TCE.Blogfa.Com

عشق، بالاترین موهبت الهی است.

TCE.Blogfa.Com - شعر و ادبیات

اکبر زمانی
TCE.Blogfa.Com عشق، بالاترین موهبت الهی است.

استعمار چین!

جهان گویی همه دیوارچین است                    که هرجا می روی آثارچین است

امان از این همه کالای چینی                            زمین وآسمان بازارچین است

made in chaina بود حاکی ازاینکه                هرآن چیزی که بینی کارچین است     

یکی از این همه کالای چینی                         عروسکهای بی شلوارچین است!

فر موی سر رپ ها، فشن ها                           ز یمن و برکت سشوارچین است

به دوش دختران قرن حاضر                          به جای کوزه ای گیتارچین است

پسرهای جوان و پیر دنیا                                 میان دستشان سیگارچین است

تو دانشجوی هرجایی که باشی                           نوشت افزارتو ابزارچین است

بخواهی یا نخواهی توی دستت                           مداد و دفتر و پرگارچین است

اگرتعمیرکار هرچه باشی                                    سروکار توبا آچارچین است

همین شعری که دارم می نویسم                     به دستم یک عدد خودکارچین است

خلاصه اینکه هرچیزی که بینی                        به نوعی حاصل افکارچین است

ندارد هیچکس باورخدایا                               جهان در دست استعمارچین است

 

رضا الهامی

کد خبر: ۳۵۹۰۵۳


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خنده و سرگرمی , استعمار , چین

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ | 12:41 | نویسنده : اکبر زمانی |

دايره هاي روح...

افلاطون گفته روح دايره است;
من دايره هاي روحم را كشف كردم
5 دايره دور روحم كشيدم
و خودم را مركز اين دايره ها قرار دادم
مگر نمي خواستم خودم را كشف كنم؟؟؟
پس مركز آن دايره ها خودم بودم


در دايره اول نام افردي را نوشتم كه حال و هواي خوبي به من ميدهند
و در دايره پنجم كه دورترين دايره به مركز بود
نام كساني كه از دنياي من فاصله دارند و بيش ترين كشمكش را با آن ها دارم



همه ي ما دلمون مي خواد
كه احساسي خوب در مورد خودمون داشته باشيم
و گاهي اوقات نداريم
گاهي حال و هواي ما در مورد خودمان به تاثيري كه ديگران روي
ما مي گذارند بستگي دارد
اونايي كه در دايره آخر هستند سعي مي كنند
اعتماد به نفس ما رو از بين ببرن



نمي تواني كسي رو مجبور كني كه دوستت داشته باشد
گاهي حضور در كنار افراد نا مناسب باعث مي شود
حتي در مقايسه با تنهايي خودت بيشتر احساس تنهايي كني
در چنين وضعيتي تلاش براي ايجاد تغيير و تحول
ممكن است باعث شود راهت را گم كني
يا شايد باعث شود وجودت كه تو را ((تو )) مي كند از دست بدهي



گاه سال ها طول مي كشد تا ياد بگيري چگونه از خودت مراقبت كني
به همين دليل بسيار مهم است
افرادي را در اطراف خودت داشته باشي كه دوستت بدارند
حتي گاهي بيش تر از آن چه كه
خودت ميتواني خودت را دوست داشته باشي


در مواجه با افراد از خودت بپرس
اين فرد چه حسي در من ايجاد مي كند ..
در كنار او مي توانم خودم باشم؟
بااو مي توانم رو راست باشم؟
ميتوانم به او هر چه مي خواهم بگويم؟
در كنار او احساس راحتي مي كنم؟
وقتي او وارد اتاق مي شود چه حسي به من دست مي دهد؟
و وقتي مي رود چه حالي مي شوم ؟
وقتي با او هستم احساسات واقعي ام را پنهان مي كنم يا با او رو راستم؟
آيا او باعث مي شود احساس حقارت كنم يا اين كه به خودم ببالم؟



فلسفه وجود اون 5 دايره اي كه گفتم شناخت است .. نه پيش داوري
پس با خودت رو راست باش
با افرادي كه در نظر تو بد خلق اند مدارا كن
خودت را مقيد نكن كه چون به صرف اين كه با كسي در سر كار هر
روز اوقاتي را مي گذراني
بايد او را در دايره اول و نزديك به خودت جاي دهي



در دايره اول افرادي را بگذار كه از صميم جان به آنها اعتماد داري
حتي اگر هر روز آنها را نمي بيني
ولي وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندي در تو مي شود
از خودت بپرس
در مورد افكار و خواسته هايم به چه كسي مي توانم اعتماد كنم
آنها همان كساني هستند كه در دايره اول جاي دارند
با اين افراد قدرتمندي .......
ارزش ها ي مشترك با آنها داري
دوستاني خارق العاده



دايره دوم جاي كساني هست كه به رشد معنوي تو كمك مي كنند
مربيان ..آموزگاران
و شايد هم افرادي كه براي تنها وقت گذراني خوبند
بيرون رفتن و خنديدن
چيزي به تو اضافه نمي كنند
.ولي در عين حال هم باعث نمي شوند
كه حس بدي نسبت به خودت داشته باشي


دايره سوم همكارانت و اقوامت هستند
و شايد هم آدمهاي خنثي كساني كه نقش بسيار كوچكي
در چند ساعت از زندگي تو ايفا مي كنند
و تاثير آن ها نيز تنها همان چند ساعتي هست كه با آنها هستي
هيچ زماني در غير ساعت ملاقاتشان به آنها فكر نميكني
به راحتي مي شود با فرد ديگري جايگزين شوند
افراد اين دايره در محدوده كار و وظايف شان با تو هستند و لاغير



دايره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست
آنها كساني هستند كه در كار تو اخلال ايجاد مي كنند
افراد اين جا لزوما با خود واقعي تو مرتبط نيستد
حتي ممكن است رييس اداره اي باشد كه دو را دور با آن در ارتباطي
افراد اين دايره در زندگي اجتماعي و حرفه ات مهم هستند ..
در كنار آنها نمي تواني راحت باشي
و وقتي آن ها را مي بيني آشفته و پريشان مي شوي



دايره آخرجاي دورترين افراد است
جاي آدم هايي است كه به تو لطمه زده اند ..تحقيرت كرده اند
كساني كه هيشه به تو انرژي منفي مي دهند و
احساسات زجر آوري را با آنها تجربه ميكني .


خوب اكنون كه جايگاه هر كس را تعيين كردي
اجازه نده كساني كه در دايره هاي آخر جاي دارند
مستقيما روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار كسي اولويت زندگي تو باشه
وقتي تو فقط يك انتخاب در زندگي اوني...
يك رابطه بهترين حالتش وقتيه دو طرف در تعادل باشن.

هيچوقت شخصيت خودت رو براي كسي تشريح نكن
چون كسي كه تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،
و كسي كه ازت بدش بياد باور نمي كنه.


وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي.
وقتي دائم ميگي وقت ندارم، هيچوقت زمان پيدا نمي كني
وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.
وقتي صبح از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم.
برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،
يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال كنيم.
انتخاب با خودته...



ما كسايي كه به فكرمون هستن رو نگران مي كنيم... به گريه مي اندازيم.
و گريه مي كنيم براي كسايي كه حتي لحظه اي به فكر ما نيستن.
اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره.



اگه اين رو بفهمي،
هيچوقت براي تغيير دير نيست


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، سخن بزرگان ، نكته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , سخن بزرگان , نكته , افلاطون

تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ | 2:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

شعری خطاب به مداحان و مرثیه خوانان...

1

چون خونِ خدا، بیا مسلمان باشیم
یا حداقل، شبیه سلمان باشیم
مولا، سگ آستان نمی‌خواهد مَرد!
او کرده قیام، تا که «انسان» باشیم

2

من خون خدا، شکوه بسم الله
گوینده‌ی «لا اِلهَ اِلا اللهَم»
در سینه اگر محبت من داری
ارباب مخوان مرا، که عبداللهم

3

گفتی به من ارباب! خطا گفتی تو
شرمنده شدم ز دوست، تا گفتی تو
من بنده‌ام و مقام من جز این نیست
شرک است به بنده ای «خدا» گفتی تو

4

غافل تو ز لا اله الا اللهی
هرگز به حریم «او» نداری راهی
در وادی شرک می‌روی، گمراهی
در عشق، اگر شدی حسین اللهی

5

وقتی که حسین را تو «سین» می‌خوانی!
در تعزیه، روضه‌ی حزین می‌خوانی
یعنی که حماسه را غلط می‌فهمی
وقتی که ز کوه این چنین می‌خوانی

6

ای مرثیه خوان! گزافه گفتن کفرست
با لهجه‌ی دین، خرافه گفتن کفرست
اسلام دو نور عترت و قرآن است
جز این، سخنی اضافه گفتن کفرست

7

با کرب و بلا، سراب می‌بافی تو
یک پرسش بی جواب می‌بافی تو
مفهوم حسین را نمی‌فهمی، حیف
با خون حسین، آب می‌بافی تو!

8

ای مرثیه خوان! ز چشم و ابرو بگذر
از خال لب و کمند گیسو بگذر
این مرد بزک کرده! ابو فاضل نیست
تکبیر بگو! از این هیاهو بگذر

9

غافل ز کرامت مُحرّم هستیم
دلداده‌ی بزم سوگ و ماتم هستیم
با خنجر جهل، سر بُریدیم از عشق
ما ابن زیاد و ابن مُلجم هستیم!

10

ای مرثیه خوان! ز های و هو می‌گویی
از رأس بریده و گلو می‌گویی
از داغ اسارت و تنور و گودال
پس کی ز حسین ُسرخ رو می‌گویی!؟

11

ای مرثیه خوان! ز نور جانت خالی ست
از پرتو معرفت، جهانت خالی ست
این روضه نمی‌دهد به ما حالی چون :
از عشق و حماسه، داستانت خالی ست

12

در مرثیه‌ات، حسین تنها «سین» ست!
در کرب و بلا، شکسته ای غمگین ست
تو تاجر گریه ای و جای شک نیست
از تلخی سوگ، کام تو شیرین ست!

13

این روضه وضو ندارد و زیبا نیست
دنیا زده است، شیعه‌ی مولا نیست
این «سین» که تو خوانده ای، به قرآن سوگند!
در سوره‌ی سرخ ظهر عاشورا نیست

14

ای مرثیه خوان! نگاه تو زیبا نیست
چون روح تو، از تبار عاشورا نیست
گفتی سبب قیام دریا، آب است!
این روضه، شناسنامه دریا نیست

15

ای مرثیه خوان! روضه غفلت کافیست
با ذکر خرافه، کسب شهرت کافیست
از خون خدا، برادر من! شرمی
با سکه‌ی کربلا، تجارت کافیست

16

ای مرثیه خوان! روح تو نورانی نیست
آیینه در این روضه که می‌خوانی نیست
بر روی حماسه می‌زنی سیلی تو
با دست خرافه، این مسلمانی نیست!

17

ای مرثیه خوان! کرب و بلا ماتم نیست
میراث حسین، درد و داغ و غم نیست
جان مایه‌ی نهضت حسینی این ست :
«هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست»

18

ای مرثیه خوان! زبان عاشورا باش
هم قبله‌ی کاروان عاشورا باش
با لهجه‌ی سرخ عشق، همچون زینب
بر خیز و حماسه خوان عاشورا باش


( رضا اسماعیلی )


موضوعات مرتبط: ایران و هویت من ، اسلام ، شعر و ادبیات
برچسب‌ها: ایران و هویت من , اسلام , شعر و ادبیات , عزاداری و مداحی امام حسین , ع

تاريخ : جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ | 22:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

نیایش...

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ | 2:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

ورود به محرم...

 

پیش از آنی که عزادار محرم باشی
سعی کن در حرم دوست تو محرم باشی
خاک از حُرمت شش گوشه او حُرمت یافت
گر شوی خاک رهش قبله عالم باشی
منزلت نیست تو را بی مدد مهر حسین
گر چه موسی شوی و عیسی مریم باشی
گر چه نیکوست به اندوه و غمش ناله زدن
سعی کن زینت این روضه و پرچم باشی
همره زمزم اشکی که ترا بخشیدند
می توان مُحرم بیت الله اعظم باشی
شادی هر دو جهانت به خدا تأمین است
گر در این ماه عزا هم سفر غم باشی
صاحب بزم حسین است، علی و زهرا
نکند غافل از این محفل ماتم باشی
به همان دست و سر و سینه مجروح قسم
شرط عشق است بر این زخم تو مرهم باشی
خوش به حال تو «وفائی» که خدا خواسته است
هم چنان کعبه عزادار محّرم باشی

شاعر:سید هاشم وفایی


موضوعات مرتبط: ایران و هویت من ، اسلام ، شعر و ادبیات
برچسب‌ها: ایران و هویت من , اسلام , شعر و ادبیات , محرم و امام حسین , ع

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ | 2:10 | نویسنده : اکبر زمانی |

فقط خدا...

ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترين قايق را برايت مي فرستد.

به خدا گفتم: " بيا جهان را قسمت کنيم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دريا مال من موجش مال تو،

ماه مال من خورشيد مال تو ... ".

خدا خنديد و گفت: " بندگي کن، همه دنيا مال تو ... من هم مال تو ... "

..................................just god...................................

کاش ، به همان اندازه اي که از حرف مردم ميترسيم از تو مي ترسيديم ...

که اگر اينگونه بود دنياي ما دنياي ديگري بود،

و آخرت ما آخرت ديگري ...

کاش ...

 

..................................just god...................................

وقتی خدا ازپشت،دستهایش را روی چشمانم گذاشت...

از پشت انگشتانش آنقدرمحو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم

منتظر است تا نامش را صدا کنم........


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، نكته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , نكته , فقط خدا , دنیای ما

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ | 1:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

آغوش گرم...

من دلم قرصه!کسي غير از تو با من نيست

خيالت از زمين راحت، که حتي روز روشن نيست

کسي اينجا نمي بينه، که دنيا زير چشماته

يه عمره يادمون رفته، زمين دار مکافاته

فراموشم شده گاهي، که اين پايين چه ها کردم

که روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم

خدايا وقت برگشتم، کمي با من مدارا کن

شنيدم گرمه آغوشت، اگه ميشه منم جا کن...


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , آغوش گرم , دعا , خدا

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ | 1:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

به سلامت...

من، تو: ما

يادت هست ؟

ولي تمام شد...

حالا چي ؟

تو ، او : شما

من هم به سلامت!!!

***************************$$$***********************

نه تو دروغگو نيستي

من حواسم پرت است!

گفته بودي دوستم داري بي اندازه

خوب که فکر مي کنم

تازه مي فهمم که “بي اندازه” يعني چه!.


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، نكته
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , نكته , به سلامت , بی اندازه

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ | 1:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

کاش می‌شد...

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ | 1:40 | نویسنده : اکبر زمانی |

خدایا...

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ | 11:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

الهی...

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم
چو گدا بر سر راهی
کس به غیر تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، دعا و مناجات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , دعا و مناجات , الهی , نه من , نه تو

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ | 11:30 | نویسنده : اکبر زمانی |

کوچه‌ی معرفت...

کوچه ای را بود نامش معرفت
مردمانش با مرام از هر جهت

سیل آمد کوچه را ویرانه کرد
مردمش را با جهان بیگانه کرد

هر چه در آن کوی بود از معرفت
شست و با خود برد سیل بی صفت

از تمام کوچه تنها یک نفر
خانه‌اش ماند و خودش جست از خطر

رسم راه نیک هر جا بود و هست
از نهاد مردم آن کوچه است

چون که در اندیشه، تو اینگونه‌ای
حتم دارم بچه‌ی آن کوچه‌ای


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , کوچه ی معرفت , کوچه , معرفت

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ | 3:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

لیلی و مجنون...

شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر زليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

 

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

 

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

 

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

 

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

 

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

 

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

 

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بيقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , ليلي و مجنون , عشق

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ | 1:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

انكار تو...

مُتَنَفِرَمْ اَزْ اِنْسآטּْ هآیےْ کِهـ دیوآرِ بُلَنْدَتْ رآ مےْ بینَنْدْ ،


ولےْ بهـ دُنْبآلِ هَمآטּْ آجُرِ لَق دیوآرَتْ هَسْتَنْدْ کِهـ . . .


تُو رآ فُروْ بریزَنْدْ . . . .


تآ تُو رآ اِنْکآرْ کُنَنَدْ . . .


وَ اَزْ رُویَتْ رَدْ شَوَنْدْ


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , انكار تو , ديوار بلند , آجر لق

تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ | 10:40 | نویسنده : اکبر زمانی |

مرغ دریا...

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

 

هوشنگ ابتهاج


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , هوشنگ ابتهاج , مرغ دريا , زد و رفت

تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ | 10:30 | نویسنده : اکبر زمانی |

پیغام‌گیر شعرا...

فرض بر این است که شما با تلفن این شعرای عزیز تماس گرفته اید و

شاعر محترم منزل تشریف ندارند و تلفن ایشان روی پیغام گیر است.

 

پيغام‌گير حافظ: 

رفته‌ام بيرون من از كاشانه‌ي خود غم مخور 

تا مگر بينم رخ جانانه‌ي خود غم مخور 

بشنوي پاسخ ز حافظ گر كه بگذاري پيام 

زان زمان كو باز گردم خانه‌ي خود غم مخور 


پيغام‌گير سعدي: 

از آواي دل انگيز تو مستم 

نباشم خانه و شرمنده هستم 

به پيغام تو خواهم گفت پاسخ 

فلك گر فرصتي دادي به دستم 


پيغام‌گير فردوسي: 

نمي‌باشم امروز اندر سراي 

كه رسم ادب را بيارم به جاي 

به پيغامت اي دوست گويم جواب 

چو فردا برآيد بلند آفتاب 


پيغام‌گير خيام: 

اين چرخ فلك، عمر مرا داد به باد 

ممنون تو‌ام كه كرده‌اي از من ياد 

رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش 

آيم چو به خانه، پاسخت خواهم داد


پيغام‌گير منوچهري: 

از شرم، به رنگ باد باشد رويم 

در خانه نباشم كه سلامي گويم 

بگذاري اگر پيام، پاسخ دهمت 

زان پيش كه همچو برف گردد رويم


پيغام‌گير مولانا: 

بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم 

شوري برانگيزم به پا، خندان شوم، شادان شوم 

برگو به من پيغام خود، هم نمره و هم نام خود 

فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!


پيغام‌گير باباطاهر: 

تليفون كرده اي جانم فدايت 

الهي مو به قربون صدايت 

چو از صحرا بيايم، نازنينم 

فرستم پاسخي از دل برايت


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , خنده و سرگرمي , پيغام گير , تلفن

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ | 1:28 | نویسنده : اکبر زمانی |

شعری از دکتر سید محمود انوشه...

بیا وقتی برای عشق هورا می‌کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیندازیم

بیا با خود بیندیشیم

اگر یک روز تمام جاده‌های عشق را بستند

اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست؟

و من احساس سرخی می‌کنم چندیست

و من از چند شبنم پیش‌تر خواب نزول عشق را دیدم

چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی‌لرزد

چرا بعضی نمی‌دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی‌ارزد

چرا بعضی تمام فکرشان ذکر است

و در آن ذکر هم یاد خدا خالیست

و گویی میوه‌ی اخلاصشان کال است

چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالیست

چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالیست       

کاش میشد لحظه‌ای پرواز کرد

حرف‌های تازه را آغاز کرد

کاش میشد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه‌ی درویش بود

کاش تا دل می‌گرفت و می‌شکست

عشق می‌آمد کنارش می‌نشست

کاش با هر دل دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش که این لبخند‌ها پایان نداشت

سفره‌ها تشویش آب و نان نداشت

کاش می‌شد ناز را دزدید و برد

بوسه را با غنچه‌هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه می‌شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می‌شدم

در تب آواز جاری می‌شدم

 بال در بال کبوتر می‌زدم

آن طرف‌ترها کمی سر می‌زدم

با پرستوها غزل‌خوان می‌شدم

پشت هر آواز پنهان می‌شدم

کاش هم رنگ تبسم می‌شدم

در میان خنده‌ها گم می‌شدم

آی مردم من غریبستانیم

امتداد لحظه‌ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه‌هاست

شهر من بوی تغزل می‌دهد

هر که می‌آید به او گل می‌دهد

دشت‌های سبز  وسعت‌‌های ناب

نسترن نسرین شقایق آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه‌‌ی پرواز بالم را گرفت

می‌روم آن سو تو را پیدا کنم

در دل آینه جایی وا کنم


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , شعر , دكتر سيد محمود انوشه

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ | 1:15 | نویسنده : اکبر زمانی |

لیلی و مجنون...

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده‌ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده‌ای
بر صلیب عشق دارم کرده‌ای

جام لیلا را به دستم داده‌ای
وندر این بازی شکستم داده‌ای

نشتر عشقش به جانم می‌زنی
دردم از لیلاست آنم می‌زنی

خسته‌ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال‌ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره‌ي صحرا نشد
گفتم عاقل می‌شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا‌ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می‌زنی
در حریم خانه‌ام در می‌زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی‌قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , لیلی و مجنون , لیلی , مجنون

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۲ | 1:5 | نویسنده : اکبر زمانی |

خدایا دوستت دارم...

نگاهم رو به سمتِ تو‌؛ شبم آیینه‌‌ی ماهه
دارم نزدیک‌تر می‌شم‌؛ یه کم تا آسمون راهه

به دستای نیازِ من‌؛ نگاهی کن از اون بالا
من این آرامشه محضو‌؛ به تو مدیونم این روزا
 
تو دیدی من خطا کردم‌؛ دلم گُم شد دعا کردم
کمک کن تا نفس مونده‌؛
 به آغوشه تو برگردم

تو حتی از خودم بهتر‌؛ غریبی‌هامو می‌شناسی
نمی‌خوام چترِ دنیارو‌؛ که تو بارونِ احساسی

خدایا دوستت دارم‌؛ واسه هر چی که بخشیدی
همیشه این تو هستی که‌؛ ازم حالم رو پرسیدی

بازم چشمامو می‌بندم‌؛ که خوبی‌هاتو بشمارم
نمیتونم‌! فقط می‌گم‌: خدایا دوستت دارم‌. . .


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , خدا , دوست

تاريخ : جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ | 5:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

دوبیتی «احمدی‌نژاد» در وصف امام زمان (عج):

رئیس جمهور در جریان سفر به استان‌های خوزستان و ایلام در حالی که با همراهان خود در داخل هواپیما مشغول صحبت درباره امام زمان (عج) بود، به صورت بداهه یک دوبیتی در وصف آن حضرت سرود.

به گزارش فارس، محمود احمدی‌نژاد صبح امروز سه‌شنبه هنگامی که از شهرستان اهواز با هواپیما عازم ایلام بود، در حال گفت‌وگو با همراهان خود درباره امام زمان (عج) یک دوبیتی برای آن حضرت سرود.
 
این دوبیتی که به صورت فی البداهه سروده شده، به شرح ذیل است:


 
آنگاه که عالم از ستم سیر شود/ دانای جوان ز بی کسی پیر شود


از کعبه برون شود لوای توحید/ آوای نگار من جهانگیر شود

 

کد خبر: ۳۲۵۳۱۴


موضوعات مرتبط: رؤساي جمهور ، شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبيات , رؤساي جمهور , احمدي نژاد , دوبيتي امام زمان

تاريخ : سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲ | 19:18 | نویسنده : اکبر زمانی |

تنهایی...

 

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کردم

تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

تنهایی را دوست دارم چون در خلوت تنهاییم در انتظار خواهم گریست و هیچ کس اشک هایم را نمیبیند

اما از روزی که با تو آشنا شدم

از تنهایی بیزارم چون تنهایی یاد آور لحظات تلخ بی تو بودن است

از تنهایی بیزارم چون فضای غم گفته سکوتم تو را فریاد میزند

از تنهایی بیزارم چون به تو وابسته ام

از تنهایی بیزارم چون با تو بودن را تجربه کرده ام

از تنهایی بیزارم چون خداوند هیچ انسانی را تنها نیافریده است

از تنهایی بیزارم چون خداوندتو را برایم فرستاد تا تنها نباشم

از تنهایی بیزارم چون هر وقت در تنهایی گریه می کنم دستان مهربانت را برای پاک کردن اشک هایم کم میاورم

از تنهایی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم با تو بودن است

از تنهایی بیزارم چون مرداب مرده ی تنم با آفتاب نگاه تو جان میگیرد

از تنهایی بیزارم چون کویر خشک لبانم عطش باران محبت لبانت را دارد

از تنهایی بیزارم چون به قداست شانه هایت ایمان دارم.

از تنهایی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند.

از تنهایی بیزارم چون هیچگاه تنهایی را درک نکرده ام

همیشه… همه جا… در هر حال… حضورت را در قلبم حس کرده ام پس بگذار با تو باشم

و عاشقانه در آغوش پر مهر تو بمیرم تا همیشه ماندگار باشم. پس تنهایم نگذار


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر و ادبیات , تنهایی , بیزاری , دوست داشتن

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 15:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

امداد کن مرا...

گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا
ویران اگر نمی‌کنی آباد کن مرا
حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو
از وعده‌ي دروغ، دلی شاد کن مرا
پیوسته است سلسله‌ي خاکیان به هم
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا
شاید به گرد قافله‌ي بیخودان رسم
ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا
گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی
دیوانه‌ي قلمرو ایجاد کن مرا
بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار
چون سرو و بید از ثمر آزاد کن مرا
دارد به فکر صائب من گوش عالمی
یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: خدايا , امداد , صائب , شعر

تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ | 0:52 | نویسنده : اکبر زمانی |

زندگی...

زندگی دفتری از خاطره‌هاست

یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی‌هاست

یک نفر همسفر سختی‌هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان می‌گذرد

ما همه همسفریم 


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: شعر , زندگي , خاطره , همسفر

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ | 22:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

من خدا را دارم...

من خدا را دارم.
کوله بارم بر دوش.
سفری می‌باید؛ سفری بی همراه.
گم شدن تا ته تنهایی محض...
سازکم با من گفت: هر کجا ترسیدی‌! از سفر لرزیدی!
تو بگو از ته دل: من خدا را دارم... من خدا را دارم. 
من و سازم چندیست... که فقط با اوئیم...

موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: من و او , خدا , سفر , ترس

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ | 19:30 | نویسنده : اکبر زمانی |

خدا را دوست دارم ...

خدایا

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با هر username كه باشم، من را connect مي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با يك delete هر چي را بخواهم پاك مي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اينهمه friend براي من add مي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينهمه wallpaper كه update مي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه با اينكه خيلي بدم من را log off نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه همه چيز من را مي داند ولي SEND TO ALL نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي گذارد هر جايي كه مي خواهم Invisible بروم.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه جزء friend هام مي ماند و من را delete و ignore نمي كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه اجازه، undo كردن را به من مي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت به من پيغام line busy نمي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه اراده كنم، ON مي شود و من مي توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه دلش را مي شكنم، اما او باز من را مي بخشد و shout down ام نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه password اش را هيچ وقت يادم نمي رود، كافيه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تلفنش هميشه آنتن مي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه شماره اش هميشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت پيغام no response نمي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هرگز گوشي اش را خاموش نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچ وقت ويروسي نمي شود و هميشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هيچوقت نيازي نيست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه آهنگ حرف هاش هميشه من را آرام مي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه نامه هاش چند كلمه اي بيشتر نيست، تازه spam هم تو كارش نيست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اينكه وسط حرف زدن نمي گويد، وقت ندارم، بايد بروم يا دارم با كس ديگري حرف مي زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه من را براي خودم مي خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه وقت دارد حرف هايم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه فقط وقت بي كاريش ياد من نمي افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي توانم از يكي ديگر پيشش گله كنم، بگويم كه ….

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه هميشه پيشم مي ماند و من را تنها نمي گذارد، دوست داشتنش ابدي است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه مي توانم احساسم را راحت به آن بگويم، نه اصلا نيازي نيست بگويم، خودش ميتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه به من مي گويد دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفي نمي كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه تنها كسي است كه مي تواني جلوش بدون اينكه خجل بشوي گريه كني، و بگويي دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينكه ، مي گذارد دوستش داشته باشم ، وقتي مي دانم لياقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اينكه از من مي پذيرد كه بگويم : خدا را دوست دارم...

خُـــدایـــا

دستـــم بـــه آسمـــانـت نــمی رسـد
امـــــــــا تــــو کـــه دستــت بـــه زمیــــن مـی رسـد

“بلنـــدم کُــــن “


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسب‌ها: خدا , دوست , آسمان , بلند

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱ | 5:30 | نویسنده : اکبر زمانی |

شعری از سیمین بهبهانی...

زنی را می شناسم من


که شوق بال و پر دارد


ولی از بس که پُر شور است


دو صد بیم از سفر دارد


زنی را می شناسم من


که در یک گوشه ی خانه


میان شستن و پختن


درون آشپزخانه


سرود عشق می خواند


نگاهش ساده و تنهاست


صدایش خسته و محزون


امیدش در ته فرداست


زنی را می شناسم من


که می گوید پشیمان است


چرا دل را به او بسته


کجا او لایق آنست؟


زنی هم زیر لب گوید


گریزانم از این خانه


ولی از خود چنین پرسد


چه کس موهای طفلم را


پس از من می زند شانه؟


زنی آبستن درد است


زنی نوزاد غم دارد


زنی می گرید و گوید


به سینه شیر کم دارد


زنی با تار تنهایی


لباس تور می بافد


زنی در کنج تاریکی


نماز نور می خواند


زنی خو کرده با زنجیر


زنی مانوس با زندان


تمام سهم او اینست


نگاه سرد زندانبان


زنی را می شناسم من


که می میرد ز یک تحقیر


ولی آواز می خواند


که این است بازی تقدیر


زنی با فقر می سازد


زنی با اشک می خوابد


زنی با حسرت و حیرت


گناهش را نمی داند


زنی واریس پایش را


زنی درد نهانش را


ز مردم می کند مخفی


که یک باره نگویندش


چه بد بختی چه بد بختی


زنی را می شناسم من


که شعرش بوی غم دارد


ولی می خندد و گوید


که دنیا پیچ و خم دارد


زنی را می شناسم من


که هر شب کودکانش را


به شعر و قصه می خواند


اگر چه درد جانکاهی


درون سینه اش دارد


زنی می ترسد از رفتن


که او شمعی ست در خانه


اگر بیرون رود از در


چه تاریک است این خانه


زنی شرمنده از کودک


کنار سفره ی خالی


که ای طفلم بخواب امشب


بخواب آری


و من تکرار خواهم کرد


سرود لایی لالایی


زنی را می شناسم من


که رنگ دامنش زرد است


شب و روزش شده گریه


که او نازای پردرد است


زنی را می شناسم من


که نای رفتنش رفته


قدم هایش همه خسته


دلش در زیر پاهایش


زند فریاد که: بسه


زنی را می شناسم من


که با شیطان نفس خود


هزاران بار جنگیده


و چون فاتح شده آخر


به بدنامی بد کاران


تمسخر وار خندیده


زنی آواز می خواند


زنی خاموش می ماند


زنی حتی شبانگاهان


میان کوچه می ماند


زنی در کار چون مرد است


به دستش تاول درد است


ز بس که رنج و غم دارد


فراموشش شده دیگر


جنینی در شکم دارد


زنی در بستر مرگ است


زنی نزدیکی مرگ است


سراغش را که می گیرد؟


نمی دانم، نمی دانم


شبی در بستری کوچک


زنی آهسته می میرد


زنی هم انتقامش را


ز مردی هرزه می گیرد


…زنی را می شناسم من


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ | 1:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

دیوان‌های مفاخر ایران...

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ | 1:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

شعر و پاسخ شعر...

شعر اول از حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


پاسخ فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


یه شاعر جوون هم به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر جواب داده
که خیلی جالبه :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

او یقیناً پی معشوق خودش می آید !

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد !

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!

موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ | 5:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

غم نامه حضرت رقیه (س)...

دانلود غم نامه حضرت رقیه (س) با صدای یونس حبیبی


یا ابا عبدالله الحسین
حسین فاطمه سلام
حسین مصطفی سلام
حسین مظلوم علی
شهید کربلا سلام


اون که می گفت تو کربلا
خیمه هاتو آتیش زدند
نگفت کجا به بچه ها
زخم زبون و نیش زدند
اون که می گفت یه دختره
آتیش به دامن رودیده
نگفت تو اون صحرا چرا
راه نجف رو پرسیده
اون که میگفت زینب تو
رگ بریدت رو بوسید
نگفت میون نیزه ها
فقط سر تو رو می دید
اون که می گفت دینمونه
گوش یکی خون می چکید
نگفت کجا سیلی زدو
گوشوارشو گرفت کشید
اون که می گفت انگشت تو
از بدنت جدا شده
نگفت که انگشترتو
غنیمت کیا شده
اون که می گفت یه زنجیری
به گردن علی دیده
نگفت کجا با خطبه هاش
بساط زلم و کوبیده
اون که می گفت بچه هاتو
با تازیانه می زدند
نگفت دلیلشون چی بود
با چه بهونه می زدند
می خوام بگم که ماجرا
ازاونجایی آب می خوره
که ظالم اولی گفت
علی باید کنار بره
اون روزی که حسین من
مادرتو کتک زدند
کینه خیبری رو با
قباله فدک زدند
اون روزی که آتش کین
بر در خونتون نشست
برادرت قربونی شد
پهلوی مادرت شکست
اون روزی که دست علی
بسته بود و تو کوچه ها
فاطمه شو کتک زدند
جلوی چشم بچه ها
اون روزی که خونتونو
به شعله ها در کشیدند
تخم نفاق و کینه رو
میون امت پاشیدند
می خوام بگم بعد تو باز
خیل خوارج اومدند
اونایی که مادرتو
زدند دوباره اومدند
دلم می گه راضی نشو
دست خالی پا بکشی
اونی که زینب کشیده
یه خوردشم ما بچشیم
زینبی که تو ازدواج
می گفت یه شرط خوب دارم
هرجا حسین من بره
منم باید باهاش برم
زینبی که بعد دو روز
اومد پی تو قاصدش
حق داره بعد مرگ تو
شوهرشم نشناسدش
اون که وصیت تو رو
همش به جون و دل خرید
یه دخترت گم شده بود
میگن تا صبح پی اش دوید
میخوام بگم خواهر تو
خیلی مصیبت کشیده
بطوریکه همه میگن
قامت زینب خمیده
زینبی که هرجا می رفت
تا هرکجا پا می گذاشت
جبرئیل هم می یومد و
بالهاشو اونجا می گذاشت
زینبی که اگه یه روز
میخواست پیش بابا بره
هاشمی ها جمع می شدن
دخت علی تنها نره
زینبی که می رفت بقی
سر بزنه به مادرش
مدینه رو قرق می کرد
ابو فاضل با لشکرش
زینبی که اگه یه روز
اراده سفر می کرد
حسین شو صدا می زد
عباس شو خبر می کرد
زینبی که اگه یه وقت
سوار مرکبی می شد
زانوی عباس علی
رکاب زینبی می شد
حالا باید خطر کنه
با بچه های بی پناه
گاهی می ره تو علقمه
دور میزنه تا قتلگاه
شاید می خواد برای تو
پیراهنی پیدا کنه
شاید می خواد داد بزنه
عباسشو خبر کنه
اگه یه روز نمی دیدت
مریض می شد تو میخونه
بی تو کجا داره بره
می خواد همینجا بمونه
دلش می خواست جاش بزارن
تنها تو اون دشت بلا
ولی یهو یه دختری
داد می زنه عمه بیا
می خوام بگم دختر تو
درد و بلا کم ندیده
تو بچه ها هیچ کسی رو
مثل رقیه ندیده
میگن یه جا خرابه بود
خرابه ای تو شهر شام
گریه می کرد و هی می گفت
عمه بریم پیش بابام
آخه می خوام حرف بزنم
درد و بلا مو بش بگم
شکایت این مردمو
پیش بابا جون ببرم
با التماس به خواهرت
میگفت بگو بابا بیاد
گفتم باید کاری کنی
دیگه دلش بابا نخواد
سر تو رو تو ظرفی که
یه پارچه روش کشیده بود
بردن جلوش گذاشتنو
رنگ همه پریده بود
هی می گفت من نمی خوام
عمه گرسنه ام نیست
وقتی یه خورده بو کرد
فهمید که ماجرا چیست
سرو گذاشت رو دامنش
ناز غریبونه می کرد
با دستاشون کیسوهاتو
یکی یکی شونه می کرد
می بوسید هی نازت می کرد
با دستای ناز لطیف
قصه رنجشو می گفت
از اون جماعت کثیف
بابا همین که رفتی و
اسب تو بی تو باز اومد
یهو دیدیم از هر طرف
یه عالمه سرباز اومد
این بار به جای شمشیرا
با نیزه حمله ور شدند
وقتی که دور شدند دیدیم
خیمه ها شعله ور شدند
خیمه ها که آتیش گرفت
تو داشتی ما رو می دیدی
وقتی منو سیلی زدند
تو هم صداشو شنیدی
خیمه ها رو سوزوندن و
هرکی یه جا فرار می کرد
طفلکی عمه مون بابا
نمیدونی چیکار می کرد
هر بچه ای به یه طرف
از ترس دشمن می دوید
عمه به دنبال همه
بیشتر پی من می دوید
یه بار که رفت تو خیمه ها
داداش علی رو بیاره
فریاد کشید رباب بیا
علی دیگه نا نداره
یه زنجیری آوردند و
بستند به گردن داداش
از بچه ها هرکی که بود
این زنجیرو بستن به پاش
تو کاروان جلو جلو
سرها رو نیزه ها می رفت
پشت سر داداش علی
جلوی بچه ها می رفت
اگه می خواست که تند بره
بچه ها ناله می زدند
طفلکی تا یواش می کرد
با تازیانه می زدند
یه شب شنیدیم سر تو
خولی به خونش می بره
فرداش دیدیم سیاه شدی
موهات پر از خاکستره
بعد شنیدیم یه راهبی
سر تو رو اجاره کرد
یه تشت زر بود با گلاب
هی تو رو شست و گریه کرد
بعده یه مدتی سفر
بابا به کوفه رسیدیم
شهری که از مردمونش
زخم زبونا شنیدیم
میخوام بگم کوفه کجاست
بگم ز کار مردمش
عمه می گفت پسر عموت
مسلمو اینجا کشتنش
عمه می گفت اینا به تو
نامه نوشتند که بیا
بعد اومدند جلوی تو
صف کشیدند تو کربلا
عمه می گفت گفته بودند
بری بشی امیرشون
تو رو که تشنه کشتن و
ما هم شدیم اسیرشون
تو اون جماعت کثیف
هیچکس به فکر ما نبود
پامون تاول می زد ولی
کسی به فکر ما نبود
با شلاقهای چرمیشون
گاهی به ما سر میزدند
عمه مارو بغل می کرد
عمه رو بیشتر می زدند
یکی میگفت خارجین
یکی می گفت جلو نرین
یکی می گفت حقشونه
یکی می گفت سنگ بزنین
یکی دیدم یه عالمه
سنگ درشت تو دامنش
می گفت که هر کی بزنه
حتما بهشت می برنش
یه پیر مرد اومد جلو
زل زد تو چشمای داداش
گفت هرکی که کافر بشه
ظالم می شه اینه سزاش
داداش علی گفت پیرمرد
بگو بینم مسلمونی
آیا رسولو می شناسی
از دخترش چی می دونی
اگه علی رو می شناسی
فاتح خیبر وحنیف
حسین ز زهرا و علی
منم علی ابن حسین
اون پیر مرد گریش گرفت
گفت آقا جونت ببخشیدم
آره علی رو می شناسم
باور کنید نفهمیدم
گفت که می خوای دعات کنم
یه پارچه تمیز بیار
ببند زیر این آهنا
رو زخم گردنم بذار
یکی یه تیکه نون آورد
انداخت و گفت مال گداست
عمه صدا زد بی حیا
این اهل بیت مصطفی ست
وقتی که عمه گفت سکوت
زنگوله هام صدا نکرد
کسی دیگه جیک نمی زد
سنگم کسی رها نکرد
عمه می گفت ای کوفیا
خنده بسه گریه کنید
ننگ به دامن شما
شما که پیمان شکنید
کی بود نوشت خسته شدیم
از ستم و ظلم یزید
حالا به دور بچه هاش
جمع شدید و کف می زنید
کی بود نوشت اگه بیای
همه می شیم فدای تو
تمام هست و بودمون
را می ریزیم به پای تو
بگم از این شام بلا
می خوام بگم مصیبتش
عمه رو پیر کرده بابا
عمه رو پیر کرده بابا
ما رو تو شهر چرخوندنو
جماعتم کف می زدند
زنها روی پشت بونا
با هلهله دست می زدند
از خوشحالی دست می زدند
گفتند بیاید مسلمونا
کافرا از راه رسیدند
یهو دیدیم جماعتی
به سمت ما می دویدند
سر تو رو برداشتنو
به دور هم می چرخیدند
جلوی چشم بچه ها
با هم دیگه می رقصیدند
تو کوچه ها بردنمون
مردم تماشا بکنند
خواستن که هتک حرمتی
به آل طه بکنند
فحش به علی می دادن و
تبریک به هم می گفتند
چشمای رزل و پستشون
دایم به ما می دوختند
وقتی می گفتیم نکنید
نگهبانا میومدند
دمبالمون می کردنو
با شلاقاشون می زدند
اینجا پر نامحرمه
وگرنه پیراهنمو
در می آوردم ببینی
کبودیای تنمو
بابا جون این خواهرتم
مثل خودت دلیرو بود
میخوام بگم تو سینه اش
انگار دل یه شیرو بود
یهو دیدیم فریاد کشید
ای برده زادگان پست
ای که لیاقت شماست
یزید میمون باز مست
ای آل بوسفیان مگر
نشینیده اید از ثقلین
چرا به نیزه می برید
راس برادرم حسین
ای ننگ و ذلت به شما
با چشم ساز فطرتین
با گلستان مصطفی
با بوستان عترتین
فریا کشید بیخبرا
چرا باید چنین باشه
یک ولد حرامیو
امیر مسلمین باشه
بابا یه مطلبی می خواد
قلبمو از جا بکنه
ترسم اینه اگه بگم
عمه باهام قهر بکنه
بهت می گم یواشکی
می خوام گوشاتو وا کنی
عمه اگه گفت چی می گه
یادت باشه حاشا کنی
عمه رو که تو می شناسی
با اون حیا و غیرتش
چادرشو کشیدنو
سیلی زدند تو صورتش
حالا که اومدی پیشم
حالا که مهمونی شده
می گم چرا عمه سرش
شکسته و خونی شده
نه که فقط فهش دادنو
نه که فقط کتک زدند
تو مجلس شرابشون
به زخممون نمک زدند
صبح همگی تو کاخ شاه
یه چوب دیدیم دست یزید
جلوی چشم بچه ها
یه کاری کرد پست پلید
عمه دیگه طاقت نداشت
روشو به بچه ها کنه
سرو به چوب محفلش
زد که یزید حیا کنه
درد و دلای دخترت
دل جماعت رو سوزوند
حتی صدای گریه
بعضی رو آسمون رسوند
رقیه که تو دامش
هم صحبت سر تو بود
یه جورایی نازت می کرد
انگار که مادر تو بود
نمی دونتم دختر تو
چطور نگاش کرده بودی
فقط می گم که با چشات
انگار صداش کرده بودی
می خوام بگم تو خرابه
سکوت غمباری نشست
همه دیدن یواش یواش
رقیه چشماشو می بست
دختر شیرین زبونت
دیگه ساکت نشسته بود
انگار یه بغض سنگینی
راه گلوشو بسته بود
بچه ها دورش اومدند
درد دلاش تموم شده
بلبل اهل بیت ما
چرا دیگه آروم شده
یکی می گفت این طفلکی
از بسکی سختی کشیده
حالا دیگه خسته شده
چشماشو بسته خوابیده
یکی می گفت بچه دیده
جواب نیومد از باباش
لابد دلش شکسته و
خواسته قهر کنه باهاش
سکینه گفت خواهر من
اصلا به فکر خواب نبود
فقط می خواست حرف بزنه
منتظر جواب نبود
ربابه اومد کنارش
نشست و گفت عزیز من
بابا داره گوش می کنه
غصه نخور تو حرف بزن
زینب اومد جلوترو
دستی کشید روی سرش
گفت عمه جون هیچ بابایی
قهر نمی شه با دخترش
اگه بابات ساکت شده
واسه اینه که گوش می ده
چشماتو وا کن گل من
عمه به قربونت بره
میگفت یه نانجیب می گفت
من بلدم چیکار کنم
شلاقشو کشید و گفت
می خوای اونو بیدار کنم
یکی که دید اون بی حیا
دستشو پس نمی کشه
یواشکی گفت تو گوشش
بچه نفس نمی کشه


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ | 4:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

سفر... اردلان سرفراز !!


رفتن و رفتن و رفتن دل به تنهایی سپردن
رفتــــــن اما نرسیدن
لـــب دریا تشنه مردن

رفتــــــــن و رفتن و رفتـــن حرفیه که ناتمومه
بغض یک
گریه ی تلخه که یه عمره تو گلومه

واســـــــــــه من سفر همیشـــــه یه کبوتر سفیده
که روی سینه ی سفیدش
قطره قطره خون چکیده

گفتنی ها رو باید گفت
می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجــــــــــر
نمی شم همســـفر باد

به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم
به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم

گم شــــــدن
مثل یه سایه میون غبار کینه
لب بسته
پای خسته قصه ی سفر همینه

موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : جمعه هفتم بهمن ۱۳۹۰ | 11:40 | نویسنده : اکبر زمانی |

حسین پناهی...

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
... به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گندم!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود.
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ | 18:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

ای عشق...

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم

یادگار تو چه شبها چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم

گر چه از خود خبرم نیست خبرها دارم

گر چه ای عشق! شکایت ز تو چندان دارم

که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گر چه ا ز نرگس او ساخته‌ای بیمارم

گرچه ز آن زلف,گره‌ها زده‌ای در کارم

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق!

آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق!


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ | 13:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

برخي از کلمات شيرين محلی عطاآباد استان اصفهان...

عطاآباد در لغت‌نامه علامه دهخدا:

عطا آباد [ ع َ ] دهی است از دهستان سمیرم پائین، بخش حومه ٔ شهرستان شهرضا. سکنه ٔ آن 1845 تن. آب آنجا از قنات و محصول آن غلات، پنبه، انگور و خشکبار است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10. )

کلمات مرتبط با کشاورزی

معنی کلمه
میراب: تقسیم کننده آب میرو
فنجان: معادل ده دقیقه آب زراعی پیاله
معادل دو ساعت آب زراعی حبّه
معادل 12 ساعت آب زراعی طاق
معادل 24 ساعت آب زراعی دانگ
توده ای از گل و ماسه و ... که با مسیر آب تغییر می کند واره
مزرعه لتّه
مزرعه سرازیری و سربالایی دار تِلّه
قطعات مزرعه برای آبیاری ساده تر اوشی
معادل صد متر مربع قفیس
معادل هزار متر مربع جریب
معادل شش کیلوگرم یک من
معادل شصت کیلوگرم یک تا
معادل صد و بیست کیلو گرم یک بار
معادل سیصد کیلو گرم یک خروار
خرمنکوب کامواچی
آب کمی که هرز می رود چِز
شیرین بیان مجو
زاز، بوته های بیابانی جاز
نوبت آب قِرِش
مرز بین دو مزرعه پون
مرز بین دو کرت در مزرعه سامون
کمباین کاموا
مزرعه ای که آب به راحتی وارد آن نمی شود برز
پوشال گندم و جو سوفال
بوته و خار روی دیوار باغ برای جلوگیری از ورود بُرگه
جوی آب جوق
شاخه باریک درخت بای
هرس کردن درخت مو چِلوه
چیدن علفهای هرز مزرعه پازش کردن
اوایل بهار غاریانه
پاییز قوس
ترک زمین دَقِنر

کلمات مرتبط با دامداری

معنی کلمه

سیاه و سفید آلّه
گوسفند مادّه میش
گوسفند نر قوچ
بز حدوداً یک ساله کُلار
بزی که تا به حال نزاییده است چپش
میش حدوداً یکساله تو قلی
میشی که هنوز نزاییده است شیشک
بز نر دُبُر
گوسفند کوچک برّه
بز کوچک کرّه
خاکستری رنگ سُوز
بز پا سفید آهوچه
میش با گوشهای بسیار کوتاه میش کرّی
بز بدون شاخ بز هل
گاو نر جونه
گاو مادّه ای که هنوز نزاییده است نخری
گاو نر قوی که از آن برای شخم زدن زمین استفاده می شود ورزو
جوجه چوری
پهن بِقِر
آغل آهِنگ
محل خوابیدن گوسفندان در محیط باز قاش
محل جمع شدن آب در گودالهای کوه تُقُت
زمین مسطح برای چوپانان دیار
اولین شیر بعد از زاییدن میش آغوز

کلمات عمومی

معنی کلمه
پله اُرچینا
سرخورده کِتِن
قالی ضخیم خِرسک
آویزان دلنگون
دروغین باسمه ای
تنبان، شلوار تومون
منزل اوشا
حیاط خرند
دیوار چینه
گذاشتن هشتن
برخیز وخی
مادر زن، مادرشوهر خارسو
پدر زن، پدر شوهر باخسوره
بدجنس کِهره
شیرواره هَندو
کسی که گوسفندهای همه را جمعاً به چرا می برد لودر چران
ورودی آب به باغ اُشنا
توخالی پوسکالی
هسته میوه تنده
صندلی سکملی
دکمه کجی
پشه پخشه
مادربزرگ ننجون
پدر بزرگ بابا جون
خواهر آجی
اندازه انزه
چه اندازه چنزه
دیوار دیفال
بشقاب دوری
عصر پیسین
فردا سوبا
تاب بازی سنجولی بازی
قورباغه واقور
کفش اُرُسی
گوجه تماته
گرسنه گشنه
رسمی قدیمی در عروسی پانداز
رسمی قدیمی در عروسی کوچه کوچه
هله هوله چلسمه
بدرفتار کلّاش
لوس و ننر چِواس
چسبیده به چیزی تِل
چوب چوق
سرمای شدید چوم
خسته گِمِل
دلو دول
شکایت چوقولی
بچه ای که باعث مرگ والدینش شود سرخور
کمتر زبین
آزرده تلخار
شعله اَلو
پخمه پخو
باریکه چوب سُک
طاقچه بالا در اتاق رف
پرتاب کردن پِرقِز
نمی دانم راه نمی برم
خواهر آجی
آشیانه آچونه
دستاس آرچی
آستانه در آسّونه
آرزو کردن اِیاسه کردن
بزرگترین خواهر باجی
درد و سوزش پازی
موی نا مرتب و شوریده پَت
دیواره پشته
پوشاک پوشَن
چکّه کردن تکیدن
قطره تورکه
تفاوت تِیفُت
جیغ زدن و فریاد کشیدن چرّه زدن
کج؛ ناراست چوله
باد سرد چوم
با خُد
برادر دادا
خاله دایزه
معامله انجام شده را به هم زدن دبّه کردن
گوشه دُقُله
روشن روشنا
چاق و فربه سُر و مُر
کنار و گوشه سوک
سوراخ سولاخ
قفل قلف
کج و ماوج رفتن قیقاج رفتن
خوابیدن (با لحن تحقیر) کپه گذاردن
خار پشت کُردی کنک
شاید؛ بلکه گاشُد
گلوله ای شکل گندیلی
قشنگ و زیبا ملوس
پژمرده و پلاسیده موّلا
نازدار و لوس نازولی
فرزند نوه نوندون
ادا در آوردن و مسخره کردن دیگران نووا
زیر قول خود زدن وادنگ
نوزاد هاله چی
حرارت و گرمی هُرم
بی هدف رفتن هوله رفتن
هولو هولی
هیچ هووچّی
زن برادر شوهر یاد
آدم مجرّد و بدون اهل و عیال یالان قوز
کمی و مقداری یخده
کج و ناصاف یه وری


موضوعات مرتبط: ایران و هویت من ، شعر و ادبیات

تاريخ : جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ | 23:40 | نویسنده : اکبر زمانی |

زندگي...

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می‌خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می‌بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار، قالی زندگیت را نخرند.


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : چهارشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۰ | 2:10 | نویسنده : اکبر زمانی |

لیلة ‌الرغائب...

شب عفو است و محتاج دعايم

ز عمق دل دعايي كن برايم

اگر امشب به معشوقت رسيدي

خدا را در ميان اشك ديدي

كمي هم نزد او يادي ز ما كن

كمي هم جاي ما او را صدا كن

بگو يارب فلاني رو سياهست

دو دستش خالي و غرق گناه است

بگو يارب تويي درياي جوشان

در اين شب رحمتت بر وي بنوشان...


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۰ | 2:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

شعر در ایران جز علی(ع) را اعتناء نیست...

«صادقعلی رنجبر» از شعرای معاصر کشورمان، قطعه شعری با توجه به حال و هوای کنونی کشور و همچنین به مناسبت سالگرد ارتحال حضرت امام، روح الله الموسوی الخمینی (ره) سروده است که به شرح زیر تقدیم می‌گردد:


الا ای روح ناب آسمانی / تو در عالم همیشه جاودانی
تو ماهی و شب ما از تو روشن / کویرستان شد از حسن تو گلشن

تویی روح خدا، نوح زمانه / تو داری از رسول حـق نشانه
فراق تو به جانها شعله افروخت / جهان از داغ هجر تو زجان سوخت

ز داغت عالمی آزرده از دل / کجا گردد دل از یاد تو غافل
بود مرا هوای وصل رویت / دلی آرام نگیرد جز به کویت

به دلها عشق تو هرگز نمیرد / زمان یاد ترا از ما نگیرد
تو ایران را بسی بالنده کردی / جهان مرده را تو زنده کردی

خطر کردی، بلا بر جان خریدی / تو تا پایان بجز جانان ندیدی
فغان از غصه های تلخ هجران / کجا رفتی تو ای نیکوی دوران

تو رفتی و جهان رنگی سیه داشت / عدو با حیله بذر فتنه می کاشت
ولی غافل که ما بعد از پیمبر(ص) / علی(ع) را می کنیم مولا و رهبر

سقیفه فتنه ای مردم فریب است / علی(ع) در هر سقیفه بی نصیب است
چو شیعه با سقیفه همنوا نیست / در ایران جز علی(ع) را اعتناء نیست

غدیر خبرگان شق القمر کرد / علی(ع) را والی اهل نظر کرد
مبادا از علی(ع)غــافل بمانیم / مردد در حق و باطل بمانیم

مبادا در جمل با طلحه باشیم / مبادا چون زبیر از هم بپاشیم
مبادا چون خوارج جبهه گیریم / مبادا بی ولایت ما بمیریم

مبادا عمرو عاص مکر پیشه / به ترفندی زند تیشه به ریشه
مبادا بی بصیرت ره کنیم طی / کنیم تقدیس قرآن سر نی

مبادا معـرفت در ما بمیرد / خدا عمارها را هم بگیرد
مبادا مالک از رونق بیفتد / ابو موسی به جان حق بیفتد

مبادا با نگاههای دو پهلــــو / شویم دور از ولایت در فراسـو
مبادا خنجر از پشت خیانت / زنیم فرق علی(ع) را بی دیانت

مبادا با ولی صادق نباشیم / علی(ع) را شیعه ای لایق نباشیم
مبادا پای رفتن لنگ گردد / ولی را عرصه از ما تنگ گردد

مبادا "صادق" از او جا بمانی / ولی تنها و تو تنها بمانی


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۰ | 9:52 | نویسنده : اکبر زمانی |

خداوندا، اگر روزی‌ بشر گردی‌...

پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.


خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

دکتر شریعتی


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ | 2:10 | نویسنده : اکبر زمانی |

شعر سيب و پاسخ آن!!

تو به من خندیدی و نمی‌دانستی

من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه، سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب‌آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

خش‌خش پای تو تکرارکنان، می‌دهد آزارم

و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه‌ی کوچک ما سیب نداشت

<حميد مصدق>

******************************************************

پاسخ‌

من به تو خندیدم

چون که می‌دانستم

تو به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه، سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی‌دانستی باغبان همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک، لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو

چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرارکنان، می‌دهد آزارم

و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم

که چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : یکشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۰ | 0:45 | نویسنده : اکبر زمانی |

عشق...

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعنــي يــــاد يك روياي نرم

عشق يــــعني يــك بيـابـان خــــاطره

عشق يعني چهارديواري بدون پنجره

عشق یعنی گفتنی با گوش کر 

عشق یعنی دیدنی با چشم کور

عشق يعني غرقه گشتن در سـراب

عشق يعني حلقه هاي بي حساب 

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يــعنــي آخــر خـط بـهشت 

عشق يعني گم شدن در لحظه‌ها
عشق يعني غریب و بی انتها

عشق یعنی سرخی ظاهر فریب

عشق يعني يك سئوال بي جواب

عشق يعني راه رفتن توي خــواب

عشق يعنـي تـكيه بر بازوي باد

عشق يعني حسرتت پاينده باد

عشق یعنی خسته بودن از فریب زندگی

عشق یعنی درد بردن از غم بالندگی

عشق يعني هرچه گفتن هرچه كردن بهر او

عشق يعني هر زمان تنــها شنيــدن نــام او

عشق یعنی در خهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

    عشق يعني مستی دیوانگی

عشق يعني  با جهان بیگانگی

عشق يعنـي سوختن و ساختن  

عشق يعني زندگی  را باختن

عشق يعني دیده بر دردوختن

عشق يعني در ره تو سوختن

عشق یعنی آه با سوز شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ | 2:15 | نویسنده : اکبر زمانی |

می‌روم...

من پذیرفتم شکست خویش را

                                        پند های عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است 

                                        این دل درد آشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم

                                      با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش

                                     از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من میشوی

                                    آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

                                حاصل برخوردهای سرد را


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ | 2:55 | نویسنده : اکبر زمانی |

یاد دارم...

یاد دارم در غروبی سرد سرد ،می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد قالی کهنه می خریم،دست دوم جنس عالی می خریم

کاسه و ظرف سفالی می خریم،گر نداری کوزه خالی می خریم

اشک در چشمان بابا حلقه زذ،عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست،ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود،اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید،گفت آقا سفره خالی می خرید؟!


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه سی ام بهمن ۱۳۸۹ | 2:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

صادق هدایت، تنها استثنای فرهنگ دهخدا!

صادق هدایت و علی اکبر دهخدا

صادق هدایت، تنها استثنای فرهنگ دهخدا!

روایت است، علی اکبر دهخدا هنگام نگارش فرهنگ سترگ خود تنها نام بزرگانی را درج می کرد که در قید حیات نبودند، جز یک استثناء که آن هم کسی نبود جز صادق هدایت؛ این استثناء قائل شدن در مورد هدایت، نشان از اهمیت و اعتبار صادق هدایت  نزد چهره‎های بزرگ زمان خود دارد. در ادامه شرح این ماجرا را به روایت محمد پروین گنابادی می‎خوانید، بعد هم مدخل هدایت در فرهنگ دهخدا آمده است، با این تذکر که  از انتهای این مدخل، نام آثار هدایت حذف شده.

***

محمد پروین گنابادی، ادیب و پژوهنده ادبیات کلاسیک ایران، و از دوستان و یاران نزدیک دهخدا وهدایت نقل کرده است: “مرحوم دهخدا به صادق بسیار علاقمند بود و او را نویسنده‎ای توانا وهنرمندی شایسته و رادمردی شریف می دانست، و با این که برحسب خصوصیت‎هایی که در تنظیم لغت نامه خود به کار می‎برد قرار بود (و هم اکنون نیز این قرار پایدار است) که شرح حال نامداران و شخصیت های معاصر، هر چند جنبه جهانی داشته باشند، تا هنگامی که در قید حیات‎اند نوشته نشود تا برحسب بغض خصوصی و شخصی حمل نشود.

علی اکبر دهخدا

علی اکبر دهخدا

اما هنگامی که حرف “صاد” را آقای دکتر شهیدی تنظیم می‎کرد، روزی نزد مرحوم دهخدا آمد و گفت: شما دستور داده بودید شرح حال صادق هدایت در این کتاب بیاید، بنابراین بهتر است از خود صادق خواهش کنیم شرح مختصری به قلم خودش بنویسد، و سپس “مرحوم دهخدا” به من رو کرد و گفت: تو صادق را می‎بینی؟ گفتم: آری.گفت: از قول من به او بگو تا به قلم خودش شرح حالی بنویسد، و چون مدتی است خودش را هم ندیده ام سری به این جا بزند. گفتم: من می توانم صادق را وادار کنم که به این جا بیاید، اما درباره نوشتن شرح حالی به قلم خودش، تردید دارم که چنین پیشنهادی را بپذیرد.

روز بعد در کافه فردوسی صادق را دیدم وچون به اخلاق او آشنایی داشتم گفتم: دهخدا حال ترا می پرسید و می گفت: دلم برای صادق تنگ شده است. سری تکان داد و گفت: من هم مدتی است او را ندیده ام، این روزها به منزلش می آیم؛ و از قضا مرحوم دهخدا شرحی درباره علاقه خود به صادق بیان کرد و به ویژه یادآور شد که من از معاصرانی که در قید حیات اند تنها می خواهم شرح حال ترا، آن هم به قلم خودت، در لغت نامه بیاورم، و بنابراین انتظار دارم این خواهش مرا بپذیری و به میل خودت شرح حال بنویسی .

صادق با همان شیوه همیشگی خنده‎ای سر داد و گفت: زکی، شرح حال من، ولش!

دهخدا با اصرار گفت: صادق جان شوخی را ول کن وشرح حالی بنویس، اما پاسخ صادق پس از چندین بار خواهش و تمنا همان خنده تمسخر آمیز و “زکی” و “ولش” بود و به هیچ وجه حاضر نشد چنین چیزی بنویسد، تا سرانجام از منابع دیگر و اطلاعات خود مرحوم دهخدا در اوایل سال ۱۳۲۹ بود که چند ماه بعد به پاریس رفت و از قضا شرح حال وی در لغت‎نامه هنگامی چاپ شد که صادق در آنجا انتحار کرده بود.”

صادق هدایت

صادق هدایت

دهخدا به هدایت علاقه بسیار داشت

آن چه در زیر می‎خوانید همان شرح حالی است که دهخدا نوشته است و در صفحه ۶۳ جلد سی و دوم لغت‎نامه درج است:

وی فرزند اعتضاد الملک و از خاندان اشراف ایران است. پدران وی پیوسته شاغل مقامات عالی دولتی و مناصب نظامی بودند. صادق در ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران تولد یافت. او بیش تر عمر خود را در تهران به سر برد و طولانی‎ترین سفر وی هنگامی است که برای تحصیل به فرانسه رفت.

وی در این کشور اوقات خودرا بیش تر به سیر و گشت گذراند. ابتدا در پاریس بود و سپس به “بزانسون” رفت و در پانسیونی خانوادگی سکونت جست، سپس به پاریس بازگشت و هنگامی بدان شهر برآن شد که خود را در رودخانه غرق کند ولی او را نجات دادند. داستان های معروف: زنده به گور، سه قطره خون، نمایش نامه”پروین”، افسانه آفرینش، فواید گیاه خواری را در آن جا نوشت. سپس به وطن خود بازگشت و به سال ۱۳۱۵ به بمبئی رفت و در آن جا زبان پهلوی را فرا گرفت و با دو داستان که از هند فرا گرفته و به فرانسه نوشته بود بازگشت، و به سال۱۳۲۴ در حدود دو ماه در تاشکند ازبکستان شوروی گذرانید و عاقبت در آذر ۱۳۲۹ به پاریس سفر کرد و پس از چهار ماه در آنجا به وسیله گاز انتحار کرد. صادق در بذله گویی استتعداد و مهارتی داشت، به حیوانات شفقت می‎ورزید، با این که ظاهر او لاابالی می نمود در زندگانی منظم بود. وی به زبان انگلیسی تا حدی آشنایی داشت که می‎توانست از آثار علما و ادبا بهره برد وبه وسیله زبان فرانسه از معارف و ادبیات ملل مختلف بهره‎مند می‎شد .  در پایان عمر به تحصیل زبان روسی همت گماشت و به مطالعه آن اشتغال داشت. به حافظ و خیام علاقه بسیار می‎ورزید. هنگام جوانی و در آن وقت که در پاریس اقامت داشت به عقاید مذهبی یوکا و کیش بودایی روی آورد و همان اوقات بود که مجسمه کوچک بودا را خرید و از آن پس همیشه آن مجسمه بر روی میز وی دیده می شد . صادق روز ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد؛ بدین سان که به گرمابه خانه خویش رفت و نخست سوراخ ها و روزنه ها را استوار ساخت، سپس شیر گاز را گشود و در کف حمام دراز کشیده جان سپرد . جنازه او را در مسجد پاریس گذرادند و پس از توقفی اندک در حالی که قریب یک صد تن از دانشجویان ایرانی آن را تشییع می‎کردند به قبرستان “پرلاشز” حمل و در آن جا دفن کردند. گذشته از مقالاتی که از وی در مجله‎ها به طبع رسیده تالیفات متعددی دارد.

برگرفته از سایت Madomeh.Com


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۹ | 3:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

سروده‌های مقام معظم رهبری...

[جدیدترین و زیباترین smsها در www.sms4u.blogfa.com  

می فروشی گفت کالایم می است

رونق بازار من ساز و نی است

من خمینی دوست می‌دارم که او

هم خم است و هم می است و هم نی است


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : جمعه دهم دی ۱۳۸۹ | 12:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

کل‌کل دو شاعر...

خانم ناهید نوری:


به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید


پاسخ از نادر جدیدی:


به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۹ | 2:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

لالایی عاشورا...


مدینه بود و غوغا بود

اسیر دیو سرما بود

محمد سر زد از مکه

که او خورشید دلها بود

لالا خورشید من لالا

گل امید من لالا

خدیجه همسر او بود

زنی خندان و خوشخو بود

برای شادی و غمها

خدیجه یار خوشرو بود

لالالا شادیم لالا

غمم آبادیم لالا

خدا یک دختر زیبا

به آنها داد لالالا

به اسم فاطمه , زهرا

امید مادر و بابا

لالالا کودکم لالا

قشنگ و کوچکم لالا

علی داماد پیغمبر

برای فاطمه همسر

برای دختر خورشید

علی از هر کسی بهتر

چراغ خانه ام لالا

گل دردانه ام لالا

علی شیر خدا لالا

علی مشکل گشا لالا

شب تاریک نان می برد

برای بچه ها لالا

لالا مشکل گشای من

گل باغ خدای من

حسن فرزند آنها بود

حسن مانند بابا بود

شهید زهر دشمن شد

حسن یک کوه تنها بود

لالا کوه بلند من

شراب و شعر و قند من

علی فرزند دیگر داشت

چوانی کوه پیکر داشت

همیشه حضرت عباس

به لب نام برادر داشت

لالا نازک بدن لالا

عصای دست من لالا

گل پر پر حسینم کو ؟

گل سرخ و گل شب بو

کنار رود و لب تشنه

تمام غنچه های او

لالالا غنچه ام لالا

لالالالا گل فردا

حسین و اکبرم لالا

علی اصغرم لالا

کجایی عمه جان زینب

سکینه دخترم لالا

لالالالا گل لاله

نکن گریه نکن ناله

شبی سرد است و مهتابی

چرا گریان و بی تابی ؟

برایت قصه هم گفتم

چرا امشب نمی خوابی ؟

لالالا جان من لالا

گل باران من لالا

 

مصطفی رحماندوست


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ | 1:25 | نویسنده : اکبر زمانی |

ابوالفضل العباس، مردی که حساب بلد نبود...

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.

وقتی گفتند آب بیاور، می شد سپاهی هایی که دو سوی نهر؛

پشت درختها بودند بشمارد و حساب کند که نمی شود.

شب پیش که فامیل هایش در سپاه یزید، پنهانی امان نامه آوردند،

می شد کمی فکر کند قبل از اینکه سرشان داد بزند:

 «می گویید من در امانم، پسر فاطمه در امان نیست؟».

زیرک و شجاع بود و هوای همه چیز را داشت.

پرچم را برای همین داده بودند دستش. می شد به او تکیه کرد.

فقط پای برادرش که به میان می آمد وضع فرق می کرد،

حساب یادش می رفت.

یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد.

 یادش می رفت همه سپاهی های پشت درختها تیر دارند و عمود آهنی.

یادش می رفت بی چشم و دست، اسب را نمی شود برد سمت خیمه ها.

می شد تشنه از سر شط بلند نشود.

می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد...


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ | 1:20 | نویسنده : اکبر زمانی |

يا علي...

ز لیلایی شنیدم  یا علی گفت

به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می كرد

به گوش غنچه كم كم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمت

دعایی كرد و او هم یا علی گفت

یقین پروردگار آفرینش

به موجودات عالم یا علی گفت

دلا بایست هر دم یا علی گفت 

نه هر دم بل دمادم یا علی گفت

به هر روز و به هر شب یا علی گفت

به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت

 خمیر خاك آدم را سرشتند 

چو بر می خواست آدم یا علی گفت

 علی در كعبه بر دوش پیمبر

قدم بنهاد وآن دم یا علی گفت

عصا در دست موسی اژدها گشت

كلیم آنجا مسلّم یا علی گفت

ز بطن حوت ، یونس گشت آزاد

ز بس در ظلمت یم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش كنده میشد

آن دم علی هم یا علی گفت

به فرقش كی اثر می‌كرد شمشیر

شنیدم ابن ملجم یا علی گفت

 


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ | 1:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

كاش مي‌شد...

کاش میشد تا خدا پرواز کرد   

           پای دل از بند دنیا باز کرد           

کاش میشد از تعلق شد رها

بال زد همچون کبوتر در هوا

 

کاش میشد  این دلم دریا شود

باز عشقی اندر او پیدا شود

کاش میشد عاشقی دیوانه شد

گرد شمع یار چون پروانه شد

 

کاش میشد جان ز تن بیرون شود

چشم از هجران او پر خون شود

کاش میشد از خدا غافل نبود

کاش در افکار بی حاصل نبود

 

کاش میشد بر شیاطین چیره شد

تا رها از بند با این شیوه شد

کاش دستم را بگیرد توی دست

تا شوم از دست او من مست مست

 

        کاش میشد مست باشم تا ابد        

سر بر آرم دست افشان از لحد

کاش میشد تا که در روز جزا

شاد باشم از عمل پیش خدا

 

کاش میشد یک نفس دیدار یار

تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار

کاش میشد با خدا شد همنشین

   جنت و دوزخ ؛ یا اندر زمین


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ | 1:0 | نویسنده : اکبر زمانی |

هیچ کس...

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد

لحظه ویرانیم را حس نکرد

هیچ کس در قعر این چاه سیاه

این دل زندانیم را حس نکرد

در شب تاریک غم هایم کسی

ذره ای حیرانیم را حس نکرد

برده چشمان او بودم و او

دیده بارانیم را حس نکرد

من مسافر بودم و قلبی رئوف

راز این مهمانیم را حس نکرد

من صدایم پر تمنا بود و او

ناله انسانیم را حس نکرد

تا سحر گاهان دعا کردم چرا؟

او شب عرفانیم را حس نکرد

شعر بهر او سرودم ای دریغ

صحبت پایانیم را حس نکرد


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

تاريخ : شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ | 3:50 | نویسنده : اکبر زمانی |

خواستگاری خر...

khastegari%20k2sms.jpg


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات ، خنده و سرگرمی

تاريخ : جمعه هفتم خرداد ۱۳۸۹ | 3:50 | نویسنده : اکبر زمانی |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.