارک باد.

 


درشب میلادت ای وجه خدا
نور می تابد به جان ماسـوا

ماه امشب چشم دارد بر زمین
تا ببیند روی ماهِ خورشید آفرین

مکه امشب مهبط نور خداست
کعبه امشب قبله نه، قبله نماست

کعبه امشب در طواف روی توست
چشم اشک آلود زمزم سوی توست

حاصل حب و وداد حق تویی
فاش گویم خانه زاد حق تویی

×

مریم آن کاخ عبادت را ریاض
دید چون در خویش آثار مخاض

وحی آمد گرچه هستی محترم
لیک بیرون رو بدین حال از حرم

این مکان غیر از عبادتگاه نیست
مسجد است اینجا ولادتگاه نیست

گرچه فرزندت بود عیسی ولی
فرق ها دارد مسیحا با علی

مرده را گر زنده عیسی می کند
دردها را گر مداوا می کند

این همه از لطف و جود حیدر است
بودِ طفلت از وجود حیدر است

×

مریم ار چه مام پاکی خوانده شد
این چنین از خانه حق رانده شد

×

لیک بهر مادرت از آسمان
در چنین حالی ندا آمد بمان

فاطمه، بنت اسد ،ام اسد
غم مبادا بر دلت یک دم رسد

آمدی در کوی ما محزون مرو
همچو مریم از حرم بیرون مرو

کشتی دین را تو نوح آورده ای
بهر جسم کعبه روح آورده ای

ای شُکوه محض، معنای وقار
ای عفاف و زهد را آموزگار

باغبانا! بـه از این دادم تورا
غنچه ای گل آفرین دادم تورا

فاطمه ای درّ هستی را صدف
هست طفلت آفرینش را هدف

مژده ای شمس ولایت را فلک
هست او بر سفره هستی، نمک

 گرچه فخرکون و مافیهاست او
فخرش این بس، همسر زهراست او

×

فاطمه از این ندا مسرور شد
درد، شیرین و دلش پرشور شد

همسفر با دل شد و پرواز کرد
چشم خود را سوی کعبه باز کرد

 ×

کعبه دست و پای خود گم کرده بود
بر رخش اما تبسم کرده بود

زانکه مهمانی بلند آوازه داشت
از حضورش شور و حالی تازه داشت

کعبه یک در داشت آن هم مشرکان
رفت و آمد می نمودندی از آن

گفت با خود هوش باش او حیدر است
نی سزاوار ورود از این در است

باز کن ای بیت پاک داوری
بهر باب الله باب دیگری

این بگفت و نعره بر افلاک زد
بهر مولا سینه خود چاک زد:

کای به رضوان ساقی کوثر بیا
وی در رحمت ، تو از این در بیا

ای فدای مقدمت حِجر و حَجَر
گشته از هجر تو زمزم دیده تر

ای تو چشم حق، ببین چشم ترم
وی تو دست حق، بنه پا بر سرم

میهمان ای جان تو بر جانانه ای
میهمان نه، بلکه صاحب خانه ای

×

ای بلند آوازه از نامت حرم
حرمتت کرده حرم را محترم

تا زند بوسه به پایت چشمِ خاک
کعبه هم چون گل، بزد بر سینه چاک

خانه ی معبود بر روی زمین
در طوافت بود و می گفتا چنین:

با ولای تو، عبادت کامل است
طوف من، بی حب حیدر باطل است

شاعر: مهدی ریاحی

برگرفته از سایت Shahab-Moradi.Ir
پنجشنبه هجدهم تیر 1388 | 3:30 | اکبر زمانی | |

 

                                   دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد  
 
                                                                             بابا ستاره اي در هفت آسمان ندارد

 
                                    کارون ز چشمه خشکيد، البرز لب فرو بست

                                                                             حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد
 

                                    ديو سياه در بند، آسان رهيد و بگريخت

                                                                              رستم در اين هياهو، گرز گران ندارد
 

                                    روز وداع خورشيد، زاينده رود خشکيد

                                                                              زيرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
 

                                    بر نام پارس دريا، نامي دگر نهادند  
   
                                                                               گويي که آرش ما، تير و کمان ندارد

 
                                    درياي مازني ها، بر کام ديگران شد

                                                                               نادر، ز خاک برخيز، ميهن جوان ندارد
 

                                    دارا کجاي کاري، دزدان سرزمينت  
   
                                                                               بر بيستون نويسند، دارا جهان ندارد
 

                                    آييم به دادخواهي، فريادمان بلند است

                                                                              اما چه سود، اينجا نوشيروان ندارد
 

                                    کو آن حکيم توسي، شهنامه اي سرايد

                                                                              شايد که شاعر ما ديگر بيان ندارد
 

                                    هرگز نخواب کوروش، اي مهر آريايي

                                                                              بي نام تو وطن نيز نام و نشان ندارد

 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 | 23:0 | اکبر زمانی | |

حافظ:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را        به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:

http://ganjoornet.googlepages.com/saeb.gif

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را   به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آن کس چیز می‌بخشد، ز مال خویش می‌بخشد 

                                                  نه چون حافظ که می‌بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را      به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آن کس چیز می‌بخشد، بسان مرد می‌بخشد

                                           نه چون صائب که می‌بخشد سر و دست و تن و پا را


سرو دست و تن و پا را به خاک گور می‌بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل‌ها را

 

و دوستی مي‌گوید:

هر آن کس چیز می‌بخشد، به زعم خویش می‌بخشد

یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را

كسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا

نگوید حرف مفتی، چون ندارد تاب اجرا را

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 | 8:30 | اکبر زمانی | |

          کاش می‌شد قلب ما از یاس بود

                              تک‌تک گلبرگ آن احساس بود

                                                  پاک و سبز و ساده و بی ادعا

                                                                      کاش می‌شد بهتر از الماس بود...

دوشنبه سوم فروردین 1388 | 9:10 | اکبر زمانی | |

 


ادامه مطلب
یکشنبه هجدهم اسفند 1387 | 3:10 | اکبر زمانی | |

در سکوت دادگاه سرنوشت
عشق بر ماحکم سنگینی نوشت

گفته شد دل‌داده‌ها از هم جدا
وای بر این حکم و این قانون زشت

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 8:50 | اکبر زمانی | |

کاش می‌شد شیشه‌ي غم را شکست

                    کاش می‌شد بغض و ماتم را شکست

                                        كاش می‌شد اشک‌ها را پاک کرد

                                                             کاش می‌شد کینه ها را خاک کرد

                                                                                 کاش می‌شد پر زد و پرواز کرد

کاش می‌شد کودکان را ناز کرد

کاش می‌شد کودکان را ناز کرد

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 6:15 | اکبر زمانی | |


ادامه مطلب
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 5:45 | اکبر زمانی | |

آرزو دارم شبي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را

مي‌رسد روزي كه بي من سر كني                  مي‌رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

 

کاش بودي تا دلم تنها نبود

         تا اسير غصه‌ي فردا نبود

                     کاش بودي تا براي قلب من

                             زندگي اين گونه بي‌معنا نبود

                                        کاش بودي تا لبان سرد من

                                                 بي خبر از موج و از دريا نبود

                                                              کاش بودی تا فقط باور کنی 

                                                                               بعد تو این زندگی زیبا نبود...

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 5:40 | اکبر زمانی | |


ادامه مطلب
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 5:5 | اکبر زمانی | |

نمی‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد

                                             نمی‌خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

                                             که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

                                             و او یکریز و پی در پی

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد

                                             و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد،

 بدین سان بشکند در من،

                                             سکوت مرگبارم را...

                                                                          «دکتر علی شریعتی»

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 | 4:35 | اکبر زمانی | |

www . night Skin . ir